Οι πρώτες 200 γραμμές.
بازگردان از فیلآسفی
هیچ کسی در دنیا نتونسته از ارتفاعی که
هواپیما یا بالن بالا میرن، بالاتر بره.
هیچکس تا حالا فضا نرفته.
قبلا سگها رو میفرستادن اونجا، ولی سگها حساب نیستند.
چون هر کدومشون که زنده موندن و برگشتن
نتونستن به ما بگن زمین از دوردست چه شکلیه.
اولین پرواز با سرنشین یکی دو گریز آزمایشی بود.
در قزاقستان و مسکو، و سرتاسر این کشور از اروپا تا آسیا،
همه مشتاقانه منتظر آن بودن.
خلبانان جوان منتظر بودند.
سرنوشت یکیشان این بود که یا به جایی پا بگذارد که هیچکس تا کنون خطرش را نکرده
-جایی که حتی سخن آدم به صدا در نمیآید-
و یا اینکه جانش را در این راه ببازد.
پزشکان و دانشمندان آمادهشان کردند.
تنها یک گام دردناک و پیچیده باقی مانده بود.
بهار 1961
دکتر دانیل میخایلوویچ، به تازگی
از خواب پریشانی رنج میبرد.
هرشب و هرشب.
با اینحال، بعد از بیدار شدن خواب را به یاد ندارد
و تنها حسی از فرا رسیدن یک فاجعه به او دست میدهد،
که روح او را سخت منقلب میکند.
هرروز و هرروز.
دکتر، من هم خواب آشفتهای دیدم، پاک پریشانم کرده...
- خب... - خون دماغ شدم.
و این ماسماسک مسخره... نصف سال وقتمون رو گرفت،
منجنیق درست عمل نکرد.
اون روز هم، کپسول بازگشت
که قرار بود سرنشین شش هفته بعد ازش استفاده بکنه
به مشکل خورد.
راکت به مدار خودش رسید
ولی بعد، وقت بازگشت، منجنیق درست کار نکرد
و چتر نجات هم باز نشد.
بوی دود میده. یچیزی اون داخل داشته میسوخته.
- این هم از این. - این عروسک هم که شکسته.
دکتر، تجهیزات درست کار نکردن. اما خب داستان از این قراره.
به نظر ناخوش میآی.
سردرد دارم.
اینجا آب و هوای افتضاحی داره.
باید... سرت رو با دستهات بگیری تا گرم شه.
آره، تو بدجوری ناخوشی.
اما به زودی یکی مثل فرشتهها پرواز میکنه طرف ستارهها، و غصه ما هم تموم میشه.
این توتها ترشه.
این باد، چشمهام رو خیس میکنه
دانیل میخایلوویچ، باد افتاده زیر چتر نجات.
الان نشد، ولی تا شش هفته دیگه درست میشه.
انسان به جایی پرواز میکنه که قبلا فقط خدا حضور داشت.
سرباز کاغذی
هفته ششم
دانیا، نگران نباش، منتظرت میمونم تا از مسکو برگردی.
مثل دُم دنبالت میآم. مثل دُم.
- میشنوی؟ - آره.
ممکنه من دُم خزدار تو بشم؟
- عزیزم، چرا همیشه سردته؟ - چه بدونم.
مادرم که تبعید شد اینجا، اون هم همیشه سردش بود.
میگفت تو مسکو، خیال میکرده قزاقستان جنوبه.
من گرجستان بزرگ شدم. جنوب اونجاست، جنوب واقعی.
ورا، نمیخواد بیای بدرقهام. نیازی نیست.
باز داری خیالبافی میکنی.
اینجوری از قطار جا میمونی.
ما تو یک خونه قدیمی تو متاسمیندا تو تفلیس زندگی میکردیم.
یه ارکستر هم اون جا بود. شش ساله بودم.
- کلاهم رو بده، کثافت. - ارکستر.
جایگاه پرتاب رو که بسازیم، ارکسترهای بیشتری اینجا خواهیم داشت.
