Οι πρώτες 200 γραμμές.
شب بخیر. به برنامه «دروغ گفتم یا نه؟» خوش اومدین
برنامهای که مرز بین حقیقت و چرند و پرند رو مشخص میکنه
امشب تو تیم لی مک، کمدین آلمانی محبوبمون رو داریم
هنینگ وِن
و یک بازیگر و خواننده با یه کارنامه درخشان
اما الان دیگه نوبت درخشیدن خودشه
مارتین مککاچن
ممنون
و امشب تو تیم دیوید میچل
ای وایِ من
نویسنده و بازیگر برنده جایزه، میرا سیال
و ایشون هم که خودِ جنس دنیای نمایشه، گری ویلموتِ دوستداشتنی
با مرحله اول یعنی «حقایق خانوادگی» شروع میکنیم
جایی که شرکتکنندههامون جملهای رو از روی کارتی که
جلوشونه میخونن. برای اینکه کار سختتر بشه
اونا تا حالا این کارت رو ندیدن
و اصلاً نمیدونن قراره با چی روبرو بشن
وظیفه تیم مقابل اینه که حقیقت رو از دروغ تشخیص بده
هنینگ، امشب نوبت توئه که شروع کنی
من یه بار چند لحظه قبل از بلند شدن هواپیما، پیاده شدم
چون حال نداشتم برم تعطیلات
تیم دیوید. خب، قصد داشتی کجا بری تعطیلات؟
راستش درست برنامهریزی نکرده بودم
داشتم میرفتم سمت هند
سمت هند؟
فرودگاه گوا
فهمیدم
و این مال کی بود هنینگ؟ همین امروز صبح؟
عاشق وقتاییم که هنینگ اینجاست، چون همیشه لحنش جوریه که انگار
«خب، فکر نمیکردم...»
«قراره ازم سوال بپرسن.»
یه سال یا دو سال پیش
کلاً یه سال یا دو سال پیش بود. آره
و هواپیما روی باند بود؟
واقعاً اونجا بود...؟ یعنی به جای اینکه تو هوا باشه؟ بله
من که نگفتم «برام چتر نجات دارین؟»
چقدر مونده بود به پرواز؟
در رو بسته بودن؟ من از کجا بدونم؟
نمیدونم قرار بود کی بلند بشه
چرا، میدونی. مسئله اینه هنینگ، تو اونجا بودی
ما که اونجا نبودیم
خب، منم موقع پریدن اونجا نبودم
پس رفتی پیش مهموندار و گفتی:
«میخوام از هواپیما پیاده شم.»
با اون لحن ادام رو درنیار
«چون بهم خوش نمیگذره. دیگه اون حس و حال رو ندارم.»
قرار نیست کل زندگینامهم رو براشون تعریف کنم
فقط گفتم «لطفاً، میخوام پیاده شم.»
اگه بار تحویل قسمت بار داده باشی، فکر کنم اجازه نداری پیاده شی
چون اونوقت یه ساک بدون صاحب توی هواپیما میمونه
چقدر احتمال داره که الان بگه:
«بله، بارم رو تحویل داده بودم»؟ باید میگفتم
آره. یعنی عالیه. ...بارت رو تحویل داده بودی...؟ اوه، ببخشید
دمت گرم وکیل مدافع
نه، نداده بودم چون فقط داشتم میرفتم هند
مقصد کلاسیک برای بار دمدستی، مگه نه؟
فقط با خودم فکر کردم، که چی بشه؟
کلی آدم، کلی سر و صدا همین الانشم تو هواپیما بود
با خودم گفتم «واقعاً میخوام ده ساعت اینجا بشینم...»
«که چند هفته بعدش باز همین کار رو تکرار کنم...»
