La unuaj 200 linioj.
اگر براتون سؤال شد...
من زیاد مراسم احضار روح انجام نمیدم.
زندهها رو به زور تحمل میکنم.
چرا باید بخوام با مردهها ارتباط برقرار کنم؟
ولی مادرم بهم گفته...
گودی تنها کسیه که میتونه بهم یاد بده، قدرت ذهنیم رو کنترل کنم.
هرچی زودتر کنترلش رو یاد بگیرم، زودتر میتونم این پرونده رو حل کنم.
شرمنده.
نمیخواستم مزاحمِ...
اصلاً میخوام بدونم چیه؟
دست به دامن مرگ شده بودم تا با یکی از فامیلهام ارتباط برقرار کنم.
این کارها خیلی به قیافهت میخوره. فامیلی به اسم گودی داری؟
اون یکی از طردشدههای اصلی بود.
میخوام احضارش کنم...
ولی انگار توجهای به درخواستهای من نداره.
به این فکر کردی که از شمعهای معطر من استفاده کنی؟
راحیۀ «تارتار» ارزش داره واسهش بمیری.
شاید گودی بالاخره جوابت رو داد.
فکر نکنم اون با حروف جدا شده از مجله، برام پیام بفرسته.
[ اگر دنبال جواب هستی، نیمهشب در مقبرۀ کراکستون، به دیدنم بیا. ]
خودت اصرار کردی بیای.
خودم تنهایی مشکلی نداشتم.
انگار ملاقاتی مرموزمون از قبل اومده اینجا.
ایش.
چی مرده؟
بوی بچگیهام رو میده.
بیا.
یه فکر دیگه دارم. چطوره من همینجا بمونم؟
میدونی، تا نگهبانی بدم.
اینید؟
هرکی هستی، خودت رو نشون بده.
خطایی ازت سر بزنه عواقبش با خودت.
سوپرایز!
باید میفهمیدم همش زیر سر تو بود.
کجای «هیچ جشنی در کار نباشه» رو نفهمیدی؟
فکر کردم تزئین کیکم خیلی عالی شده.
بادکنک صورتی فکر من بود.
چرا آرزو نمیکنی؟
وایستین، این به زبان لاتینه.
هنگامی که من برخیزم... آتش خواهد بارید.
ولی این که آرزو نبود.
بخش اول این جمله با آتیش رو چمن نورمور نوشته شده.
ممکن نیست اتفاقی باشه.
وایستا، قرار نیست این کیک رو بخوریم، مگه نه؟
کراکستون داره میاد.
کراکستون داره میاد.
- گودی. - تو «ریون» خانوادۀ منی.
ونزدی.
بهم گفتن تو میتونی بهم یاد بدی چطور قدرتم رو کنترل کنم.
یه رودخانۀ خروشان رو نمیشه کنترل کرد.
باید یادبگیری بدون غرق شدن هدایتش کنی.
به اندازۀ کافی زمان نداریم.
برای متوقف کردن کراکستون، باید به اینجا بیای.
همیشه اینطوری معمایی حرف میزنی؟
همیشه منتظر جوابهای ساده هستی؟
مسیر یه ریون، انفرادیه.
عاقبت تنها میشی، نمیتونی به کسی اعتماد کنی...
فقط تاریکی درونشون رو میبینی.
الان باید از این بترسم؟
بهتره بترسی.
« ونزدی »
مراقب باش، اون شونۀ بیاعتنایی منه.
تینگ رو سرزنش نکن. جشن تولد فکر من بود.
بهنظر من همه حق دارن جشن تولد داشته باشن.
من ترجیح میدم بدنام باشم.
چه اتفاقی افتاد؟ انگار تشنج کرده بودی.
اونقدر خوششانس نبودم.
لااقل میشه بهخاطر گول زدنت یه بار ازم تعریف کنی؟
حیلهت قابل تحسین بود.
«امید که مطابق خواستهات، 16 سالگیات نحس و پر از بدبختی باشد.»
«از طرف پدر و مادر همیشه دلسوزت.»
قبل از رفتنشون از تینگ خواستن قایمش کنه.
ایش! چقدر چندشه.
سنجاب زنده رو ترجیح میدادم.
حالا که بحث باز کردن کادوها شد...
خب، خوشت اومد؟
این چی هست؟
یه شاله، دیوونه.
به رنگ لباسهات درستش کردم.
میخوای بدونی بهترین بخشش چیه؟
خودم هم یکی دارم!
میتونیم تو کلاس بپوشیمشون.
اینید، این خاصتر از اونیه که تو کلاس بپوشیمش.
بهنظرم بذاریم واسه یه رویداد خاص...
مثلاً مراسم ختم.
اوه.
لوکاس هنوز بهخاطر اتفاقی که تو رقص افتاد، حالش بده.
شکاکی بنده رو بهخاطر آخرین عمل خرابکارانهش، ببخشین.
ولی نوشتن اون کلمات روی چمن هیچ ربطی به اون نداشت.
اون کل هفتۀ قبل رو برای تنبیه تو خونه بود.
باشه.
اون به فعالیتش در اینجا ادامه میده، ما هم این اتفاق رو فراموش میکنیم.
بسیار خب...
بهت بدهکار شدم، لاریسا.
تشکرت رو نمیخوام.
فقط مسئول خرابکاری رو پیدا کن. گمونم باید از همگروهیهای لوکاس شروع کنی.
بعد از اینکه فهمیدیم چه کسی به آتینجر حمله کرده، حتماً.
اگرچه انگشتهای اتهام به سمت یکی از دانشآموزهای شماست.
مراقب باش، نوبل.