تو چهات شده؟ چهات شده؟
چی کار میکنی؟ هی، چی کار میکنی؟
- چیه؟ - بچهی مشنگ...
بوی سوختنی میده.
بوی یک چیز جزغاله... پوستِ سوخته.
- نه، نمیده. - نمیده؟
خیلی خوب، نمیده.
- از قطار جا میمونی. - نه.
هشتمین سالگرد مرگ رهبره. 25 روبل.
میلیونها نفر رو کشته و خوشوخرم لبخند میزنه.
پانزده روبل بهات میدم.
خب، شانزده تا.
میتونم با یه سگ چیواوا طاق بزنم اش.
تا هشت سال دیگه اولین پایگاهمون رو روی ماه میسازیم.
اولش کوچکه، ولی به مرور بزرگ خواهد شد.
کارخانهها با صدها کارگر شروع به کار میکنند.
و فضاپیماهای اولیه هم کوچک اند
اما تا آخر قرن عظیم خواهند شد.
- و شهرهای روی مریخ. - میکشی؟
ایستگاهها... نه سیگاری نیستم.
ایستگاههای فضایی خودمون.
مثل این.
بعد سراغ مشتری و قمرهاش میریم، کالیستو و گانیمید.
تا شش هفته دیگه اولین آدم به فضا میرسه. مرد شوروی ما.
- همه چیز دگرگون میشه. - گانیمید کشته شد، نه؟
بستناش به یک صخره یا...
نه اون پرومته بود.
یک کتاب طراحی اسب برام بیار.
تو میری و من هرروز یک اسب میکشم،
و خیال میکنم پیش منی.
گم شو. گم شو ببینم! آشغال.
گفتم گم شو!
این فقط چرخه طبیعته.
امروز چه سرده.
دانیا، ورقبازی نکن،
حتی با آدمهای حسابی.
تو مسکو، یک حمام داغ میگیرم و گرم میشم.
تو قزاقستان سوز سردی میآد و افکارم رو با خودش میبره.
بریم.
دانیا!
وایسا. کیفم رو بگیر.
کراسنوف!
همه بالا.
همه سوار شن! یالا، همه بالا!
وقت تلف نکیند.
ما رسیدیم، آره جایگاه پرتابه.
دورتادور بیابونه و جایگاه هم آماده نیست.
آتش داری؟
یک وان حموم میخوام.
میخوای چه کار؟
این وانِ افسری خوبیه. 30 روبل.
یه شکایت علیهات مینویسم. نامزدم اهل مسکوئه.
هرچقدر میخوای بنویس، لیچارباف.
پانزده تا بهات میدم.
- 16. - من 17 تا میگیرم.
- سنگینه ها. - مهم نیست. زورم میرسه.
چی با خودت میبری؟
گاوت یک سطل صابون رو بلعید!
حالا چطوری باید حمام کنیم؟ هیچی صابون نمونده.
نامزد من اهل مسکوئه. خیلی ازتون ممنونم.
تو غذاخوری بازهم بهات صابون میدن. ناراحت نباش.
ناراحت نیستم، هیچ ناراحت نیستم.
همه اینها چرخه زندگیه.
زندگی فوقالعادهست، پر از شگفتیه. یه وان خریدم.
چرا انقدر ناراحتی؟
من خوبم، هیچ ناراحت نیستم.
ورا، فنجونهام رو پسام میدی؟
مگه وقتی داشتی میرفتی ندادیشون به من؟
گاو قشنگیه، از اون کمیابهاش... اما عجب احمقی...
فنجونها رو پسام بده. - - خیلی خوب.
راکتها که آزمایش بشن، .میافتن رو کله خودمون
حالا این وان رو کجا بذارم، و اصلا چرا؟
هفته پنجم
امروز هوای مسکو و منطقه ابریست.
درجه هوا منفی 25، و باد در جهت ج-غ با سرعت 5 تا 7 متر بر ثانیه در حرکت است.