«تا دقیقاً برگردم همینجایی که الان هستم؟»
پس پیاده شدی
خب، قضیه این بود
گوش کن، دقیقاً بهت میگم چی شد
دقیقاً همین اتفاق افتاد
تو هواپیما موندم و رفتم هند
این دروغه
مهموندار خیلی زرنگی کرد
بهم گفت «میشه توی تونل وایسی؟»
همونجایی که ازش وارد هواپیما میشیم
«اونجا وایسا.» بعد اونا گفتن «زود باشین، درها رو ببندین.»
و بهم گفت
«شما از اول اینجا ایستاده بودین...»
«یا قبلاً تو هواپیما بودین؟»
«من تمام مدت اینجا ایستاده بودم.»
«باشه، پس مشکلی نیست.» ای وایِ من
خیلی خب. نظرتون چیه؟ گری، تو چی فکر میکنی؟
خب، من هنینگ رو تازه امروز دیدم
و همین الانم فهمیدم که آدمِ غُدیه
ولی صد در صد فکر میکنم راست میگه
تو چی فکر میکنی؟ آخه پیاده شدن از هواپیما
وقتی انقدر به پرواز مونده، کار بزرگیه
وقتی دلت نمیخواد بری، یعنی نمیخواد بری دیگه
چه اصراریه آدم به خودش فشار بیاره؟
باید بگم که به نظرم راسته
هنینگ، اونا فکر میکنن راست میگی
راست بود یا در حقیقت یه دروغ بود؟
خب، دقیقاً درست حدس زدین. راست بود
ایول
راسته. هنینگ به جای رفتن به تعطیلات، از هواپیما پیاده شد
گری، نوبت توئه
اوم
یک بار، موقع اجرا تو تئاتر
باعث ایجاد آشوب تو بخش ارکستر شدم
تیم لی
اسم نمایش چی بود؟ اسمش «نیم پنی» بود
به پول الان چقدر میشه؟
نمیدونم... اصلاً خبر ندارم
خب، و، بیا بریم سرِ
بریم سر اصل مطلب
خب چی شد؟
عاشق اینم که جمله رو با این عبارت ول کردی:
«بریم سرِ... چی شد؟»
یه صحنه مهمونی بود
و قرار بود من یه انگور از روی کلاهِ یکی بردارم
اونا یه کلاه داشتن که روش میوه بود و من انگور رو گذاشتم دهنم
و یکی میزد پشتم و من باید پرتش میکردم بیرون
اما اون شب رهبر ارکستر نداشتیم
یه نفر پشت کیبورد بود که انگار با سرش رهبری میکرد
با سرش رهبری میکرد
تا حالا شده چسب پهن به سرش بچسبونه؟
نه، نشده
باز تمام بودجه رو خرج تو کردن؟ نه
قضیه انگور چی شد؟ کجا رفت؟
اون بنده خدا پشت کیبورد برقیش نشسته بود
که کلی صداهای مختلف داشت
و من انگور رو پرت کردم بیرون و صاف افتاد روی دکمه «دِمو»
نه بابا! بیخیال. مگه با چه قدرتی پرتاب شد که دکمه رو زد؟
و آهنگ «دختری از ایپانما» شروع کرد به پخش شدن
نه
دقیقاً افتاد همونجا؟ روی دکمه دمو
نشستی تام و جری تماشا کردی؟
هنینگ، نظرت به کدوم سمت متمایله؟
داره به سمت لی متمایل میشه. قشنگ معلومه
من هنوز نفهمیدم مثلاً چه اتفاقی افتاده
فکر کنم این مدلِ هنینگ برای گفتنِ «داشتم گوش نمیدادم» باشه
یه انگور برمیداره، یکی میزنه پشتش، انگور میپره بیرون
و میخوره به دکمه دموی کیبوردِ توی ارکستر
آره، تا اینجاش رو فهمیدم
منظورت چیه تا اینجاش؟ دیگه اتفاق دیگهای نیفتاد
نه، ولی صحبت از یه جور آشوب و بلوا بود
