Οι πρώτες 200 γραμμές.
خب بچهها. به نظر میاد اون تو یه مهمونی حسابی برپاست.
حالا بریم دعوتنامههامون رو نشونشون بدیم.
آرتور، باید از اینجا بریم. یالا.
آرتور.
یالا! برای رضای خدا! پاتریک!
یالا! چرا داریم میریم؟
عجله کن! یالا، دنبال من بیا! برای رضای خدا! چی شده؟
یالا! نمیفهمم! پاتریک! وایسا!
همین الان وایسا! بهم بگو! چرا این همه عجله داریم؟
مامورا دارن میان، آرتور. دقیقاً ده و یک دقیقه.
بیا اینجا، حرومزاده کثیف!
بدو، آرتور!
برگرد اینجا!
اون پایین!
دوتاشون هستن!
یالا، از اون طرف!
هیس! خفه شو لعنتی!
اون پایین. یالا!
اون طرف!
اون کوچه رو برو پایین! اون پایین!
یکی بهت پول داده.
کی؟
لازم نیست بهم بگی.
نه، خودم می تونم لعنتی حدس بزنم.
احتمالاً به من گفت یه آبزیرکاهِ لیفی؟
تو این کارو به خاطر پول کردی؟
نه. نه. تو کردی.
آرتور، تمومش کن. فکر نکردی فقط بپرسی؟
ها؟ دهنتو باز کن.
دهن لعنتیتو باز کن!
آرتور... بس کن.
لعنت.
لعنت.
مردی که فامیلش با تو یکیه، هنری گراتان هست، درسته؟
گفت میدونست... گناهامو میدونست.
گفت میخواست به بابام بگه، آرتور.
گفت میخواست به بابام بگه.
اشکالی نداره. هیس... میخواست به بابام بگه.
اشکالی نداره.
میفهمم.
اشکالی نداره.
باید از هر کسی که این اسم نفرینشده رو داره دوری کنی.
چیزی جز تیرگی و تباهی نیست.
که از هر ارتباطی حاصل خواهد شد.
اما... اما من نجاتت دادم، آرتور.
نه، نه، نه، نه، نه.
باید طنابها رو پاره کنی.
بدو و منتظر یه چک پستی برای خدماتت باش.
نه. خواهش میکنم، نه. آرتور، خواهش میکنم!
چیزی که ما داریم یه خدمت نیست.
چی داریم؟
ما گینسها سخاوتمندانه به فقرا کمک میکنیم.
ما سخاوتمندانه به فقرا کمک میکنیم ولی نمیبخشیم.
خواهش میکنم، آرت.
همونطور که عمو هنری من به زودی یاد میگیره.
من دشمن خطرناکی هستم.
برو. آرتور.
آرتور. اما...
اسم فیل نیزن رو شنیدی؟ از شهر بالیماک.
اوضاع براش سخت شده بود. در حقیقت، مرد ورشکسته شده بود.
یه اعلامیه فرستاد برای همهی همسایهها، بدون استثنا.
اینکه دوست داره همهشون اون شب تو یه مهمونی رقص کنارش باشن.
و وقتی اعلامیه رو مینوشت، با دقت بهشون پیشنهاد کرد.
اگه کلاهشو جلوی در پیدا کردن.
هر چقدر بیشتر توش بذارن، هر وقت که ازشون خواست.
موسیقی برای کوبیدن پا روی زمین (رقصیدن) بهتر میشد.
با صدای فلوت و پیچوتاب ویولن!
وسط مجلس بالا و پایین میپریدن، مثل شاهماهی روی تابه!
بالا! پایین، دستها دور هم، به سمت دیوار.
اوه، چقدر شادی تو مهمونی فیل نیزن داشتیم؟
لعنت بهت!
"به نظرم وقتشه،" گفت، "که کلاه رو بچرخونیم."
پس پدی کلاه ایرلندیش رو چرخوند و خیلی بامزه به نظر میرسید.
گفت: "باید مزد نیزن رو وقتی داره فلوت میزنه، بدی."
دقیقاً داری چیکار میکنی؟
دارم از آب رودی که به دریاچه میریزه نمونه برمیدارم.
دیدم زمین خوردی.
خندیدی؟
بله، معلومه که خندیدم.
مرد بزرگ زمین میخوره.
سه تا رود از سه چشمهی طبیعی به این دریاچه میریزن.
دارم از هر سه تاشون نمونه برمیدارم و میبرم کارخونه آبجوسازی.
متخصصان ما که خلوص آب رو آزمایش میکنن.
میتونن بهم بگن که کدوم یکی از...
من سرگرمی امروز صبحتم.
متخصصانی که خلوص آب ما رو آزمایش میکنن بهم میگن کدوم یکی خالصتره.
بعدش یه چاه حفر میکنم.
آب تمیز چشمه رو به کلونبو میفرستی؟
بله. چندین پمپ آب احداث میکنم.
نترسید، هر کدوم از اونا با اسم گینس و یه چنگ علامتگذاری میشن.
چون همونطور که دیشب مشخص کردیم، تمام کارهای خیرخواهانه.
باید برای منافع شرکت به طور عمومی برندسازی بشن.
حدس میزنم این یعنی ما رو مجبور میکنی نماد چنگ رو روی ساختمون بنیاد مسکنمون هم بذاریم.
خب، ما داریم نصف دابلین رو برای تو و آن، تحت نام گینس، میکوبیم.
