Paper Soldier

Paper Soldier (Бумажный солдат)

Λήψη Farsi Persian Υπότιτλων

Πληροφορίες έκδοσης

Paper Soldier [Bumazhnyy Soldat] (2008) by PhilAsefi
Ένα Σχόλιο από PhilAsefi
بازگردان از فیل‌آسفی

Ετικέτες

other
Δημοσιεύτηκε στις: 2021-08-20
Λήψεις: 25
Για Άτομα με Προβλήματα Ακοής: No

Προεπισκόπηση υποτίτλων Farsi Persian

Οι πρώτες 200 γραμμές.

‫ بازگردان از فیل‌آسفی

‫هیچ‌ کسی در دنیا نتونسته از ارتفاعی که

‫هواپیما یا بالن بالا می‌رن، بالاتر بره.

‫هیچ‌کس تا حالا فضا نرفته.

‫قبلا سگ‌ها رو می‌فرستادن اون‌جا، ولی سگ‌‌ها ‫حساب نیستند.

‫چون هر کدوم‌شون که زنده موندن و برگشتن

‫نتونستن به ما بگن زمین از دوردست ‫چه شکلیه.

‫اولین پرواز با سرنشین یکی دو ‫گریز آزمایشی بود.

‫در قزاقستان و مسکو، و سرتاسر این کشور ‫از اروپا تا آسیا،

‫همه مشتاقانه منتظر آن بودن.

‫خلبانان جوان منتظر بودند.

‫سرنوشت یکی‌شان این بود که یا به جایی ‫پا بگذارد که هیچ‌کس تا کنون خطرش را نکرده

‫-جایی که حتی سخن آدم به صدا در نمی‌آید-

‫و یا این‌که جانش را ‫در این راه ببازد.

‫پزشکان و دانشمندان آماده‌شان کردند.

‫تنها یک گام دردناک و پیچیده باقی مانده بود.

‫بهار 1961

‫دکتر دانیل میخایلوویچ، به تازگی

‫از خواب پریشانی رنج می‌برد.

‫هرشب و هرشب.

‫با این‌حال، بعد از بیدار شدن ‫خواب را به یاد ندارد

‫و تنها حسی از فرا رسیدن یک فاجعه ‫به او دست می‌دهد،

‫که روح او را سخت منقلب می‌کند.

‫هرروز و هرروز.

‫دکتر، من هم خواب آشفته‌ای دیدم، ‫پاک پریشانم کرده...

‫- خب... ‫- خون دماغ شدم.

‫و این ماسماسک مسخره... ‫نصف سال وقت‌مون رو گرفت،

‫منجنیق درست عمل نکرد.

‫اون روز هم، کپسول بازگشت

‫که قرار بود سرنشین شش هفته بعد ‫ازش استفاده بکنه

‫به مشکل خورد.

‫راکت به مدار خودش رسید

‫ولی بعد، وقت بازگشت، منجنیق ‫درست کار نکرد

‫و چتر نجات هم باز نشد.

‫بوی دود می‌ده. ‫یچیزی اون داخل داشته می‌سوخته.

‫- این هم از این. ‫- این عروسک هم که شکسته.

‫دکتر، تجهیزات درست کار نکردن. ‫اما خب داستان از این قراره.

‫به نظر ناخوش می‌آی.

‫سردرد دارم.

‫این‌جا آب و هوای افتضاحی داره.

‫باید... سرت رو با دست‌هات بگیری تا گرم شه.

‫آره، تو بدجوری ناخوشی.

‫اما به زودی یکی مثل فرشته‌ها پرواز می‌کنه ‫طرف ستاره‌ها، و غصه ما هم تموم میشه.

‫این توت‌ها ترشه.

‫این باد، چشم‌هام رو خیس می‌کنه

‫دانیل میخایلوویچ، باد افتاده زیر چتر نجات.

‫الان نشد، ولی تا شش هفته دیگه ‫درست می‌شه.

‫انسان به جایی پرواز می‌کنه که قبلا ‫فقط خدا حضور داشت.

‫سرباز کاغذی

‫هفته ششم

‫دانیا، نگران نباش، منتظرت می‌مونم ‫تا از مسکو برگردی.

‫مثل دُم دنبالت می‌آم. مثل دُم.

‫- می‌شنوی؟ ‫- آره.

‫ممکنه من دُم خزدار تو بشم؟

‫- عزیزم، چرا همیشه سردته؟ ‫- چه بدونم.

‫مادرم که تبعید شد این‌جا، اون هم همیشه ‫سردش بود.

‫می‌گفت تو مسکو، خیال می‌کرده ‫قزاقستان جنوبه.

‫من گرجستان بزرگ شدم. جنوب اون‌جاست، ‫جنوب واقعی.

‫ورا، نمی‌خواد بیای بدرقه‌ام. نیازی نیست.

‫باز داری خیال‌بافی می‌کنی.

‫این‌جوری از قطار جا می‌مونی.

‫ما تو یک خونه قدیمی تو متاسمیندا ‫تو تفلیس زندگی می‌کردیم.

