Οι πρώτες 200 γραμμές.
اینقدر ور نرو.
فقط دارم یقهتو پایین میکشم.
تمومش کن، مست کردی.
لطفاً یک طبقه را انتخاب کنید. - حرکت نمیکنیم، چرا؟
لطفاً یک طبقه را انتخاب کنید.
اصلاً دکمه رو زدی؟ - نه...
دیدی؟ حسابی مست کردی!
فکر کردم تو...
چطور تونستی؟
چرا باهام کات نکردی؟
چی؟
دانیل... - صبر کن...
منظورت چیه؟ - ببین...
به اینا احتیاج نداری.
تو به اینا احتیاج نداری. - چری!
چطور تونستی اینقدر ظالم باشی؟ - ظالم؟
منو تو بیمارستان ول کردی.
حتی این شعور رو نداشتی که حضوری بهم بگی.
اوه خدای من...
تو نمیدونی اون بهم چی گفت، نه؟
اون به تو هم دروغ گفته. عجب...
اشتباه کردم. تو از خود راضی نیستی، تو یه روانی هستی.
هی! - دانیل، بریم.
میخوای بدونی اون چیکار کرد؟
نمیشه بهش اعتماد کرد. - خیلی افتضاحه.
لازم نیست اینا رو بشنوی.
اون به من گفت که تو مُردی.
دانیل...
آره، اون به من گفت که مُردی و مراسم ختم هم داشتی.
حدس بزن چی شد؟ من تو لیست مهمونا نبودم.
اما الان میفهمم، چون اصلاً ختمی در کار نبوده.
ماهها اشک ریختم.
تو این کارو با من کردی! چه مرگته؟
مامان...؟
میتونم توضیح بدم.
خواهش میکنم...
دانیل؟
سلام، دانیل هستم. پیام بگذارید.
دانیل، عزیزم، گوش کن،
میدونم اگه حرفهای منو بشنوی،
نظرت فرق میکنه.
لطفاً فقط بیا خونه.
و لطفاً با هیچکس حرف نزن تا من باهات صحبت کنم، باشه؟
لعنتی.
خوبی؟ چی شده؟
از دانیل خبر داری؟ - نه، چرا؟
فقط میخواستم ببینم برای شام میاد خونه.
ولش کن، خوبه که دوباره از خونه میره بیرون.
آره.
خب، نمایشگاه جمال کِی چطوره؟
عالی.
واقعاً؟ آخرین بار کی گالری بودی؟
شنیدم مدتیه نیومدی.
الان داری منو زیر نظر میگیری؟
اسم من روی دره. - اوه، باشه.
این اسم منم هست، گالری من.
ببخشید. استرس دارم.
این سفر کاری خیلی برام مهمه.
اشکالی نداره.
لطفاً جواب بده. لطفاً.
دانیل؟
سلام، دانیل هستم. پیام بگذارید.
نمیدونستم داری میای!
چی؟ باید بهت خبر میدادم؟
نه، من... - گوش کن...
واقعاً ترجیح میدم درباره رفتوآمدهای من با شوهرم صحبت نکنی.
باشه؟
بیا، اِم...
جمال رو بیار تو، میخوام در مورد مقاله باهاش صحبت کنم.
اوه... اِم، اون اومد.
چی؟ کی؟
دیروز. - و تو الان داری به من میگی؟
من... من تو تقویمت گذاشتم. - اما چرا بهم زنگ نزدی؟
تو با دانیل بودی... - چه ربطی داره؟
وقتی اون هست معمولاً جواب نمیدی...
اِم، اون چی گفت؟
اِم... راستش، یکم کلافه بود که اینجا نبودی.
اوه خدای من!
ببین، چیکار میتونم بکنم؟ - نه، هیچی نکن.
خواهش میکنم. - لطفاً بذار درستش کنم!
نه، میدونی چیه هریت، دیگه نمیتونم این کارو بکنم.
نمیتونم. مجبورم اخراجت کنم.
اگه فروش حراج واقعاً ملاکه، پس...
اینجایی! اوه خدای من، خیلی نگران بودم.
کلید... کلیدت رو گم کردی؟
نه.
چرا زنگ زدی عزیزم؟
میتونم بیام تو؟ - البته.
دانیل.
لازم نیست منو مجازات کنی.
بابا میدونست؟
نه!
نه، البته که نه.
خوبه.
میشه بذاری توضیح بدم؟ - چرا این کارو کردی؟
چون فکر نمیکردیم زنده بمونی.
دکترا گفتن احتمالش کمه...
تو به دوستدخترم گفتی من مُردم.
میدونی چقدر دیوانهواره این کار؟ - آره، ولی یه دلیلی داره...
من پسرتم! - میدونم عزیزم.
میدونم.
گوش کن، قضیه پیچیدهست.
من فقط... - آه لعنتی... بیخیال.
ما میخواستیم تو بدون هیچ مزاحمتی خوب شی،
و چری هم کمکی نمیکرد...
میشه فقط گورتو گم کنی؟
ترسوندمت؟
آره، ترسوندمت.
