Cahim

Cahim

Elŝuti Farsi Persian Subtekston

Eldonaj informoj

Cahim 2025 1080p WebDL YouTube
Komentaĵo de subteks
AI natural translated by subteks.me

Etikedoj

webdl
ai-translated
Publikigita je: 2026-06-25
Elŝutoj: 16
Aŭdhandikapuloj: No

Antaŭrigardo de Farsi Persian subtekstoj

La unuaj 200 linioj.

خطرناک‌ترین مورد ثبت‌شده

آن را به تک‌تک اعضای خانواده برسان

این لعنت ما را به جهنم خواهد کشاند!

ای سگ ترسو!

فکر می‌کنی کی هستی؟

جرئتش را داری؟

مامان! این مرد ساحر است! نمی‌بینی چه بلایی سرم می‌آورد؟

جن‌ها...

همیشه ردی از خودشان در پیام‌هایی که می‌فرستند باقی می‌گذارند.

و زبان آرامی... نماد رئیس جن‌هاست.

این پیام...

به معنای انتقام است.

آیا برای انتقامی ابدی آماده‌ای؟

حالا، در اعماق آن تاریکی...

این دختر هیچ‌چیز علیه من ندارد.

خدایا، این سران را خفه کن و آن‌ها را در خون خودشان غرق کن!

آمده‌ام تا کسی که در سایه‌هاست را دفن کنم... در اعماق دستی که او را بیرون کشید.

تو دیگر جزو مردگان هستی.

تو نمی‌دانی من کی هستم!

ما به امر خدا آمده‌ایم.

من نه از خدای تو می‌ترسم، نه از خودت!

یا حی و یا قیوم!

خیلی به خودت مطمئنی...

جهنم، قسمت دوم در سینماها از ۱۵ مارس

ترجمه: رائد سید توییتر: Rydawee تلگرام: RydaweeHT

«ژانویه ۱۹۸۷»

بلاهای هولناکی که از ناشناخته‌ها سرچشمه می‌گیرند...

جادو پایان‌بخش روستای فیندیک‌پینار بود...

تمام چیزهایی که خواسته بودی را آوردم.

التماست می‌کنم، بیا امروز تمامش کنیم، می‌شود؟

- همه‌چیزهایی که خواستم اینجاست؟ - همه‌چیز اینجاست.

این جادو برای تو و حتی برای کسانی که از نسل تو هستند،

بخشی از زندگی‌ات خواهد شد.

این کار دیگر بازگشتی ندارد.

نفس کودک بی‌گناهی که هنوز در شکم خواهرت به دنیا نیامده را می‌برد.

و او را در رحم مادرش شکنجه خواهد کرد.

خواهرت درد زیادی خواهد کشید.

و شاید بمیرد!

راه دیگری ندارم.

جادو اثر کرد.

رحم خواهرت تا روز قیامت مهر و موم شد.

و اما تو.

فقط یک بچه به دنیا خواهی آورد.

و آن بچه، دختر خواهد بود.

و روی دستش

یک ماه‌گرفتگی قرمز ظاهر می‌شود.

هر جادویی بهایی دارد.

و این بها

تا روز قیامت همراهت خواهد بود.

«جهنم»

ما آمدیم.

امان امان، ببینید چه کسانی آمده‌اند!

دخترم که مثل عسل است آمد، و پسر خوش‌تیپم هم آمد.

- خوش آمدید. - خوش گذشت، خوش گذشت.

می‌بینم که خوبی.

چطور خوب نباشم وقتی شما دو تا را دیدم؟ جان‌های من.

بیایید داخل، بفرمایید.

کیف خیلی سنگین بود، مرا از پا انداخت.

امان، مواظب کمرت باش. راه برو، سریع.

- خاله، من این دمپایی‌ها را می‌پوشم. - بپوش، بپوش.

خوش آمدید، جان‌های من.

چقدر دلم برایتان تنگ شده بود.

دختر زیبایم.

خاله، این کار را نکن.

ما با تو بیشتر از مراد صحبت می‌کنیم.

این چه ربطی به آن دارد؟ آیا دیدن شما به صورت حضوری مثل آن است؟

من از آن گوشی‌ها و ارتباطات از راه دور و این حرف‌ها سر در نمی‌آورم.

والله ماشاءالله، اگر کسی از بیرون شما را ببیند فکر می‌کند مادر و دختر هستید.