میتونستی یه نفر دیگه رو برای جمعآوری نمونههای آب بفرستی.
و لباساتو نجات بدی.
فقط میخواستم کاری انجام بدم.
دیشب واقعاً نتونستم بخوابم.
دیروز فهمیدم تو اون کسی نیستی که من فکر میکردم.
و اینکه شاید ما بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم وجه اشتراک داشته باشیم.
اوه
خوبه
نه، لطفاً
خواهش میکنم! من لعنتی...
چایی؟
چی؟
خب، فقط نحوه گفتنت "چایی" بود. اینقدر شاداب
مثل به صدا درآوردن یه لیوان کریستال
منظورت چیه عزیزم؟
وقتی ساعت یک و نیم صبح رسیدی خونه
و من از پنجره نگاه کردم و دیدم از کالسکه پیاده شدی
و تو فواره بالا آوردی
صدف
صدف! "چایی!"
دیشب کدوم "صدف" لباست رو پاره کرد و خون به راه انداخت؟
یه تعقیب و گریز بود
دویدن توی کوچهها
پریدن از روی حصارهای پوسیده
قایم شدن
قایم شدن از دست پلیس
نه، واقعاً. نه، نه. لطفاً. من واقعاً... من لایق مهربونی نیستم
همش تقصیر منه. تقصیر من و اسم احمق خانوادهام
چیزی که مهمه، عزیزم
اینه که تو فرار کردی
و برای همین واقعاً هیچ اتفاقی نیفتاده
زندگی ادامه داره. آبرویت بدون لکه است
و وقتی انتخابات بعدی بیاد، دوباره میتونی برای پارلمان نامزد بشی
نمایندگان مجلس فراتر از قانونن
نزدیک بود دستگیر بشم. فردای اون روز تو میخوای من کاندید انتخابات بشم
من میخوام تو قدرت داشته باشی
اوه... من نمیخوام زنِ یه آبجوساز باشم
من میخوام زنِ یه وزیر دولتی باشم
اوه. یه لقب شوالیه
لرد آرتور گینس
فقط عشق گیرت میندازه. یکی رو پیدا کن، باهاش بخواب
اوه
تاکسی بگیر، و سالم برگرد خونه
فقط بدونی، من نمیتونم دوباره مایه آبروریزی بشم
دوبلینیها از من متنفرن. آرتور
به عنوان زن و شوهر ما این چیزا رو با هم تصمیم میگیریم
و با هم
به زودی میفهمیم که من همیشه حق باهامه
اهم
با عرض معذرت، آقا، خانم
آقای رافرتی اینجان
مطمئن نیستم به درخواست چه کسی، اما... درخواست منه
من براش یه کار دارم
این علم است
که به من کمک کرده حقیقت رو کشف کنم
و من حساب کردم
من محاسبه کردم
که ما الان در ششمین روز غیر تعطیل آفرینش زندگی میکنیم
که ۶۰۰۰ سال از خیانت حوا به آدم میگذره
و بنابراین با این محاسبه
این از نظر علمی ثابت شده
عمو هنری
اومدم اعترافاتت رو بشنوم
و بنابراین با این محاسبه
این از نظر علمی ثابت شده
که پایان جهان
خیلی خیلی زود اتفاق میفته
چطور جرأت میکنی یه موعظه مقدس رو قطع کنی
داخل خانه خدا
من از سر آرتور گینس اجازه دارم خودم باشم
که کاملاً خودم باشم
بدون در نظر گرفتن نسبت خانوادگیمون
من حتی اینجا هم میتونم با عملم توهین به مقدسات بکنم
و برای شما خیلی گناه بزرگی خواهد بود
که من رو به خشمی تحریک کنی که نتونم کنترلش کنم
تو داری از طرف اربابت زندگی من رو تهدید میکنی
ارباب من
که یه زمانی اون رو به یه مارماهی لیفی تشبیه کردی
یه مارماهی که گفتی
تو مشتت داریش
حالا این مارماهیِ که تو رو تو مشتش داره، هنری گراتن
و بله، ارباب من داره زندگی تو رو تهدید میکنه
اولش فکر میکردم پسرا از پدرشون ملایمتر باشن
اما نیستن
با کشتیهای بخار و لوکوموتیوهاشون
و نقشههای جهانیشون
متوقف نمیشن
برای همین میخوان تو بری
به جایی دور از دوبلین
اندازهای که تو و خانوادهات رو به لندن برسونه
من زیر بار قلدری نمیرم
توسط یه مردِ بد ذاتِ زنصفت، ماری آن
که توسط سرکارگر خودش بهش شاخ داده شده
خب پس، چک رو پاره کن
و قسم میخورم به خدا، اینجا در خانه خودش
این یکشنبه
وقتی جماعتت به این کلیسا بیان
اونا خبر وحشتناک رو میشنون
که جسد پیامبر مقدسشون رو شسته شده روی سنگها پیدا کردن
پایین فانوس دریایی پولبگ
با مارماهیهای دریایی که توی گلوش میلولیدند
و زالوهایی که چشماش رو میمکیدند
ما از بهشت دوریم و از جهنم هم دوریم
در مه بیپایان زندگی میکنیم و منتظر فریادی
رویاها بزرگتر میشن اما تشنگی هم به اندازه کافی زیاده
آقا، جاده بستهست. دارن ساختمونهای قدیمی رو خراب میکنن
No comments yet. Be the first to leave one.