محبت منم حدی داره.
تو مقبره یه تصویر دیگه دیدی، مگه نه؟
متوجه نشدم قرار شده باشه ما دوباره با هم حرف بزنیم.
من تو جشن تولدت بودم. گفتم شاید دیگه بتونیم حرف بزنیم.
- کی رو دیدی؟ - کی گفت آمادهام باهات حرف بزنم؟
هنوز فکر میکنی من هیولا هستم؟
فعلاً خلافش ثابت نشده.
اگه نظرت عوض شد و به کمکم نیاز داشتی...
میدونی کجا پیدام کنی.
اونو از کجا آوردی؟
دستبند رو میگم. از کجا آوردیش؟
لوکاس هستم. از دیدنت خوشوقتم.
بیانکا.
میدونم.
هفتۀ پیش تو ودروین، پدرم گفت باید خودم رو جمع و جور کنم.
بعد از رفتش، یه خانمی تو میز بغلی...
از یه برنامۀ خودیاری به اسم «مورنینگسانگ» برام گفت.
گفت میتونه کمکم کنه دوباره زندگیم رو متمرکز کنم.
معمولاً به این چیزها توجه نمیکنم...
ولی به هر دلیل...
حرفش رو باور کردی.
آره، انگار که داشت درست میگفت، منم ثبتنام کردم.
بعد اینو بهم دادن.
تضمین میکنم زندگی تو واسه مورنینگسانگ مهم نیست.
فقط پولت براشون مهمه.
یه لطفی به خودت بکن. برنامه رو پاکش کن.
هر چقدر بیشتر بهشون گوش کنی، بیشتر تو رو تحت سلطه میگیرن.
از کجا میدونی؟
میدونم دیگه.
واسه همین دارم به احمقی که با شوخی مسخرهش...
لباسم رو خراب کرد...
میگم فریب مورنینگسانگ رو نخوره.
چون تو دقیقاً از اونایی هستی که دنبالشن.
گمونم این تعریف حساب نمیشه.
حالا این چرا واسه تو مهمه؟
میخوام مثل مادرم نشم.
انگار آیندۀ حقارتگر منه.
هی.
اگه خواستی بهم سر بزنی چند ساعت دیگه تو ودروین هستم.
شاید بتونیم در مورد بهتر شدنمون با هم تبادل نظر کنیم.
من همیشه مخالف تولد نبودم.
تک تکشون به من یاد آوری میکنن که یه سال به آغوش سرد مرگ، نزدیکتر شدم.
کجای اینو میشه دوست نداشت؟
در ضمن، پدر مادرم همیشه یه کاری میکردن تولدم خاطرهانگیز بشه.
ایدهآلترین سوپرایز.
ایدهآلترین کیک.
آبنبات! آبنبات! آبنبات!
ایدهآلترین بازیها.
آبنبات! آبنبات! آبنبات!
ولی الان جشنها، کادوها و بازیها...
خیلی بیاهمیت شدن.
گودی بهم هشدار داد که قراره تنها بشم...
و از این ناراحت میشم.
دکتر کینبات.
آخرینبار تو جلسهای که با خانوادهت داشتیم، دیدمت.
که البته... قطعاً میخوام فراموشش کنم.
اوضاع با خانواده چطوره؟
من و مادرم اوقات مفیدی رو با هم گذروندیم.
- دستهامون کَل و کثیف شد. - باغبونی کردین؟
قبر کنی.
و تونستم بابام رو از زندان دور نگه دارم.
چی شد اومدین اینجا؟
دارم با مامانهای یوجین کار میکنم.
حوادثی مثل این برای کل خانواده صدمات احساسی به همراه داره.
اونا مجبور شدن چند روزی برن خونه، منم قول دادم بهش سر بزنم.
شما رو تنها میذارم.
گودی کیه؟
یه فامیل خیلی دور.
خیلی دور.
بهنظر نمیتونه ببینه تو واقعاً کی هستی.
اون بیشتر از اونچه فکر کنین، میدونه.
میخوام بهتون اطمینان بدم مثل روز اولِ آشناییمون، سرد و سنگدل میمونم.
فکر نکنم یه آدم سرد و سنگدل بیاد بشینه کنار تخت دوستش...
و براش احساس تأسف کنه.
من ویزیت رایگان نخواستم.
فرض کن اینم کادوی تولد من بود به تو.
بفرما.
این الان از لندن رسید.
کپی گواهی فوت قدیمی که خواسته بودین.
ممنون، اگنس.
راستی، آینز بلووم دوباره زنگ نزده؟
واسه چراغهای عمارت «گیتس» منظورتونه؟
چند روز پیش زنگ زد. ایشون رو به دفتر کلانتر ارجاع دادم.
میدونم معمولاً چهارتا قهوه دوست داری، ولی کل هفته رو این کار کردم.
تولد، آره.
خوشحال، هرگز.
کسی هم هست که تینگ بهش نگفته باشه؟
فکر کردی کی کیک رو تحویل داده بود؟
آره، یه کیک با 98 درصد شکلات تلخ درست کردم...
چون میدونستم چه رنگهایی رو دوست داری.
اوه... این کادوی اینیده؟
واسه فرار کردن از یه کشور جنگ زده با پای پیاده، عالیه.
بیخیال. دوست نداری یه روز تماماً مربوط به خودت باشه؟
تمام روزها مربوط به منه.
فقط تو این یکی یه کیک بهم میدن و یه آهنگ مزخرف برام میخونن.
پس اگه ازت بخوام برای یه شام غیرتولدی بدون آهنگ بریم بیرون...
ممکنه به درخواستم علاقه نشون بدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.