Οι πρώτες 200 γραμμές.
خیلی باحاله، میز
داری روح در میاری
عالیه
و خدا بهت گفت. واو.
خب، اینطوری که دقیقاً بهم بگه نبود
داشتم گلایه میکردم که چرا یه اهریمن نمیتونه روح داشته باشه و خدا گفت: «واقعاً نمیتونه؟»
به طرز ناخوشایندی مبهمـه، میدونم
ولی یه برقی توی چشماش بود و من همینطوری متوجه شدم
اصلاً نمیدونستم روح در آوردن ممکنـه
یعنی، فکر میکردم با خوردن یه چیزی روح در بیارم مثلاً
یا یه ابر نورانی که بشه داخلش نفس کشید یا همچین چیزی
ولی نه، داخل بدنم رشد کرد، مثل یه جنین یه روح
خب، بعد از نیم نگاهی به اوضاع و احوال پدر لوسیفر
گمونم این با عقل جور در بیاد، درسته؟
آره، آره، درسته. اون مزخرفات درمورد خودشکوفایی و اینا
ولی حالا سوال من اینه، در اومدن روحم دیگه تموم شده؟
لیندا، گوش میدی؟
آره میز، البته
خب، خودت حس میکنی تموم شده؟
خدایا، از دست شما دکترا...
همگی سوال رو با سوال جواب میدن؟!
- اون چی بود؟ - هیچی
هی، الان نمیتونم حرف بزنم
- داری انجامش میدی، مگه نه؟ - چیو؟
حتی فکرشم نکن که بهم دروغ بگی، لیندا
بهت گفته بودم این یه اشتباهـه. صدمه میبینی.
میدونم دارم چیکار میکنم
ترجمه از: امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
فقط نوکش رو بیار بالا
آها
سلام، ملوان
داری چه غلطی میکنی؟
دیگه این حواس پرتیهای احمقانه کافیه، لوسی
ببخشید!
«بطری غیرممکن» یه سرگرمی باحاله که اخیراً به یادش افتادم
و اون شوخی وحشتناکی که با «دن» کردی چی؟
کار خیلی مهمی بود
هفتهها طول کشید براش برنامه بریزم و حالا تموم شده
گمونم برم شیپور فرانسوی زدن یاد بگیرم
خیلی وقته منتظر اینم
لوسی... لوسیفر!
باید درمورد پدر حرف بزنیم
شاید خدا داره بازنشست میشه، لوسی. خدا.
و باید بفهمیم اگه همچین کاری کرد چیکار باید بکنیم
اوه، اون
خب، اگه این مدت از چیزی دوری میکردم، قطعاً اون نیست.
بی جهت نگران نباش. چیزی واسه فهمیدن نیست.
پس پدر داره بازنشسته میشه. از من بپرسی میگم دوران پر فراز و نشیبی داشت.
نمیشه که دنیا خدا نداشته باشه
حق با توئـه
یکی جایگزینش میشه
و منظورم از یکی، تویی
- من؟ - خجالتی بازی در نیار، برادر
از وقتی توی پوشک فرشتهای بودی داشتی واسه این کار تمرین میکردی
دست راست خدا، بزرگترین جنگجو
پسر مورد علاقه لعنتیـش
خب، اینجاشو اشتباه نمیگی
تمام زندگیت اینو میخواستی
من هیچوقت همچین چیزی نگفتم
لازم نیست بگی، برادر
حرف از دهن میاد میره دیگه
میدونم چه حسی داری
ویسکی عسل و لیموی ترش؟
اون روز دورهی میکسولوژی برداشتم. تنوعـه که به زندگی عطر و طعم میده.
لوسیفر
خدا بودن راحت نیست
اون...
کار بزرگیـه
بزرگترین
اصلاً چطور به همچین تصمیمی فکر کردم؟
خب، توی همچین موقعیتهایی که چیزای زیادی در معرض خطر هستن
دلم میخواد از خودم بپرسم: «واکنش سریعت چیه؟»
"قطعاً اینو میخوای، پس بدون نگاه کردن بپر"
شاید قبلاً اینطور عمل میکردی، ولی برادر عزیزم، تو تغییر کردی
طور دیگه وانمود نکن. این تأثیر روان درمانیـه.
لیندا کمکت کرده که بیشتر فکرتو به کار بندازی
که درمورد همه چی خوب فکر کنی.
چطور جرأت میکنی!
ولی شاید حق با تو باشه
روان درمانی خرابم کرده!
بیش از حد روی تصمیماتم فکر میکنم در حالی که واقعاً راه حل پیش پامـه!
"فقط انجامش بده."
خب، جلوی پام که نه. چون کفش طراحی «لوبوتین» میپوشم، ولی میدونی منظورم چیه
ممنونم، برادر
خیلی خب
شرمنده، شیپور فرانسویـمه
میرم که از شرش خلاص بشم
اینجا چیکار میکنی؟
باید درمورد خودمون حرف بزنم. من...
میدونم گفتم که میتونم صبر کنم تا کاملاً به خودت بیای،
ولی الان میفهمم که شاید نتونم
عدم شفافیت این رابطهی ما، واقعاً سخته، میدونی؟
و حالا داره روی بقیه آدما اثر میذاره، مثلاً تریکسی
و میدونی، تو نامیرا و جاودانی
پس این یعنی ممکنه مجبور بشم مدت خیلی زیادی رو منتظر بمونم. مثلاً تا ابد.
