Tinker Tailor Soldier Spy

Tinker Tailor Soldier Spy

Λήψη Farsi Persian Υπότιτλων

Σεζόν 1

Πληροφορίες έκδοσης

Tinker Tailor Soldier Spy S01E07 Flushing Out the Mole 720p BluRay FLAC x264-POIASD
Ένα Σχόλιο από warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 7 Tinker.Tailor.Soldier.Spy زیرنویس فارسی سریال

Ετικέτες

bluray
Δημοσιεύτηκε στις: 2025-12-05
Λήψεις: 14
Για Άτομα με Προβλήματα Ακοής: No

Προεπισκόπηση υποτίτλων Farsi Persian

Οι πρώτες 200 γραμμές.

تینکر - آللاین.

خیاط - هایدون.

سرباز - بلند.

جاسوس رو پیدا کن. - همینطوره.

راه و چاهش، جرج.

ریکی تار میره پاریس.

اون از امکانات مناسب سفارت استفاده می‌کنه...

...تا سیگنالی بفرسته برای رئیس ایستگاه لندن.

«چیزی... چیزی... چیزی...»

...که الان سرهمش می‌کنیم.

پیام اینه:

«اطلاعاتی دارم که برای حفظ سرویس حیاتیه.

«درخواست ملاقات فوری دارم. شخصی.»

یادت باشه، «برای حفظ سرویس حیاتیه.»

اشتباهی نکن، ریکی. سرت رو به باد میدی.

فقط تو نیستی، پیتر.

چک کن، پیتر.

توبی استرهاز گفت دو تا بطری شیر پر

و همه چیز خوبه و می‌تونی بیای تو، درسته؟

بله، جرج. و این دومین باره. - واقعاً؟

خب، بیاید تظاهر نکنیم که عصبی نیستیم.

چک شد، جرج.

آماده ضبطی؟

امتحانش کنیم؟

من میرم بالا.

چی دوست داری؟ مونتوردی، ایروینگ برلین، میک جگر؟

این دستگاه، که با هزینه گزافی برای مالیات‌دهندگان بریتانیایی نصب شده،

صوتیه.

وقتی من حرف زدنم تموم بشه، ضبط متوقف میشه.

می‌بینی؟

سلام. یه چیزی اینجاست.

سرباز همین الان رسید.

هر سه تاشون الان اونجان.

منتظر دستور شروع.

نکته مهم اینه که، کی اول می‌تونه خلاص شه؟

فقط میرم قدم بزنم. یه دقیقه دیگه پیشتم.

پیتر؟

خطری نیست؟

تا جایی که من می‌فهمم. قولی نمی‌دم.

فکر کنم باید الان بیای پایین.

ادامه بدیم؟ - ادامه بدید.

اون چیه؟

هیچی. فقط دارم باهاش ور میرم.

هستی؟

آره.

یکی همین الان رفت.

نتونستم خوب تشخیصش بدم.

درست جلوی در یه تاکسی گرفت.

پررو.

ممنون. بیا پیش ما.

اسکاچ. یه لیوان بزرگ و حسابی.

چیزی همراهت داری که ترجیح بدی من...؟

آللاین میره پاریس؟ - مجبوره.

اون فقط به اندازه کافی تعلل می‌کنه تا آبروداری کنه -

نمیتونه به محض اینکه ریکی تار بهش گفت، فوری اقدام کنه.

اما اون میدونه که تار هرگز اینجوری خودش رو به خطر نمی‌اندازه.

چیزی برای برگردوندن آبروی خودش و حتی بیشتر!

...می‌دونیم چیه.

کارلا 24 ساعت وقت داره تا منو از اینجا ببره.

وقتش رسیده، الکس.

تو.

تو!

تو.

مامورای منو سلاخی کردی.

از اون موقع چند نفر؟

چند نفر؟

دویست نفر؟

سه نفر؟

چهار نفر؟!

بس کن. - باشه، باشه.

مسلحی، بیل؟

من یه دیپلمات شوروی‌ام.

این رفتار... - خفه شو!

پیتر، لطفاً به پرسی آللاین زنگ می‌زنی

و از اون و روی بلند بخواه که فورا بیان اینجا؟

بعدش لاکان، بعد هم توبی استرهاز.

فکر کنم اولین کاری که باید بکنیم اینه که نوارهای امشب رو براشون پخش کنیم.

این کار زمان زیادی رو تو توضیحات صرفه‌جویی می‌کنه.

الکس، واقعاً.

اوه، روشنه.

اشکالی نداره اگه نوشیدنی‌مو تموم کنم، جرج؟

هیچ‌کس بیرون نبود که متوجه بشی؟ - مثل قبر ساکت بود.

خیلی به جا، جرج.

چیز بی‌ربطی نمی‌خوایم، مگه نه؟

خیلی مرتب، جرج.

آللاین میره پاریس؟

مجبوره.

اون فقط به اندازه کافی تعلل می‌کنه تا آبروداری کنه -

نمیتونه به محض اینکه ریکی تار بهش گفت، فوری اقدام کنه.

اما اون میدونه که تار هرگز اینجوری خودش رو به خطر نمی‌اندازه

مگه اینکه چیز باارزشی داشته باشه -

چیزی برای برگردوندن آبروی خودش،

و حتی بیشتر!

و من و تو می‌دونیم چیه.

کارلا 24 ساعت وقت داره تا منو از اینجا ببره.

وقتش رسیده، الکس.

خب، دیگه همین بود.

تبریک می‌گم، جورج.

خب، قدم بعدی چیه، آقایون؟

پرسی، با من موافقی که...

