Οι πρώτες 200 γραμμές.
زيرنويس از مهدي shine021
رفیقت، شان فلین، بدجوری به دردسر افتاده.
میخوای اینو برات بفروشم؟
قراره مدت خیلی زیادی بره آبخنک بخوره.
پس فدرالها چی؟ بهش پیشنهاد معامله دادن؟
حتی اون رفیق پلیست رو هم آوردن وسط.
کینن رفیق من نیست.
یه حرومزادهی خائنِ لعنتیه.
وقتی پسرم رو تهدید کردی، با دم شیر بازی کردی.
اگه میخوای زنده بمونه، دور نگهش دار از هلز کیچن.
شما دوتا کلی کوکائین جابهجا میکردین.
جنستون رو از کجا تأمین میکردین؟
منو بیاختیار گذاشتی. جان گوتی.
یه لحظه داشت خودش رو ضد ایتالیایی نشون میداد،
حالا برای یه مشت پول نوکر ایتالیاییها شده.
میدونین چیه؟ گور پدر هر دوتاتون.
این ماییم که توی خیابونیم و کتکها رو میخوریم
تا جیبهای لعنتی شما پر از پول بشه!
یه نصیحت ناخواسته میخواین؟
برین یه سر به جان گوتی بزنین.
و وقتی اونجایین، یه شنود هم کار بذارین.
میگی اسم هتلی رو که
مارکهام توش اقامت داره، میدونی.
توی بار دیدنش که با مأمورهای امنیتی بود.
مشروب میخوره؟ شاید حتی با زنها هم گرم میگیره؟
داری پیشنهاد دام عشقی میدی؟
حرف مردم اینه که کاهیل از زندان آزاد شده
فقط سه ماه بعد از اینکه به ده سال زندان محکوم شده بود.
به نگهبانها رشوه داده.
بعضیها شک دارن خبرچین باشه.
تمام دلیلی که این مأموریت رو چیدم،
این بود که انتقام خانوادهت رو بگیرم،
این هیچ امتیازی برام نداره؟
از دیدنت خوشحالم، سارا.
حالا دیگه بریجتم.
- پسرت چطوره؟ - آره، عالیه لعنتی.
- چرا میپرسی؟ - هی، شان،
آقای سوئینی میخواد ببینتت.
فقط نگران شده بودم، همین.
نگران چی؟
پل اون تو کلی آدم داره،
و از این راه خیلی راحت میتونه از ما باخبر بشه، اونوقت
حسابی به فنا میریم.
خودم حلش میکنم.
شان مرده، مگه نه؟
اصلاً برات مهم نیستیم، مگه نه؟
برای یه شاهی، همهمون رو میکشی.
تمام این سالها فکر میکردم وقتی آماده بشم
که از این کار لعنتی بکشم بیرون، تو آمادهای جاش رو بگیری.
ولی دربارهت اشتباه میکردم، جیمی.
میخوای بهم شلیک کنی؟ تو همچین جرئتی نداری.
کار خودش بود، مگه نه؟
سوئینی دستور کشتن شان رو داده بود؟
آره.
پس دیگه تمومه.
ایمون سوئینیِ لعنتی میمیره. امروز!
به درک. بریم کارشو بسازیم.
نه.
- این راهش نیست. - جیمی،
داری چه گهی میخوری؟
کشتنش همین الان خودکشیه، میکی.
که چی؟ یعنی چی، باید همینجوری تحملش کنیم؟
- وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده؟ - نه، نه، نه، نه.
نه، من همچین چیزی نمیگم.
حرفم اینه که باید عاقلانه عمل کنیم.
اوه، نه، نه. بیخیال. بیخیال، جیمی.
ما دیگه به اندازهٔ کافی فکر کردیم!
سر قضیهٔ دیوی فکر کردیم، بعد پت مُرد،
بعدش هم باز نشستیم فکر و خیال کردیم،
و حالا شان هم مرده. دیگه بسه!
میریم اون پایین و کار این حرومزاده رو تموم میکنیم.
همین الان!
هی! میکی! از بار من
بهعنوان کیسهبوکس شخصیت استفاده نکن!
اوه، ببخشید ری!
نمیخواستم میخانهٔ عزیزت رو به گند بکشم!
آره، خب، تقریباً قسط وام اینجا رو کامل پرداخت کردم!
پس هرچی میشکنی، باید بخری!
یکی این حرومزاده رو ساکت کنه!
- به خدا قسم، من... - هی، میکی، میکی،
- میکی! - نمیتونم، جیمی.
نمیتونم! دیگه نمیتونم صبر کنم!
- نمیتونم! - باید بتونی.
- چرا؟ برای چی؟ - چون باید
یه راه لعنتی پیدا کنم
که به کاستلانو دسترسی پیدا کنم، باشه؟
و تا وقتی این کار رو بکنم، باید فعلاً دست نگه داریم.
محکم سر جاتون بمونید.
ولی فرصتمون رو گیر میاریم
که سوئینی رو از سر راه برداریم، قول میدم.
باید دست نگه دارم؟
فعلاً فقط صبر کن.
آه، آشغالِ لعنتی!