انگار که مثلاً پلیس رو خبر کرده باشن
نکته خوبیه واقعاً. آشوبش چی بود؟
آره، آشوبش چی بود؟ همه داشتن میخندیدن
نوازندهها همه میخندیدن. نوازندهها میخندیدن
مگه لذت بردن از کار چه مشکلی داره؟
نمیدونم، ما که تا حالا امتحانش نکردیم
هنینگ، هنوز شک داری؟
آره، هنوز نمیدونم واقعاً چی بگم
آره، میتونم تو رو تو یه تئاتر موزیکال تصور کنم
چی میگی؟ راسته یا دروغه؟
حالا بذا بگیم راسته
باشه، تو میگی راست. مارتین؟ مارتین؟
دروغ. دروغ. دروغ
آره. میبینی؟ به همین سادگی
اطلاعات مارتین از تئاتر موزیکال خیلی بیشتر از منه. ای وای
پس اگه اون میگه دروغه، منم با مارتین موافقم
پس میگی دروغه
دیوید... اصلاً بحث من نیست
یه لحظه صبر کن. حرفم تموم نشده. حرفم تموم نشده
اونا میگن دروغه
دیوید، حالا از گری میپرسم
گری؟
راست بود
خیلی خب، راسته
گری واقعاً تو بخش ارکستر آشوب به پا کرده بود
مارتین، نوبت توئه
من یه بار تصادف کردم
اونم بعد از اینکه هیو گرانت رو با زیرشلواری دیدم
خب. تیم دیوید
چه جور تصادفی؟
ببین... مارتین، برنامه هنوز به ساعتِ پخش مخصوص بزرگسال نرسیده
فقط خواستم یادت باشه
اون که ربطی نداره. ما اینجا دنبال حقیقتیم
نه، تو دنبال... دنبال حرفای منشوری هستی
میدونم که هستی. اگه حقیقت
باز افتادی دنبال شکار حرفای منشوری، مگه نه؟
اگه حقیقت خودش منشوری باشه
چه ایده خوبی برای یه برنامه تلویزیونی
«شکار حرفای منشوری با دیوید میچل»
مال چه زمانیه؟ چه دورهای؟
مال حدود ۲۰ سال پیشه. باشه
داشتیم فیلم «عشقِ واقعی» رو ضبط میکردیم و من سوشی ریختم
روی تمام فرشِ کانکسش
صبر کن، صبر کن
تو چرا وقتی اون با زیرشلواری بود، تو کانکسش بودی؟
آره. سوال خوبیه
این سوالِ چندان حمایتگرانهای
از طرف کاپیتان تیمت نبود
اون فکر کرد مسئوول لباسه که داره میاد تو
تا مطمئن بشه که تمام لباساش رو پوشیده
من در زدم و داشتم سعی میکردم ظرفهای غذا رو نگه دارم
و بعدش اون گفت «بیا تو»
منم رفتم تو و دیدم با زیرشلواریه و گفتم «اوه!»
و سوشیها رو ریختم روی تمام فرش کرمرنگ
و اونم گفت «اوه، نگران نباش. اصلاً مهم نیست.»
ولی اومد سمت من
و بعدش من داشتم بالا رو نگاه میکردم و اون منظرهای که دیدم
«ناتینگ هیلِ»ـش رو دیدی
فکر میکردم یه رولِ سوشی بهتر باشه
اون که روی زمین بود
واقعاً؟ انقدر بزرگه؟
خب قضیه چطوری پیش رفت؟ اون گفت:
«آه، خدای من، عجب مصیبتی. نه، یعنی، اونجا...»
دارم ادای هیو گرانت رو درمیارم
«خدای من مارتین. عجب مصیبتی.»
هنوز دارم ادای هیو گرانت رو درمیارم
تو این پنج دقیقه گذشته فقط همین تو سرت چرخیده
«کی میتونم اداش رو دربیارم؟ قراره انجامش بدم!»
«بهترین موقع برای رو کردنش کیه؟»
No comments yet. Be the first to leave one.