- خوب کاری کردیم آمدیم، خاله جان. - جان من.

حال مادرم چطور است؟

چطور باشد پسر جان؟ دردهایش بیشتر شده.

یعنی، در این مدت غذا هم نمی‌خورد. مجبورم با زور به این بیچاره غذا بدهم.

انگار غصه‌ای دارد.

همین‌طور مداوم به سقف اتاق خیره می‌شود

و نمی‌تواند درباره‌اش حرفی بزند.

پزشکان چه می‌گویند؟

پزشکان چه بگویند؟

فقط مدام به او دارو می‌دهند.

و در این مدت، اشک‌هایش این‌طور از چشمانش سرازیر می‌شود.

فکر کردم شاید دیدن تو برایش مفید باشد.

کمی اذیتت کردم اما، به دل نگیر دخترم.

کدام دل‌گیری خاله جان؟

تو سال‌ها همسفر مادرم بودی و برای من مثل مادر بودی.

تو آخرین کسی هستی که می‌شود از او ایراد گرفت.

یعنی، می‌خواهم بگویم که وقت نکردیم بیاییم چون درگیر کارهایمان بودیم

اما این حرف‌ها فایده‌ای ندارد.

داریا، ما طوری زندگی می‌کنیم که انگار فردایی وجود ندارد، این‌طور نیست؟

- خدا بیمارمان را شفا دهد. - آمین، آمین پسر جانم.

بگذار مادرم را ببینم.

خیلی دلم برایش تنگ شده.

شاید وقتی مرا ببیند کمی خوشحال شود.

خوشحال نمی‌شود دخترم؟

تو تنها دارایی او هستی.

جان من.

مادر جان.

ای کسی که بوی خوبی می‌دهی.

چقدر دلم برایت تنگ شده بود.

خاله.

باغچه را خیلی قشنگ مرتب کردی.

برویم کمی گپ بزنیم؟

بزنیم پسر جان، بزنیم.

و بگذاریم آن‌ها آتش دلتنگی بین مادر و دختر را خاموش کنند.

این عالی است، زود باش بیا.

مرا ببخش که نتوانستم زودتر بیایم و کنار تو بمانم، می‌شود؟

ناراحت نباش مادر جان، ببین من اینجا هستم.

قول می‌دهم از این به بعد بیشتر کنارت باشم.

مراد هم کارهایش را در مدرسه کمتر کرده.

حالا هر وقت مرخصی بگیرم می‌توانم پیش تو بمانم.

داریا هم اصرار می‌کند که «بیایید با هم زندگی کنیم» اما...

دلم طاقت نمی‌آورد.

همچنین نمی‌خواهیم باری روی دوش شما باشیم و نظم‌تان را به هم بزنیم.

خاله جان، این چه حرفی است؟ کدام بار؟

تو گردن ما خیلی حق داری و زحمت کشیدی.

تو برای ما مثل مادر هستی، مخصوصاً برای داریا.

ببین، کارهایمان کمتر شده و خانه هم مهیاست. باور کن خوشحال می‌شویم.

خیلی خب، فعلاً از این حرف‌ها بگذریم.

کارهایت چطور پیش می‌رود؟

چطور پیش برود، همان‌طور که هست.

من و خاله همیشه با هم صحبت می‌کنیم.

می‌دانی، پزشکان گفتند که ممکن است بهتر شوی

و حتی شاید بتوانی حرف بزنی.

تو نگران منی، نه؟

من همانی هستم که بودم، مادر جان.

با اینکه پرستاری خسته‌کننده است، اما آن را دوست دارم، همان‌طور که می‌دانی.

کمی بیشتر تلاش کن، باشه مادر جان؟

ببین، می‌دانم که همیشه مرا در کنارت می‌خواهی.

و خیلی هم حق داری.

اما باور کن از این به بعد خیلی بیشتر با هم خواهیم بود.

خیلی دوستت دارم مادر جان.

من برای مدتی اینجا هستم، ما اساساً با هم هستیم.

در مورد چه چیزی صحبت می‌کنید، ببینیم؟

همین‌طوری گپ می‌زدیم دختر زیبایم.

چرا چهره‌ات گرفته به نظر می‌رسد؟

خاله جان، خیلی دلم برای مادرم تنگ شده.

یعنی احساس می‌کنم انگار باید همیشه اینجا می‌بودم.