کاش لعنتی اونجا بودم. دو تا گلوله میکاشتم
پشت کلهٔ لعنتیش، همون لحظهای که
اسلحهش رو به سمتت گرفت.
اصلاً این یارو میخواد چی رو ثابت کنه؟
با این همه کاری که برای اون آشغالِ لعنتی کردی.
من میگم همین الان سریع و محکم بزنیم بهشون.
همین الان.
یا هرجور خودت میخوای این کار رو انجام بدیم.
ایمون؟
یه بار اون پسره رو از اسکلهٔ ۸۴ آویزون کردم.
یه کیف پول کش رفته بود...
که اتفاقاً مال خودم بود.
داری چی میگی؟
اون فقط یه بچه بود.
لاغر، مثل گربهٔ کوچهخیابون.
ولی جونسخت، مثل چرم کفش.
گرفتمش، از کمربندش گرفتم
و بالای اون آب لعنتیِ یخزده نگهش داشتم.
داشت میخندید. داشت میخندید.
میگه... میگه: «آقای سوئینی، من شنا بلد نیستم.»
باید همونجا ولش میکردی بیفته.
من کار و کاسبی رو بهش یاد دادم.
زندگی رو بهش یاد دادم.
بهش یاد دادم...
چیزهایی رو که هیچکس هیچوقت به خودم یاد نداده بود.
ایمون.
و دیدی اون حرومزاده چطوری جوابت رو داد.
میبینی؟
از مرگ شاون حسابی بههم ریخته بود.
اون یه دوست وفاداره. نمیتونم سرزنشش کنم.
تو... کاری رو کردی که مجبور بودی بکنی،
و خودش هم لعنتی اینو میدونست.
آره، حالا من لعنتی باید چی کار کنم، ادی؟
باشه. اگه از من میپرسی...
اون هیچوقت بابت اتفاقی که افتاد نمیبخشتت.
هیچوقت.
حالا فقط مسئلهٔ زمانه که دست به کار بشه
و اون مشت احمقهای لعنتی رو با خودش بیاره.
این دفاع از خوده.
زيرنويس از مهدي shine021
دیگه بهت نیازی نیست.
میتونی بقیهٔ شب رو استراحت کنی.
بله، قربان.
میتونم یه نوشیدنی براتون بیارم؟
حتماً.
متأسفانه انتخابهای ویسکی محدوده.
حتماً مرد خیلی مهمی هستید
که همچین محافظی دارید.
- شغلتون چیه؟ - برای علیاحضرت کار میکنم.
- کارهای دیپلماتیک، در واقع. - هوم.
اگه نگرانتون اینه، مزاحممون نمیشه.
نه، چیزهای دیگهای فکرم رو مشغول کرده.
اوه، عزیزم، ودکا یا جین؟
مطمئن نیستم این ویسکی باب میلتون باشه.
فکر کنم بهتره خودتون انتخاب کنید.
خیلی خب. پس ودکا.
اشکالی نداره یه دستی به سر و روم بکشم؟
خواهش میکنم، بفرمایید.
منم یه کم راحتتر میشم.
لطفاً همین کارو بکن.
فکر نمیکردی بشناسمت، مگه نه؟
کلاهگیستو بردار، بذار خوب نگات کنم.
بفرما.
انجامش بده.
باشه.
هِه... سارا مککنا.
واقعاً حیرتزدهام که شما
کاتولیکهای عوضی برای مخفیکاری تا کجا پیش میرید.
همهجا مأمور گذاشته بودم دنبالت بگردن.
تونستی خیلی بیسروصدا زندگی کنی،
هیچ عکس درستوحسابیای هم ازت نبود.
بعد باخبر شدیم به نیویورک فرار کردی.
چطور؟
پدر مایکل اودانل،
همون کشیش بیخدات.
پیر شده و دیگه حواسجمع نیست.
ماههاست زیر نظرش دارم.
حالا با تو چیکار کنم؟
اگه میدونستی من کیام،
پس چرا محافظهات رو فرستادی برن؟
چون میخواستی با یه دام جنسی گیرم بندازی.
پس خب،
حالا هم میخوام عسلمو بردارم.
لباستو دربیار.
اون...
لباسو...
در بیار.
گمشو.
دست نزن! گمشو از روم!
گمشو!
قبل از اینکه بفرستمت زندان، میخوام یه کم باهات خوش بگذرونم،
تا آخر عمرت.
ترجیح میدم بمیرم تا بذارم دست کثیفت بهم بخوره!
خفه شو، عوضیِ احمق!
برندن کاهیل...
تا چند لحظه دیگه
از اون در میاد تو.
کاهیل؟
همونی که پدر و مادرتو لو داد؟
اوه، نمیدونستی؟
کاهیل معامله کرده.
پدر و مادرتو لو داد تا آزادی خودشو به دست بیاره.
حالا دیگه تقلا نکن...
تا باهات معامله کنم.
جیمی! همون کاری رو که گفتی کردم.
یه ماشین دیدم، اولدزموبیل قرمز.
تقریباً مطمئنم پر از افراد سوئینی بود.
No comments yet. Be the first to leave one.