چرا اینجایی؟
چیزی هست که باید بهم بگی؟
تو زندگی منو خراب کردی، لورا.
حالا ببین من چطور زندگی تو رو به گند میکشم.
از خونهام برو بیرون.
دنیل؟ - آره، حله.
اون لاستیکهای ماشینمو پاره کرده. - مدرکی داری که اون بوده؟
آخه کی دیگه میتونه باشه؟ اون خونهی من بود.
اون تهدیدم کرده.
میتونی خسارت کیفری رو گزارش بدی، اما... فعلاً همین کاریه که از دستمون برمیاد.
من... من میدونم اون میخواد یه کار بدتر کنه.
میتونیم مطمئن شیم که هم تو پارچه بپیچیمش هم تو پلاستیک حبابدار
و برچسب شماره ۷ بزنیم روش؟
و ترجیحاً اگه بتونیم هر کدوم رو توی یه جعبه بذاریم، اون وقت میتونیم، اه...
جمال؟ - بله؟
داری چیکار میکنی؟
من دارم کنار میکشم، باید از برندم محافظت کنم.
چی؟ چرا؟
همه جا تو شبکههای اجتماعی پخش شده، اتهام قلدری.
محیط کار سمی.
جمال... هیچ کدوم از اینا درست نیست.
لورا، یکی داره ازت شکایت میکنه. - چی؟
به خاطر اخراج ناعادلانه. - اخراج ناعادلانه؟
صبر کن، این هریتِ؟ اون که اخراجش کاملاً عادلانه بود.
جمال، گوش کن، این برای تو خودکشی شغلیه.
دست کشیدن از یه گالری معتبر...
من باید با آدمهای درست حسابی همسو باشم.
واقعاً، تو الان نمیتونی کنار بکشی، با من قرارداد امضا کردی.
هیچ وقت برام فرستاده نشد.
حالا میفهمی چرا اخراجش کردم؟ - موفق باشی!
سلام، دنیله، پیغام بذارید.
تو باید با چری صحبت کنی
و بهش بگی دست از این بازیهای مسخرهاش برداره.
این... این دیگه آزاره.
بارولو آوردم.
چقدر اوضاعت خرابه؟ - خراب.
جدی فکر نمیکنم کسی بخواد با من کار کنه.
این روزا همه دارن طرد میشن. تقریباً یه جور تشریفاته.
وای خدای من، و خریداران اصلیام دارن برای بازدید خصوصی پرواز میکنن.
باید به همشون زنگ بزنم.
متاسفم عزیزم. - وای خدای من.
این نمیتونه تصادفی باشه. - چی شده؟
باید یه چیزی بهت بگم.
باشه.
خب، دنیله... اون برگشته پیش چری.
واقعاً سرش محکم خورده، نه؟
اون با من حرف نمیزنه.
آه.
من... من کاری کردم که نباید میکردم.
به چری نگفتم که حالش بهتر شده.
خب، چی بهش گفتی؟
گذاشتم فکر کنه که اون مرده.
خب، چرا این کارو کردی؟ - نمیدونم.
لورا! - من فقط...
این تنها شانس من بود که از زندگیاش بندازمش بیرون.
اون براش بده.
خودت گفتی، اون یه پولپرسته!
نه، نه، نه، نه. این توجیهش نمیکنه!
اما من حق داشتم، اون خطرناکه.
اون داره تهدیدم میکنه. جلوی گالریام پرسه میزنه.
باید یه کاری بکنم. - تو باید تمومش کنی.
همهاش رو.
الان.
واقعاً فکر میکردم تو درک میکنی.
من نگران توام.
میفهمم! - واقعاً میفهمی؟
آدما از قدیم الایام به خاطر عشق کارهای دیوانهواری کردن
و تو فکر کردی قراره پسرت رو از دست بدی.
میدونم، و الان از دست دادمش.
و مهم نیست چیکار میکنم، مهم نیست چقدر تلاش میکنم...
تو فقط فکر میکنی قراره هر چیزی که برات مهمه رو از دست بدی.
فقط دنیل نیست، این...
این دختر داره میاد سراغم.
ممکنه اعتبارم رو از دست بدم، گالریام رو...
نه، نه، نه، این اتفاق نمیافته. تو فقط باید یه هنرمند دیگه پیدا کنی.
و منظورم من نیستم. - چرا نه؟
بابا لیلیث!
آخرین باری که نمایشگاه داشتی کی بود، یه دهه پیش؟
و این احتمالاً تنها چیزیه که میتونه گالری منو نجات بده.
یعنی نه نمیگی.
بهت بگم چی، به نظرم باید از این همه نگرانی یه استراحتی بکنی.
خسته به نظر میای. آخرین بار کی خوابیدی؟
از دهه هشتاد تا حالا نه.
من میخوام کمکت کنم.
میتونی نقاشیهای منو نمایش بدی.
واقعاً؟
تا وقتی که قول بدی ازشون مراقبت کنی.
و بالاخره، اونا بچههای منن. - حتماً.
ممنونم.
باشه، بذار ببینم.
بیا.
شاید باید اینو به عنوان شغل انجام بدی.
No comments yet. Be the first to leave one.