Οι πρώτες 200 γραμμές.
تـــرجمه از « آیـــدا و صــادق هاشمی »
چقدر دیگه مونده؟
اصلا کجا داریم میریم؟
حداقل تو کر مورهن، جامون امن بود.
آزمون علوفه امن نیست.
بازم گوش نمیدی.
تو میخوای در تلاش برای جهشیافته شدن خودت رو بکشی
تا اگه نجات پیدا کردی،
بتونی خودت رو در تلاش برای انتقام گرفتن بکشی.
کدوم بخش رو جا انداختم؟
تو اصلا چیزی که من میخوام به تخمت نیست.
تمام چیزی که بهش اهمیت میدی...
وظیفه لعنتیته.
تا وقتی من نفس میکشم، تو کارت رو انجام دادی.
من به بیشتر از این نیاز دارم.
سیری...
من میفهمم.
چی اون بالاست؟
چی... چیزی میشنوی؟
یالا، روچ.
بزن بریم.
اینجا کمعمقترین بخش رودخونهس.
نگاه میکنم ببینم واسه رد شدن امنه یا نه.
منظورت از امن چیه؟
من اول تلاش میکنم و بیرون میکشمش.
چی رو بیرون میکشی؟
- یه نوع چرنوبوگه. - نمیدونم چیه.
- اما بزار کمک کنم. -همینجا بمون.
گرالت!
گرالت، برگرد اینجا!
سیری، بپر پایین!
بدو! بدو! بدو!
من یه احمق لعنتی بودم.
اونا کجان؟
نگفتن.
اگه قرار بود حدس بزنم، پیش ننهکا.
هردومون احمق بودیم.
هرچی که تو رگهای اون دختر جاریه...
...هرچیزی که ازش ساختیم...
خطرناکتر از چیزیه که میدونیم.
مشکل چیه؟
وسمیر.
-یکی اینجاست. -چیه؟
چی شده؟
کی اینجاست؟
سورپرایز.
چه جالب.
وسمیر!
لمبرت!
آروم، دختر.
کاری که هست که بتونیم بکنیم؟
از آخرین قدمهات در حین گذر از مرغزار
و مه لذت ببر.
از اون نترس...
چون که اون دوست توئه.
وقتشه.
واسه اینکار آمادهای؟
آره.
برو بالا رو صخره.
موقعیتت رو حفظ کن، سیری!
حفظ کن!
حفظ کن!
شمشیرهای من کدوم گورین؟
« ویـــــچـــر » " فصل دوم - قسمت ششم "
زیباست.
هیچوقت یه همچین طلسمی ندیدم.
وقتی که یه دختر بودم کار مورد علاقهم چیدن گل با مادرم بود.
بعد از اینکه اون مرد، یه دونه نگه داشتم تا باهاش به یادش بیفتم.
یه روز، شروع کرد به پژمرده شدن.
وقتی، اون گل رو تو دستم نگه داشتم،
دقیقا نمیدونم چرا، اما یه گرما درونم حس کردم.
و گل دوباره شکوفا شد.
من این طلسم رو برای سالها بارها و بارها انجام دادم،
تا اینکه پدرم مچم رو گرفت.
این وقتیه که تلاش کرد کل روستا رو تو یه جهاد علیه من رهبری کنه.
اما شکست خورد.
گیج نگهش داشت و منم گلوش رو بریدم.
روستا به افتخار من یه مجسمه درست کرد.
تو آرتوزا،
به ما هنر سیاست رو یاد دادن.
هنر ترغیب.
یه موعظه برای فریب دادن بقیه و اینکه فکر کنن اوضاع تحت کنترله.
مثل دوستت کهیر؟
وقتی اون اطرافته، فرق میکنی.
نه اینکه ترسیده باشی، شاید کوچیکتر باشی.
-اون مافوق من بود. -بود؟
چون تو ترغیبش کردی که اینو باور کنه؟
وقتشه اون دست از این فکر که اون در قدرته برداره.
بدونه که تو در قدرتی.
شعله سفید به نیلفگارد حکومت میکنه.
بله.
اما،
صورتی که مردم من میبینن هر روز بهشون غذا میده،
و اونا رو از سرما به داخل راه میده، صورت توئه.
این یه ارزشی داره.
در زمان جنگ، تصمیمات سختی باید گرفته بشه.
من به تصمیمات تو غبطه نمیخورم.
شکنجه الفها نفرتانگیزه.