ولی منظور من اینه که نمیتونم صبر کنم
و دلیلش این نیست که تو اون حرفا رو نزدی
چون ببین، حرف از دهن میاد میره دیگه
و فکر میکنم میدونم چه حسی داری
ولی من...
همین الان، فقط... باید بدونم...
به هر ترتیبی، باید بدونم که باهم هستیم یا نه
همین و بس
آره
- آره؟ - آره
- بیا انجامش بدیم - چی؟
مشخصه که ما میخوایم باهم باشیم پس بیا دیگه زیادی بهش فکر نکنیم
و فقط با هم باشیم!
باشه
بریم تو کارش
- شرمنده - شیپورت
- صبح بخیر خانم لوپز - سلام
بریم؟
میدونید چیه؟ نـه
این دفعه حتی قرار نیست بپرسم
چون رابطه شما خیلی بالا پایین داشته
و منم دیگه نمیپرسم
خیلی خب باشه. باید بدونم.
شماها با هم هستید یا نه؟
- هستیم - قطعاً باهمیم
خب، دیگه وقتش بود
سلام رفقا، بهتره واسه دیدن این یکی کنترلـتون رو به دست بگیرید
کنترلـمون رو بدست بگیریم؟ چرا؟
این که به نظر خیلی سر راست میاد
آره. قربانی «آرتور استرلینگ» بوده صاحب خونه، با شلیک تیر به سینهاش مُرده
گاوصندوق باز شده بوده، خالی بوده، به نظر یه سرقت سادهـست که درست پیش نرفته
آره، و آلت قتاله یه یه تپانچه 38ـه که از گاوصندوق دزدیده شده
مسأله قتل نیست. مسأله قاتلـه.
ولی اینجا که نوشته همین الانشم یه اعتراف کامل از یه مظنون که سر صحنه قتل بوده گرفتید
دنیل، داری زیادی روش فکر میکنی؟ مراقب باش، ممکنه زندگیـتو خراب کنه
فقط دنبالم بیاید
باشه
ای جان
دکتر
کار من بوده
من کُشتمش
دنیل، میتونستی بهمون خبر بدی
لیندا، تو اون مرد رو کُشتی؟
گفتم که کُشتم؛ مگه نگفتم؟
خیلی خب. چرا؟
گمونم سوال مهم تره اینه که چرا اینقدر پذیرش حرف من براتون سخته؟
مشکلات اعتمادی
معمولاً ناشی از رابطه پیچیده با والدینـه
احتمالاً مادرت؟
کارآگاه، گول روشهای آب زیرکاهی روان درمانیـشو نخور
سعی داره گولت بزنه که احساساتت رو بیش از حد تحلیل کنی
و تا به خودت بیای، تمام تصمیماتت رو زیر سوال میبری
من که میگم فقط انجامش بدیم!
- چیو؟ - این
دکتر...
خواستهی حقیقیت چیه؟
من...
میخوام از بچهام محافظت کنم
لیندا، اگه کسی سعی داره به چارلی آسیب بزنه، ما میتونیم کمکت کنیم
ولی بازداشت شدن بابت قتل چطور قراره ازش حفاظت کنه؟
گمونم وقت امروزمون تمومه!
خیلی خب باشه، هیچ راه دیگهای برام نذاشتی
دکتر لیندا مارتین، شما به جرم قتل بازداشت هستید.
« لـوسـیـفـر » «فصل پنجم، قسمت سیزدهم» 1400/03/07
اینجا چه خبره؟
لطفاً بهم بگید که جدی جدی باور نمیکنید که لیندا کسی رو کشته باشه
اون اعتراف کرد، میز
یکیو کُشتی؟
- آره - کی؟
اون...
مهم نیست
جنایت ناگهانی
جنایتی که ناگهانی و توی یه لحظه رخ داد
جنایت مورد علاقهام. بهترین تصمیمات توی حرارت و داغی لحظه گرفته میشن!
- البته از نظر فرضی - و چطور اونا رو کُشتی؟
خیلی خوب
و سخت
درست و حسابی مُردن
- داره دروغ میگه - میدونیم
اسلحهای که به اسمشـه یه تفنگ 9 میلیمتریـه
آزمایش اسلحه شناسی میگه که آلت قتاله یه کالیبر 38 بوده
ناگفته نمونه که اون دکتر خودمونه
فقط نمیدونیم چرا داره دروغ میگه
منم نمیدونم
دیشب داشتم باهاش حرف میزدم و...
- لیندا - دهنتو ببند، میز
اگه خودت نگی...
نه
- لیندا - نخیرم. نه.
اگه خودت بهشون نگی، من میگم
خب، عجب رازی رو داشتی از ما مخفی میکردی
یه دختر واقعی که از وجود تو خبر نداره؟
آدریانا
و تو هم این مدت داشتی اونو میپاییدی
بیشتر شبیه اینه...
که حواسم بهش بوده. از دور.
- مخفیانه - البته که مخفیانه
یه پاییدن بیآزار که تاحالا کسیو نکشته
خیلی خب...
بعد اینکه میز ردش رو زد، من...
به خودم گفتم که باید صبور باشم
صبر کنم تا اون منو پیدا کنه. ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
باید میدیدمش
پس فقط انجامش دادی
من که قطعاً میتونم درک کنم
No comments yet. Be the first to leave one.