Οι πρώτες 200 γραμμές.
و وقتی اولین بار پا به این شهر گذاشتم
حسابی برام نوشیدنی گرفتن
حالا سازشون رو عوض کردن
حالا بطریهای خالی دستم میدن
و اگه جای خودم بودم
همهتون، جمع شید دورم! حرفایی دارم که باید بگم!
همهتون بیاید بیرون تو حیاط!
دیشب، آدمهایی که عقل درست و حسابی نداشتن
تصمیم گرفتن دروازههای این حیاط رو باز بذارن
تا آدمهای بیبندوبار بتونن بیان تو
این آدمهای بیبندوبار
به خودشون میگن اخوان جمهوریخواه ایرلند
اما، همونطور که میبینید
اونا هیچ برادری با ما ندارن
حالا، بعضی از شماها میدونید
کی دروازهها رو باز گذاشت و رفت
دیروز، مردان همکیش من
تعدادی مرد و زن کاتولیک
سعی کردن مراسم خاکسپاری مردی رو به هم بریزن
که ما بهش خیلی مدیونیم
این فینیانها از هر بهانهای استفاده میکنند که بین ما تفرقه بندازند.
تا یکی را از دیگری جدا کنند، سبز را از نارنجی.
من نیروی لازم رو برای بیرون کردنشون به کار بردم.
نه بیشتر از این.
قدرت یک زنجیر به اندازه ضعیفترین حلقهاش هست.
و ما بین خودمون چند تا حلقه ضعیف داریم.
یکی، یکی دیگه رو میشناسه.
که اونم یکی دیگه رو میشناسه.
که اونم یکی دیگه رو میشناسه.
که... یکی دیگه رو میشناسه.
و اون یه نفر رو...
باید شناسایی کنیم.
دیوارهای دستشویی اونجا...
که سر بنجامین فقید برای ما، برای آسایش و آبرومون ساخته بود...
اونها دیوارهای سفید هستن.
باقیمانده بشکههای ما... خاکستر سیاهه.
هر کدوم از شماها که میدونید کی درها رو باز گذاشت...
اسم اون مردها رو با خاکستر سیاه بنویسه.
روی دیوارهای سفیدِ مستراح.
این کار رو پشت در بسته انجام میدید.
تا بتونین کار خدا رو ناشناس انجام بدین.
مقصرانی که اسماشون نوشته شده
مطابق با قانون خدا باهاشون برخورد میشه.
تا وقتی اسم مقصرا روی دیوار دستشوییها نوشته بشه
شیفتهای کاری یکچهارم روزه میشه.
به خاطر کمبود بشکه
و حقوقتون هم به اندازه سهچهارم کم میشه.
میبینم که منظورم رو کاملاً متوجه شدید.
از همین زنجیرایی که اینجا آوردم استفاده کنید
تا دروازههای پشتی کارگاه بشکهسازی رو محکم کنید.
ببخشید.
قبل از اینکه شروع کنیم
اجازه بدید عمیقترین تسلیت خودم رو برای این ضایعه بزرگ به همه شما بگم.
اما حالا که سِر بنجامین به خاک سپرده شده و به بهشت رفته
وقتشه که به کارهای باقیموندهاش رسیدگی کنیم.
اول اینکه، به اطلاعتون میرسونم که علاوه بر املاک کارخانه آبجوسازی
در حسابهای شخصی سِر بنجامین
مبلغی بهعنوان پسانداز جمعشده
به میزان یک میلیون و صد هزار پوند وجود داره.
این مبلغ، همراه با کل داراییهای ایشون
ساختمانها، صنایع، کشتیها، لوکوموتیوها
محوطههای کالا، خانهها و زمینها
میان تمام شما که امروز اینجا جمع شدهاید، تقسیم خواهد شد
برای وضوح بیشتر
هر اشارهای به زمین و املاک
در این وصیتنامه آخر که در شرف خواندن آن هستم
شامل اقامتگاهها و قطعات زمین زیر خواهد بود
عمارت اَشفورد در کُناخت، عمارت دون، عمارت کانگ
داراییهای وسیع زمین در کانامارا
بخشهای بزرگی از شهرستان کِری
عمارت راسهیل
کشیشنشین کیلکروهان
میدونم چهار ساله مست بودم، اما فکر میکردم فقط اَشفورد و دون بود
هیس!
عمارت آیوی هاوس در سنت استفنز گرین
عمارت سنت آن در خلیج دوبلین
و البته، کارخانه آبجوسازی سنت جیمز گیت
اجاره داده شده به خانواده گینس با اجاره سالیانه ۴۵ پوند
برای ۹۰۰۰ سال
همراه با حق دائمی برداشت و نگهداری آب، ماهی و مارماهی
از رودخانه لیفی و برای استفاده از آن به عنوان دروازهای به جهان
فهمیدم. راه بیفتید.
هیس
حالا، سراغ تقسیم میرویم.
قبل از املاک، وصیتنامه ابتدا به کارخانه آبجوسازی میپردازد.
این وصیت اوست.
"من، سر بنجامین لی گینس، بدینوسیله اهدا، وصیت و واگذار میکنم
تمامی کسبوکار آبجوسازی مذکور را
به پسر بزرگترم
آرتور ادوارد گینس
و به ادوارد سیسیل گینس
بهطور مشترک و مساوی."
"و دستور میدهم که املاک مذکور که بدینگونه به ایشان واگذار و به ارث گذاشته شده است
صرفاً متعلق به آنها بوده و در اختیار خودشان باشد."
"و من، سر بنجامین لی گینس، صمیمانه امیدوارم که پسران مذکورم..."