در درونم احساس دائمی دارم که اگر اینجا بودم او خوشحال‌تر و آرام‌تر بود.

این حرف عاقلانه است دخترم؟

تو زندگی و نظم و کار و همسرت را در استانبول داری.

یعنی...

یک نوه خوشگل برایمان بیاورید...

قسمت و سرنوشت است خاله جان، ما هم می‌خواهیم و خواهیم دید.

زندگی این‌طور است پسر جان، همه‌چیز قسمت و سرنوشت است.

داریا مثل دختر واقعی من است.

بعد هم با تو ازدواج کرد.

و تو هم مثل پسر واقعی من شدی.

خدا هرگز شما را از هم جدا نکند، ان‌شاءالله همیشه خوشبخت باشید.

خاله جانِ خوش‌قلب، تو هم برای ما مثل مادر واقعی هستی.

بلکه حتی بیشتر از آن.

تو در بدترین لحظات بدون تردید کنار مادرم بودی.

در تمام این سال‌ها حتی یک بار هم شکایت نکردی.

اصلاً نمی‌دانم چطور حق تو را به گردن‌مان ادا کنیم.

دخترم، این حرف‌ها چیست؟ کدام حق و کدام حقوق.

جای شما بالای سر من است.

شما جان‌های من هستید.

خب، گرسنه نشدید؟

والله خاله جان، در تمام طول مسیر داشتم به هذیان‌های مراد درباره دست‌پختت گوش می‌دادم.

خیلی خب، بیایید تا استراحت کنید

و من هم داروی خواهرم را می‌دهم.

خیلی خب، به اتاقی که در طبقه بالاست برویم؟

بله بله، آن را آماده کردم تا راحت‌تر استراحت کنید.

و اگر چیزی خواستید به من بگویید.

- خیلی خب، ممنونم. - برویم ببینیم.

داریا، حال مادرم چطور است؟

می‌خواستم کمی تنها بمانید و نخواستم بیایم و مزاحم‌تان شوم.

وقتی اولین بار وارد شدم خیلی ناراحت شدم، می‌دانی؟

همین‌طور به سقف نگاه می‌کرد.

وقتی دستش را گرفتم چشمانش پر از اشک شد.

خیلی ناراحت شدم.

کاش می‌توانستم همیشه کنارش بمانم.

من هم همین را می‌خواهم، اما بعضی چیزها همان‌طور که می‌دانی با اصرار اتفاق نمی‌افتد.

بله، می‌دانم اما...

خاله‌ات خیلی به گردن ما حق دارد و زحمت کشیده، نمی‌توانیم...

ناگهان به او بگوییم «همه‌چیز را رها کن و بیا».

بله حق با توست، فقط از درون تحت تأثیر قرار گرفتم.

ناراحت شدی و تحت تأثیر قرار گرفتی؟

خیلی خب، حالا می‌روم تا این را بگذارم.

و شما هم غذا را بردارید و بیایید، باشه؟

- خیلی خب، خیلی خب. - برویم ببینیم.

ما خودمان ترتیبش را می‌دهیم.

ببین، ببین، دلمه‌ای که دوست داری درست کرده‌ام.

الان با اشتیاق منتظر آن هستم.

دلمه فلفل هم هست.

بگذار بشقاب دیگری هم آماده کنم تا بردارم.

ببین، به تو می‌گویم که این خاله‌ات از اهل بهشت است.

فقط به همین خاطر، فقط به همین خاطر

- آدم می‌تواند از استانبول بیاید. - این واقعاً درست است.

بیا دخترم.

خاله جان، به مادرم غذا دادی؟

اگر ندادی، می‌توانم من به او غذا بدهم.

دادم، به او دادم دخترم اما...

به خاطر این داروها، بیچاره هیچ اشتهایی برای خوردن ندارد.

یعنی، برای این وضعیت خیلی ناراحتم.

در یک وقت مناسب، بگذار نگاهی به آن داروها هم بیندازم.

یعنی، همان‌طور که گفتی، اگر دلیلش از داروهاست باید به پزشک اطلاع داد.

درست است...

یعنی، به این فکر کرده بودم، اما اگر تو هم نگاهی بیندازی بهتر می‌فهمی دخترم.

داریا، تو خوبی، نه؟

کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسی.

خوبم، خوبم.

همان‌طور که می‌دانید، بیشتر به خاطر این است که هوای روستا روی من تأثیر گذاشته است.

Komentoj

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left