Οι πρώτες 97 γραμμές.
ژرژ باتای به همراه جمعی از دوستان نزدیکش از جمله پیر کلوسوفسکی و آندره ماسون در سال 1936 تصمیم به ایدهپردازی درمورد جریانی ضد تمدن و همسو با کیش نیچه ای برای زندگی برتر انسان گرفتند این گروه Acéphale (بیسر) نام داشت
در دهه 70 و 80 سویه هایی از این گرایش به شکل بدویگرایی آنارشیستی ظهور کرد نظریه پردازان زیادی به روش های مختلف این مجمع را بسط و تأویل کردند
" بیسر "
،پس از آشوب
کیهان
به لطف این پرورش سکولار
به سطحی تقریباً کامل از بردباری رسیدهام
. یا بهتر است بگویم: تحقیر_
میدانم که در امتداد این بیکرانگی
;هر چیزی میتواند برای انسان رخ دهد ،رفتار پرهیزکارانهاش
،شایستهی چیزی جز نیکی نیست
اما او ممکن است ،در نتیجهی پلیدی گذشتهاش
،یا پلیدی آیندهاش .تنها سزاوار خیانت باشد
از این منظر که نگاه میکنم تمام اعمالم عادلانه اند
.اما بیتفاوت
در این نور درنگی فلج کننده بر من چیره میشود
هیچکسی کسی بخصوص نیست
،من خدا هستم، من اروسم
من هیولا هستم، من این جهان هستم
به شیوه خستهکننده ای من اصلا وجود ندارم
حماقت و هوش اینگونه یکدیگر را خنثی میکنند
گاه، چیزی بهغایت هیجانانگیز
مرا دوباره به جهان مادی بازمیگرداند
...امروز صبح، شهر در باران، نوعی شادمانی نخستین را تجربه میکند
به چنان آرامش کاملی دست یافته ام
که دیگر حتی مجال بلند شدن به خود نمیدهم
پرنده ای روی سینه ام لانه کرده است
میروم
زمان آن فرا رسیده که از نور درخشانِ جهان متمدن دست بکشیم
دیگر برای تلاشهایی بهسوی عقلانیت و فرهیختگی، دیر شده
چه بخواهد پنهان و یا غیر آن باشد
که در هر حال، زندگی را سخت دلزدهکننده میکنند
،جهانی که به آن تعلق داشتیم هیچ چیز جز ناتوانیهای فردی
برای دوست داشتن به ما نداد
وجود هر کس محدود به به کالاهایی ست که در اختیار دارد
،جهانی که نمیتوان آن را تا زمان مرگ دوست داشت
جز یک الزام برای کار کردن چیز دیگری نیست
این جهان در مقایسه با جهان های پیشین به مراتب از همه شنیع تر است
نااندیشیدهترین همه
،در جهانهای پیشین ،میشد در شور و شعف گم شد
که در این جهانی که بیفرهنگی آموزشدیده توزیع میشود ممکن نیست
مزایای یک تمدن را میتوان
با راههایی که انسانها از آن بهره میبرند، سنجید
امروزیان از تمدن بهره میبرند ،اما با سقوطی عمیقتر و فجیعتر
تا آنجا که مجموع همه پیشینیانشان در انحطاطی چون آن، شریک نبودهاند
زندگی همواره بهشکلی پرآشوب و ناهماهنگ بهنظر میرسد
،شکوه و حقیقت آن
تنها در سرمستی و در عشقی سرشار از شور معنا میشود
،کسی که این شادی را نادیده میگیرد ،یا آن را نمیفهمد
،موجودی ناکامل است .که ذهنش به صرف تحلیل صرف فروکاسته شده
وجود بیش از آن است که خلأیی بیقرار باشد
،وجود رقصیست که ما را وادار میکند .تا با دیوانگی تمام برقصد
وقتی موضوع اندیشه مرده و قطعهقطعه شده است
خود اندیشه، چون زبانه ای از آتش، حیات درونی دارد
پاسخ دادن به آنهایی که به واقعیت این جهان باور دارند
،و خود را بر اساس آن توجیه میکنند بیهوده است
وقتی سخن میگویند میتوانی آنها را ببینی بدون اینکه صدایشان را بشنوی
و حتی اگر به آنها نگاه کنی
تنها چیزی را میبینی که دور، بسیار دور در پسِ پشتشان وجود دارد
هیچ فایدهای ندارد که در میانه راه به هیجان بیایی
یا بکوشی توجه کسانی را جلب کنی که خواستههایشان مبهم است—
همچون وقت تلفکردن، خندیدن یا عجیبوغریب بودن
،باید پیش رفت بیآنکه به پشت سر نگریست
و بیتوجه به آنان که ناتواناند از رهایی از واقعیت بیواسطهشان
برای گریز از واقعیتِ بیواسطهی شان
بشریت از حدود خود فراتر میرود، در تلاش برای آنکه دلیلِ وجودیِ جهان باشد
چون بقای جهان در گروِ او شود، دیگر آزادیاش را از کف داده؛ او بنده است
،وجودی که آزاد نباشد ;وجودیست تهی و اختهشده
و وجودی که آزاد باشد، در معرض خطر است
تازمانی که زمین چیزی جز فروپاشیهای کیهانی و ستاره ای
درختان و پرندگان چیزی نمیزایید جهانی آزاد بود
درخششِ آزادی زمانی کدر شد که زمین موجودی را پدید آورد
که قانونِ ضرورت را بر خودِ جهان مقدم دانست
با این حال، انسان از چنگ ضرورت آزاد باقی ماند
او آزادست تا به هر چیزی در هستی که نبودنش را تجربه کرده، بدل شود
او میتوانست آن اندیشه را نادیده بگیرد که یا خداییست یا خود است، یک انسان
.که از بیمعناییِ سایر چیزها جلوگیری کند
انسان از ذهن خود همانطور فرار میکند که زندانی از زندان خویش
فراتر از مرزهای هویتِ خویش، نه خدایی را کشف کرد که نمایندهی منع و بازداشتن است
اصلا چه کسی نمایندهٔ منع است، جز موجودی که همهٔ ممنوعیتها را نادیده گرفته باشد
فراتر از هویتِ خودم
موجودی را کشف میکنم که خندهام میگیرد، چون سری ندارد
و دلهرهام میگیرد، چرا که آمیزهایست از معصومیت و جنایت
او که در دست چپش سلاحی از آهن دارد
و شعلههایی در دست راستش به مانند قلبی مقدس
،در همان فورانِ یگانهی انرژی .تولد و مرگ را در هم میآمیزد
او نه انسان است، نه خدا
،او من نیست .قطعا بیش از من است
شکماش هزارتوییست که در آن خود را گم کرده
در آن ،من با او گم میشوم و در آن، خود را چون او بازمییابم
،به عبارت دیگر هیولایی هستم
.در حقیقت، بیابانی که مرا دربر گرفته، هراسانگیز است
،من آخرین انسانم .چمباتمهزده
بهار تابستون
پاییز زمستون
هیچکس جواب منو نمیده
سنگ ها
No comments yet. Be the first to leave one.