فقط همین پسران
"...به اداره کسبوکار آبجوسازی مذکور ادامه دهند
که برای سالیان متمادی در همان مکان توسط اجدادشان اداره میشد."
"با این حال،
در صورتی که متاسفانه هر یک از آن دو پسر از پذیرفتن آن امتناع ورزند"
یا اون کسب و کار رو ادامه بده.
وصیت میکنم و دستور میدهم که کل مجموعه آبجوسازی
به برادری واگذار شود که میماند و مایل به ادامه کار است.
کارخانه آبجوسازی نباید تقسیم یا به دیگران واگذار شود.
و دستور میدهم که اگر هر یک از آن دو پسر نامبرده،
ادوارد یا آرتور،
تصمیم به کنارهگیری یا بازنشستگی از کسب و کار آبجوسازی بگیرند،
در آن صورت، آن برادر باید
از همه چیز محروم شود.
به عبارت دیگر،
تمام سهمها و وصایا، از جمله زمین و املاک،
از هر برادری سلب خواهد شد
که تصمیم بگیرد کسب و کار آبجوسازی را ترک کند.
در مورد دخترم، آن، از آنجا که او به طور قانونی ازدواج کرده است،
و تحت سرپرستی جناب کشیش ویلیام پلانکت، یک نجیبزاده محترم،
انتظاری ندارم که او بخواهد هیچ نفوذی بر
یا انتظار هیچ شراکتی در هیچ بخشی از کسب و کار آبجوسازی داشته باشد.
و از آنجا که او تحت قیمومت شوهرش است، انتظار ندارم
که او نیازمند اقامتگاه یا زمین، چه در اینجا و چه در انگلیس، باشد.
او البته دسترسی خواهد داشت
به تمام مجموعه املاک و زمینهای مذکور
به صلاحدید برادر بزرگش، آرتور.
البته
خب،
به پسرم، بنجامین.
پس از مشورت با خداوند و متخصصان در لندن،
به صلاح میدانم که بنجامین را تحت فشار قرار ندهم
با وسوسههایی که ثروت به همراه دارد.
روزها رفتند...
من در عوض برای او یک درآمد کنترلشده از یک کمک هزینه ماهانه وصیت میکنم
و میزان آن درآمد ماهانه...
روز رفت، شب رفت.
روز رفت.
لعنتی!
لعنتی!
به پسر عمویم، هنری گرتن، وصیت میکنم و دستور میدهم که تمام وصایا
مربوط به کار تبلیغی او، به صلاحدید پسر بزرگم
آرتور ادوارد گینس باشد.
روز رفت، شب رفت.
روز رفت.
رفت، رفت، رفت... رفت، رفت، رفت...
رفت، رفت.
بن، حالت خوبه؟
لختم.
تنهام.
غارت شدم.
و از قلبم تیر خوردهام.
چی داری که این اوضاع رو درست کنه؟
بساط خوبمون اون پشته.
بیا.
راستی،
بانی چمپیون میخواد تو رو ببینه.
اشکالی نداره.
آقای چمپیون از وضعیت حساب قماربازیت خیالش راحته.
فقط میخواد یه صحبتی کنه
درباره یکی از برادرهات.
بیا دیگه، بن، پسر جان.
اونا کجا هستن؟
آرتور مشغوله، اما دیر برمیگرده.
بنجامین که معلومه، هیچ خبری ندارم.
اما تو این اوضاع، من کجام؟
خب، مثل اینکه تو ازدواج کردی.
و خب،
معجزهاش رو نمیبینی، ادی؟
پدر ما تونسته میلیونها پول و زمین رو وصیت کنه،
و با این حال همه ما رو ناراضی نگه داره.
خب، حداقل تو این مورد با همه یکسان رفتار کرد.
فکر میکنی اون درباره من میدونست؟ چی رو درباره تو میدونست؟
میدونی، اینکه من توانایی کارهایی رو دارم.
که من اون خانم کدبانو و افادهای نیستم.
و از بالا به همه نگاه کنم. پدر هرگز خوابش رو هم نمیدید.
اون تو رو به آرتور گره زده و من رو به شوهرم گره زده.
چون هیچ چارهای ندارم.
تو به هر حال چارهای نداشتی.
و جستجوی تو... برای یه جایگزین،
حداقل بگم، بیپروا بود.
نامناسب، مهربانانهترین کلمهایه که میتونم براش به کار ببرم.
منظورت اون مردیه که وقتی افتادم، منو گرفت؟
من افتادم، و اون منو گرفت و به آرامی زمین گذاشت.
به جزئیات نیازی ندارم. هیچ کدومش برنامهریزی شده نبود.
باید درباره مسائل عملی صحبت کنیم.
هیچ چیز عملی نیست.
نمیدونستم تشریف آوردید، خانم. چیزی نیاز دارید؟
حریم خصوصی... بیش از هر چیز دیگه.
و رازداری، ممنون.
اخیراً،
از وقتی ازدواج کردم، اما فکر نمیکنم به خاطر اون باشه،
احساس میکنم کنترل خودم رو از دست دادم.
یعنی ذهنم رو.
و همینطور بدنم رو.
چیزی تو طرز حرکاتم متوجه شدی؟
طرز راه رفتنم؟ دکتر ری رو دیدی؟
ای کاش خواهر داشتم.
ذهنم الان خیلی درگیره
با چیزهایی که نیاز به بررسی عملی دارند.
دکتر ری رو دیدهام.
و بهش گفتم که
وقتی تو باغ هستیم و شوهرم داره قرقاول شکار میکنه،
میل شدیدی دارم که سر قرقاولها رو با دندونام بکنم.
شکار کردن میتونه خیلی... کسلکننده باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.