بهترین کار اینه که از بیل هایدون یه استفاده مثبت بکنیم؟

باید هرچی از شبکه‌هایی که لو داده باقی مونده، نجات بدیم.

بله.

بیل رو به مرکز مسکو می‌فروشیم

در ازای هر چند نفر از نیروهای میدانی‌مون که بشه نجاتشون داد.

به دلایل بشردوستانه.

البته، از نظر حرفه‌ای، کارشون تمومه.

همینه.

پس هرچی زودتر مذاکرات رو با کارلا شروع کنی، بهتره.

خب، تو خیلی جایگاه بهتری داری

برای چانه‌زنی با رفیق پایین‌دستمون تا من.

پولیاکوف همچنان رابط مستقیم تو با کارلا می‌مونه.

تنها فرقش اینه که این بار تو می‌دونی.

قطعاً کار توئه، پرسی.

تو هنوز رئیسی. رسماً.

فعلاً.

خیلی خب، جورج.

ببخشید، آقا.

آقای گویلام می‌پرسه اشکالی نداره بازجوها آقای هایدون رو الان ببرن، آقا؟

من اول برم؟

موفق باشی، پرسی.

می‌خوام فان پیشش بمونه.

متأسفم بابت اون حمله. غیرحرفه‌ای بود.

فقط این بود که...

...باید بیل هایدون می‌بود، مگه نه؟

اون همیشه قهرمان ما بود، با حروف درشت.

یعنی، برای جوون‌ترها. حداقل از نوع من.

اون میهن‌پرست قدیمی انگلیسی.

«بی‌خیال تمام کثافت‌کاری‌هایی که باید انجام بدیم – اینا برای انگلیسه.»

قسمت خنده‌دار همه این قضیه اینه که...

الان خیلی سخته که با محبت بهش فکر نکنی.

فکر کنم بیل می‌گفت این یعنی تو بزرگ شدی، پیتر.

همیشه باعث خنده بود، نه، بیل؟

راستی می‌خواستم ازت تشکر کنم. خیلی کمک کردی.

نه، واقعاً، پیتر.

لیکان به من اطمینان داد که اجباری در کار نبوده. امیدوارم راست باشه.

اوه، آره. شکایتی نیست، جورج.

یه ذره دماغ‌خونی، هی احساس سرگیجه می‌کنم.

مطمئنم فقط از هیجان این ماجراهاست.

چرا گریه می‌کردی؟

صرفاً کلافگی. واقعاً، این پستی بازجوهای ما.

اونا کاملاً بی‌کفایتن.

واقعاً باور می‌کنن که من اسم بقیه نفوذی‌های کارلا رو تو دنیا می‌دونم!

احمق‌ها.

من نمی‌تونم با همچین آدمایی حرف بزنم.

اما طبق گفته لیکان، حاضری به من چیزی بگی.

پرسی نمی‌تونه زودتر دست بجنبونه و چانه‌زنی‌هاشو با کارلا انجام بده؟

اوه، مطمئنم الان دیگه یکی دو روز بیشتر طول نمی‌کشه.

چی می‌خوای بدونی؟

چرا؟ کِی؟

چطور؟

چرا؟!

این رو می‌پرسی؟

چون لازم بود. برای همین.

یکی باید این کار رو می‌کرد.

ما رو فریب دادن.

تو، من، کنترل – همه‌مون.

استعدادیاب‌های سیرک، سال‌ها پیش،

وقتی ما غرق امید بودیم، ما رو انتخاب کردن.

به ما گفتن داریم به جام مقدس می‌رسیم.

یک عمر افتخار پیش رومون.

خدمت به هدف بزرگ.

محافظان آزادی!

خدای من.

چه سؤالی.

«چرا؟»

می‌دونی چی داره دموکراسی «غربی» رو می‌کشه، جورج؟

طمع.

و یبوست –

اخلاقی، سیاسی، زیبایی‌شناختی.

من از آمریکا عمیقاً متنفرم.

سرکوب اقتصادی توده‌ها، نهادینه شده.

حتی لنین هم نمی‌تونست وسعت این رو پیش‌بینی کنه.

بریتانیا...

...آه، خدایا.

هیچ دوامی در امور جهانی نداره.

فکر کنم از اون موقع شروع شد –

یعنی، چشم چرخوندن به سمت شرق.

وقتی دیدم چقدر به عنوان یه ملت بی‌اهمیت شدیم.

مثلاً... اواخر دهه چهل.

تا سال ۱۹۵۰، گه‌گاه اطلاعاتی رو به کارلا می‌رسوندم.

لقمه‌های با دقت انتخاب شده برای کمک به آرمان روسیه در برابر آمریکا.

اون موقع خیلی دقت می‌کردم که چیزی به مسکو ندم که به خودمون ضرر بزنه –

به نیروهای میدانی خودمون.

من هنوز هم باور دارم که سرویس‌های مخفی

تنها بیان واقعی از شخصیت یک ملت هستن.

تا اواسط دهه پنجاه،

هنوز امید داشتم.

وفاداری پابرجایی به آنچه که ما نمایندگی می‌کردیم.

خودفریبی، البته.

ما از قبل تن‌فروشان آمریکا بودیم.

دوازده سال پیش به من تابعیت شوروی دادن.

چند تا مدال بهم دادن.

چه مدال‌هایی؟! - ازش نپرسیدم.

مگه مهمه؟

ظاهراً برای بیل خیلی مهمه.

احتمالاً.

امیدوارم بتونیم یه کم بیشتر ازش حرف بکشیم.

منم واقعاً امیدوارم، جرج.

حق با اونه در مورد اوضاع اون پایین. شلخته‌س.

Σχόλια

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left