فشار هوا 750 م.م...
تو شکلات کاکائوییام رو دزدیدی.
تو از قزاقستان اومدی، بیگانهای.
جای گلهای نیست، همهچیز مرتبه.
همهچیز مرتبه؟
البته.
فقط خواب دیدم.
یادم نمیآد درباره چی بود.
نینا، بیا بریم، بیا بیخیال این چیزها شیم و فقط سفر کنیم و سفر.
آره. البته که میکنیم. من عاشق مسکو ام.
اگه بگی نه، یعنی نه. اونوقت اسم خودت رو گذاشتی همسر من.
- من مسکو رو دوست دارم، نه قزاقستان. - کی به تو نیاز داره؟
- امروز وقت حماقت سومه. - اصلا دوباره ازدواج میکنم.
به التماس میافتی و گریه میکنی اما دیگه خیلی دیره.
من خسته ام.
تو قطار خواب دیدم، دو تا نشان لنین گرفته ام.
شده بودم قهرمان شوروی. همکارهام اشک شوق میریختن.
- مثبتاندیشی خشت اول هر چیزیه. - به عنوان یه دکتر بهام بگو...
والنتین، دما رو بررسی کن.
- دکتر ترسناکه کجاست؟ - ما اینجا کار جدی داریم.
رفقای خلبان، گرچه بیشتر از خلبان هستید،
خیال کردم برای زندهشکافی به دستیار نیاز داشتید.
یک سال مشغول بررسی و آزمایش ما بوده اید و حالا بگو چی؟
کل دیشب داشتم واق واق میکردم و وقتی صدا زدن "بلکی" جواب دادم:
- بریم بلکی. - بعدی.
اعداد یادم میمونه ولی کلمات یادم میره، مگه همونی که خیلی نیازش دارم.
- تو هم اینطوری میشی؟ - من اعداد رو یادم میره.
یک بار تو اتوبس یادم رفت دنبال پلاک 3 بودم یا 13.
چرا همه انقد ناراحت، پَکر و وارفته اید؟
ما تعیین نمیکنیم کی پرواز کنه. دست من که نیست.
نه هست، نه میخوام باشه.
نینا، تا حالا صدف امتحان کردی؟
- آره. - خنده داره؟ احمق نادون.
احمق جون، خودم دربارهاش خونده ام.
مردم زنده میخورنشون. میگن صدفها جیغ میکشن.
- عجب چیز مزخرفی. - دفتر سوابقات رو بده.
همهش مزخرفه. لعنت به این شرایط کاری.
مونده ام چند وقت دیگه از نظر ذهنی آماده روندن هواپیما میشیم.
دندونت رو بشکون تا خلاص شی.
- دارم بهت هشدار میدم. - از نظر ذهنی؟ این شامل حال تو نمیشه.
- بگیرش. - اگه تو رو فرستادن...
- تو رو نمیفرستن. - وایسا تماشا کن.
کی سیگار کشیده؟
من نبودم.
دو تا شکلات برای دروغت.
کار ما جدیه، بعد داریم تو راهرو چکآپ انجام میدیم.
اگه تو رو واقعا میفرستادن فضا، شلوارت رو کثیف میکردی.
حتی اگه طرف خورشید هم میرفتم، از اون بالا تف تو صورت تو یکی نمیانداختم.
اساسا، فضا اصلا جای تو نیست.
کوچولو...
در واقع نباید مهم میبود، ولی این چیزهای جزئی مهم ان.
این روزها همهچیز به امور جزئی بستگی داره.
چرا همهاش سر من داد میکشی؟
شمردم. امروز سه بار سرم داد کشیدی.
دم صبح، ظهر، لابد یک بار هم شب.
نه، شب داد نمیکشم.
چرخ رو بذار سر جاش وگرنه رودیاکف نمیبخشدت.
میبخشه.
مصیبت... فاجعه ...
- باید بری عضور سیرک بشی. - میخواستم. راهام ندادن.
No comments yet. Be the first to leave one.