‫یه ارکستر هم اون جا بود. شش ساله بودم.

‫- کلاهم رو بده، کثافت. ‫- ارکستر.

‫جایگاه پرتاب رو که بسازیم، ‫ارکسترهای بیشتری این‌جا خواهیم داشت.

‫تو چه‌ات شده؟ ‫چه‌ات شده؟

‫چی کار می‌کنی؟ ‫هی، چی کار می‌کنی؟

‫- چیه؟ ‫- بچه‌ی مشنگ...

‫بوی سوختنی می‌ده.

‫بوی یک چیز جزغاله... پوستِ سوخته.

‫- نه، نمی‌ده. ‫- نمی‌‌ده؟

‫خیلی خوب، نمی‌ده.

‫- از قطار جا می‌مونی. ‫- نه.

‫هشتمین سالگرد مرگ رهبره. 25 روبل.

‫میلیون‌ها نفر رو کشته و خوش‌وخرم ‫لبخند می‌زنه.

‫پانزده روبل به‌ات می‌دم.

‫خب، شانزده تا.

‫می‌تونم با یه سگ چی‌واوا طاق بزنم‌ اش.

‫تا هشت سال دیگه اولین پایگاه‌مون رو ‫روی ماه می‌سازیم.

‫اولش کوچکه، ولی به مرور بزرگ خواهد شد.

‫کارخانه‌ها با صدها کارگر ‫ شروع به کار می‌کنند.

‫و فضاپیماهای اولیه هم کوچک اند

‫اما تا آخر قرن عظیم خواهند شد.

‫- و شهرهای روی مریخ. ‫- می‌کشی؟

‫ایستگاه‌ها... نه سیگاری نیستم.

‫ایستگاه‌های فضایی خودمون.

‫مثل این.

‫بعد سراغ مشتری و قمرهاش می‌ریم، ‫کالیستو و گانی‌مید.

‫تا شش هفته دیگه اولین آدم به فضا می‌رسه. ‫مرد شوروی ما.

‫- همه چیز دگرگون می‌شه. ‫- گانی‌مید کشته شد، نه؟

‫بستن‌اش به یک صخره یا...

‫نه اون پرومته بود.

‫یک کتاب طراحی اسب برام بیار.

‫تو می‌ری و من هرروز یک اسب می‌کشم،

‫و خیال می‌کنم پیش منی.

‫گم شو. گم شو ببینم! آشغال.

‫گفتم گم شو!

‫این فقط چرخه طبیعته.

‫امروز چه سرده.

‫دانیا، ورق‌بازی نکن،

‫حتی با آدم‌های حسابی.

‫تو مسکو، یک حمام داغ می‌گیرم ‫و گرم می‌شم.

‫تو قزاقستان سوز سردی می‌آد و افکارم رو ‫با خودش می‌بره.

‫بریم.

‫دانیا!

‫وایسا. کیفم رو بگیر.

‫کراسنوف!

‫همه بالا.

‫همه سوار شن! یالا، همه بالا!

‫وقت تلف نکیند.

‫ما رسیدیم، آره جایگاه پرتابه.

‫دورتادور بیابونه و جایگاه هم آماده نیست.

‫آتش داری؟

‫یک وان حموم می‌خوام.

‫می‌خوای چه کار؟

‫این وانِ افسری خوبیه. 30 روبل.

‫یه شکایت علیه‌ات می‌نویسم. ‫نامزدم اهل مسکوئه.

‫هرچقدر می‌خوای بنویس، لیچارباف.

‫پانزده تا به‌ات می‌دم.

‫- 16. ‫- من 17 تا می‌‌گیرم.

‫- سنگینه ها. ‫- مهم نیست. زورم می‌رسه.

‫چی با خودت می‌بری؟

‫گاوت یک سطل صابون رو بلعید!

‫حالا چطوری باید حمام کنیم؟ ‫هیچی صابون نمونده.

‫نامزد من اهل مسکوئه. ‫خیلی ازتون ممنونم.

‫تو غذاخوری بازهم به‌ات صابون می‌دن. ‫ناراحت نباش.

‫ناراحت نیستم، هیچ ناراحت نیستم.

‫همه این‌ها چرخه زندگیه.

‫زندگی فوق‌العاده‌ست، پر از شگفتیه. ‫یه وان خریدم.

‫چرا انقدر ناراحتی؟

‫من خوبم، هیچ ناراحت نیستم.

‫ورا، فنجون‌هام رو پس‌ام می‌دی؟

‫مگه وقتی داشتی می‌رفتی ندادی‌شون به من؟

‫گاو قشنگیه، از اون کمیاب‌هاش... ‫اما عجب احمقی...

‫فنجون‌ها رو پس‌ام بده. - ‫- خیلی خوب.

‫راکت‌ها که آزمایش بشن، ‫.می‌افتن رو کله خودمون

‫حالا این وان رو کجا بذارم، و اصلا چرا؟

‫هفته پنجم

‫امروز هوای مسکو و منطقه ابری‌ست.