تو رو به اندازهای میشناسم که درک کنم
تو ماموریتی که شعله سفید به ما داد رو رها نکردی.
فقط یکم...
حواست پرت شد.
وقتشه برگردیم سر دلیل اصلی اینکه اصلا چرا سینترا رو گرفتیم.
بهم گفتن دختره آخرین بار در سادن دیده شده.
متاسفم. بخاطر روچ. بخاطر همه اینا...
نباش. من بهت افتخار میکنم، سیری.
کاری که قبلتر کردی شجاعانه بود.
دوباره اون حس بهم دست داد.
وقتی که چرنوبوگ اومد سراغم.
همون کشش.
اما... فکر نمیکنم میخواست بهم آسیب بزنه.
نمیخواست بهت آسیب بزنه؟
هممم.
اگه هیولاها دارن از طریق مونولیتها میان، تقصیر منه.
به همین سادگی نیست.
گرالت؟
وقتی شوالیه منو گرفت،
تنها حسی که بهم دست داد، ترس بود.
من... من خیلی ترسیده بودم.
اما احساس خشم هم...
کردم.
بعدش، چندتا مرد از سینترا هم بودن که پیدام کردن.
میخواستن منو ببرن پیش شوالیه تا جایزه بگیرن.
اما... اون موقع نترسیدم.
فقط... میدونستم چه اتفاقی میتونست بیفته.
جیغ زدی.
من کشتمشون، گرالت.
چند نفر بودن؟
چهار.
فقط چهار نفر؟
مونده تا برسی.
خب، حالا چی؟
سوال خوبیه.
امیدوارم جوابهامون رو اونجا پیدا کنیم.
ملیتلی.
الهه باروری و محصول.
تحت تاثیر قرار گرفتم.
من، واقعا مطالعه میکنم.
فارغالتحصیلان مدرسه معبد،
واسه این شناخته میشن که قابله، مورخ، شفا دهنده...
و ویچر میشن.
وسمیر منو وقتی تقریبا همسن تو بودم به اینجا فرستاد.
اینجا جاییه که نشونهها رو یاد میگیریم.
آره. منم یه زمانی بچه بودم.
داره اونا رو کجا میبره؟
نگران نباش. جامون امنه.
اینجا هیچ مبارزهای وجود نداره. هیچ سیاستی.
معبد بخاطر بیطرفیش شناخته میشه.
معبد چیزیه
که تو تو ذهنت میسازی.
اما، بله،
بعضیا اونو بخشندهتر از دیگران میدونن.
دلم برات تنگ شده بود.
دل منم برات تنگ شده بود، ننهکا.
حالا،
تو کی هستی؟
فکر کنم حداقل بتونیم،
راهنمایی تو رو در هنر کنترل کردن آشوبت شروع کنیم.
چی هست؟
حس درونیه.
حسی که نمیتونی کنترل کنی.
مثل...
دختر آشوب؟
اینو کجا شنیدی؟
سیری،
سوالایی که میپرسی،
به دانشی نیاز دارن که در گذر زمان از دست رفتن.
و همچین دانشی،
معمولا به دلیلی از دست میرن.
مطمئنی که آمادهای؟
هرچیزی که... این آشوب رو به من داده،
پنهان شدن ازش درستش نمیکنه.
من برای حقیقت آمادهم، بهاش هرچی که میخواد باشه.
این روحیه.
تو دقیقا مثل اونی.
گرالت؟
ازش بخواه
تا درباره حادثه آرد بهت بگه.
نزدیک بود همین دفتری که توش نشستیم نابود بشه.
آه! این یارهس.
یکی از بهترین دانشآموزانمون.
ملاقات با شما باعث افتخاره، بانوی من.
بانوی جادویی من.
بهاش هرچی که میخواد باشه.
یاره، سیری رو ببر به کتابخونه.
اون شدیدا به گوی نیاز داره.
کمکم کن.
هممم.
حالا که فرصت اینو داشتی باهاش حرف بزنی، چی فکر میکنی؟
همه طرفه کاملا بگا رفتی.
اون یه شاهدخته.
امپراتوریها اونو بخاطر موقعیتش میخوان.
نیلفگارد همین الانش هم میخواد.
میدونی در تعقیبش چند نفر کشته شدن؟
هزاران نفر، آره، میدونم.
و اگه اون خون کهن رو داشته باشه،
یه بمب ساعتی لعنتیه.
همینطوره، ادامه بده.
No comments yet. Be the first to leave one.