‫درجه هوا منفی 25، و باد در جهت ج-غ ‫با سرعت 5 تا 7 متر بر ثانیه در حرکت است.

‫ فشار هوا 750 م.م...

‫تو شکلات کاکائویی‌ام رو دزدیدی.

‫تو از قزاقستان اومدی، بیگانه‌ای.

‫جای گله‌ای نیست، همه‌چیز مرتبه.

‫همه‌چیز مرتبه؟

‫البته.

‫فقط خواب دیدم.

‫یادم نمی‌آد درباره چی بود.

‫نینا، بیا بریم، بیا بیخیال این چیزها شیم ‫و فقط سفر کنیم و سفر.

‫آره. البته که می‌کنیم. من عاشق مسکو ام.

‫اگه بگی نه، یعنی نه. ‫اون‌وقت اسم خودت رو گذاشتی همسر من.

‫- من مسکو رو دوست دارم، نه قزاقستان. ‫- کی به‌ تو نیاز داره؟

‫- امروز وقت حماقت سومه. ‫- اصلا دوباره ازدواج می‌کنم.

‫به التماس می‌افتی و گریه می‌کنی ‫اما دیگه خیلی دیره.

‫من خسته‌ ام.

‫تو قطار خواب دیدم، دو تا نشان لنین ‫گرفته ام.

‫شده بودم قهرمان شوروی. همکارهام ‫اشک شوق می‌ریختن.

‫- مثبت‌اندیشی خشت اول هر چیزیه. ‫- به عنوان یه دکتر به‌ام بگو...

‫والنتین، دما رو بررسی کن.

‫- دکتر ترسناکه کجاست؟ ‫- ما این‌جا کار جدی داریم.

‫رفقای خلبان، گرچه بیشتر از خلبان هستید،

‫خیال کردم برای زنده‌شکافی ‫به دستیار نیاز داشتید.

‫یک سال مشغول بررسی و آزمایش ما بوده اید ‫و حالا بگو چی؟

‫کل دیشب داشتم واق واق می‌کردم ‫و وقتی صدا ‌زدن "بلکی" جواب دادم:

‫- بریم بلکی. ‫- بعدی.

‫اعداد یادم می‌مونه ولی کلمات‌ یادم می‌ره، ‫مگه همونی که خیلی نیازش دارم.

‫- تو هم این‌طوری می‌شی؟ ‫- من اعداد رو یادم می‌ره.

‫یک‌ بار تو اتوبس یادم رفت دنبال ‫پلاک 3 بودم یا 13.

‫چرا همه‌ انقد ناراحت، پَکر و وارفته‌ اید؟

‫ما تعیین نمی‌کنیم کی پرواز کنه. ‫دست من که نیست.

‫نه هست، نه می‌خوام باشه.

‫نینا، تا حالا صدف امتحان کردی؟

‫- آره. ‫- خنده داره؟ احمق نادون.

‫احمق جون، خودم درباره‌اش خونده ام.

‫مردم زنده می‌خورن‌شون. ‫می‌گن صدف‌ها جیغ می‌کشن.

‫- عجب چیز مزخرفی. ‫- دفتر سوابق‌ات رو بده.

‫همه‌ش مزخرفه. لعنت به این شرایط کاری.

‫مونده‌ ام چند وقت دیگه ‫از نظر ذهنی آماده روندن هواپیما می‌شیم.

‫دندونت رو بشکون تا خلاص شی.

‫- دارم بهت هشدار می‌دم. ‫- از نظر ذهنی؟ این شامل حال تو نمی‌شه.

‫- بگیرش. ‫- اگه تو رو فرستادن...

‫- تو رو نمی‌فرستن. ‫- وایسا تماشا کن.

‫کی سیگار کشیده؟

‫من نبودم.

‫دو تا شکلات برای دروغت.

‫ کار ما جدیه، ‫بعد داریم تو راهرو چک‌آپ‌ انجام می‌دیم.

‫اگه تو رو واقعا می‌فرستادن فضا، ‫شلوارت رو کثیف می‌کردی.

‫حتی اگه طرف خورشید هم می‌رفتم، ‫از اون بالا تف تو صورت تو یکی نمی‌انداختم.

‫اساسا، فضا اصلا جای تو نیست.

‫کوچولو...

‫در واقع نباید مهم می‌بود، ‫ولی این چیزهای جزئی مهم ان.

‫این روزها همه‌چیز به ‫امور جزئی بستگی داره.

‫چرا همه‌اش سر من داد می‌کشی؟

‫شمردم. امروز سه بار سرم داد کشیدی.

‫دم صبح، ظهر، لابد یک بار هم شب.

‫نه، شب داد نمی‌کشم.

‫چرخ رو بذار سر جاش وگرنه رودیاکف نمی‌بخشدت.

‫می‌بخشه.

‫مصیبت... فاجعه ...

‫- باید بری عضور سیرک بشی. ‫- می‌خواستم. راه‌ام ندادن.

Paper Soldier subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for Paper Soldier

Σχόλια

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left