La unuaj 200 linioj.
آنچه در اصیلها گذشت...
به گمونم توی زندگی بعدی میبینمت
منتظر یه رقص دیگه میمونم
مادرم... گذاشتی بمیره
هوپ داره قدرت رو از ما میگیره
اگه اون بمیره، فقط اونو از دست نمیدم...
نفرینم رو هم فعال میکنم
جادوی سیاه داره هوپ رو
به کلی نابود میکنه
خب چطوری جلوش رو بگیریم؟
هیچ کاری ازمون برنمیاد
اون دخترمه
خیلی وقته که باهم نوشیدنی نخوردیم
لازمت میشه
اینطور برداشت میکنم که داوینا خبر خوبی نیاورده
اون و فریا کل هفته کتابای جادو رو بررسی کردن
دنبال یه راه حل نهایی برای کمک به هوپ بودن
دیگه راهی ندارن
اینو قبول نمیکنم
ببین، من اون بچه رو دوست دارم
به خاطر اینکه دوستش دارم اینو بهت میگم
هیچ راه حل جادوییای نداره
شاید یکم بیشتر وقت داشته باشه
ولی قراره اولین ماه کاملش رو تجربه کنه
چون نفرینش رو فعال کرده
با هر جادوگری که مشورت گرفتیم
مطمئن بود که اون شب رو به صبح نمیرسونه
پس با فریا صحبت میکنیم
یه طلسم بندگی روش اجرا میکنه
این راه حلته؟
همچین طلسم قدرتمندی فقط باعث میشه زودتر بمیره
دیگه قطعیه، آلایژا
بیشتر از این نمیتونیم ازش مخفیش کنیم
باید یه فرصتی برای خدافظی داشته باشه
و هر دومون خوب میدونیم که کی باید بهش بگه
اون قبول نمیکنه
وادارش کن
اون داره میمیره، آلایژا
نیکلاوس
سوار ماشین شو. هوپ رو یه جایی میبریم
دیوونه شدی؟
میتونه تو ماشین بخوابه
مطمئنا شنیدی مارسل چی گفت
اون هیچی نمیدونه
کجا میریم؟
مدرسه هوپ بلده چطوری
در اولین تبدیل گرگینهها عمل کنه
شاید یه جایی داشته باشن
میستیک فالز؟
اینطور برداشت میکنم که یه نقشهای داری
دارم و زمانی که اجراش میکنم باید مواظبش باشی
تا مطمئن بشی خودش رو تخلیه نکنه
بهتر نیست کسی رو پیدا کنی که
هوپ یکم کمتر از من ازش متنفره؟
شاید حتی هر کسی که تاحالا دیده
اینکه هوپ نسبت به تو چه حسی داره فایدهای نداره
فقط تا زمان بالا اومدن کامل ماه برای نجاتش وقت دارم
ما هزاران سال اجتناب ناپذیری رو شکست دادیم
الانم تسلیمش نمیشم
خواهش میکنم آلایژا
تو تنها کسی هستی که بهش اعتماد دارم
در مدرسه سالواتوره
برای جوانان و مستعدان
روحیه برامون مهمه
مشخصه آموزش اولویت ماست
ما شاگردایی رو به آیوی لیگ، سیلیکونولی فرستادیم
البته اگه به دنبال
دورهی آموزشی خاصتری باشین
بهتون اطمینان میدم که بیهمتا هستیم
ما معتقدیم که اینجا باید گونههای مختلف قاطی هم باشن
پس به جز ماه کامل
خون آشامها، جادوگرا و گرگینهها در صلح باهم زندگی میکنن
دورگهها رو کجا نگه میداری؟
توی انبار؟
ببخشید
یه لحظه باید به این خدمتکارِ جدید و گیجمون کمک کنم
بیا باب
نشونت میدم توالت کجاست
جدی؟
بدونن تو اومدی اینجا
اینام فراری میشن
نه که این بچهها چارهی دیگهای جز موندن دارن
فکر میکردم یه قراری درمورد اومدن به میستیک فالز گذاشتیم
اون برای مدتها پیشه
به کمکت نیاز دارم، کرولاین
هوپ داره میمیره
اون جادوی سیاه رو جذب کرده
و جادوی سیاه داره اونو نابود میکنه
از ماه کامل امشب زنده نمیمونه
نفرینش رو فعال کرده؟
تقصیر من بود
فکر میکردم گرگهای هلال ماه
میتونن تبدلشون رو کنترل کنن
اولیش رو نمیتونن
یه مرحله گذاره. اجتناب ناپذیره
خب، چه کمکی از دستم برمیاد؟
یه گونهی نادر از جادوگرا نیاز دارم
از محفل جمینای
جدی که نمیگی؟
به دخترات نیاز دارم، کرولاین
دفتر خاطرات استفن سالواتوره
نباید بهش دست بزنیم
ولی من عملا همهاش رو حفظ کردم
هشدار اسپویلر:
بابا شرور داستانه و تو هم نوچهی شرور
از یه دید خیلی متعصبانه
آره خب
منم تردید دارم
پروندههای میستیک فالز
از الاریک سالتزمن
جلد اول
تو همه داستانا، بابا یه گرگ خبیثه
هوپ، چیه؟
چی شده؟
هیچی
خوبم
داوینا گفت برای دردت بهت قرص داده
ببین میدونی واقعاً چی باعث میشه حس بهتری پیدا کنم؟
اینکه روزم رو با هر کسی جز تو بگذرونم
بیا از اینجا بریم
یه جایی تو شهر میشناسم
برگرهای خیلی کثیفی درست میکنه
بیا بریم اونجا
گشنم نیست
باشه. میتونی میلکشیک بخوری
نه
به هیچ وجه
اینا بچهان
اونا ساحرههای مکندهان
برای همین کار زاده شدن
اول جادو رو میمکن...
بعد میذارن تو یه بدن دیگه
خب بعد از اینکه از هوپ میمکنش
باید باهاش چیکار کنن؟
نمیتونی یه اهریمن رو بکنی تو شیشه مربا بذاریش رو طاقچه
میذارنش تو من
عالیه
اونوقت تو میتونی به تفکر بپردازی
ما هم دست به دعا میشینیم
و خدا خدا میکنیم که تو از کوره در نری
نه وایسا
یادته
تو و دوستات من رو تهدید کردین
که غل و زنجیرم میکنین و تو سیمان غرقم میکنین
و منو میندازین تو عمیقترین اقیانوس؟
خب، وقتی دخترات جادو رو درون من قرار دادن
میخوام اون تهدید رو عملی کنی
این دفعه مقاومت نمیکنم
نه، اون موقع من فقط یه بچه بودم
نمیدونستم...
مال خیلی وقت پیش بود
نمیتونم بذارم دخترم بمیره
ولی بهت قول میدم
دخترای تو رو به خطر نمیندازم
کرولاین خواهش میکنم
کرولاین
التماست میکنم
اگه منو آوردی اینجا که بگی بابام قلبش از جنس طلاست
احتمالاً اینجا بدترین جاست
چون اون داخل نزدیک دارت یه پلاک هست
به یاد زنی که
تو یه مراسم حجرالقمری کشته
به فروشگاه اونور خیابون یه نگاه کن
که سایهبون ذغالی داره
قبلاً یه زمینی داشتیم که خونمون بود
بوش هنوز تو دماغمه
بوی چوب در حال سوختن، گلهای له شده، میوهها
پدرت اون روزا همش نقاشی میکرد
رنگها رو ترکیب میکرد
به دنبال قرمزهای روشنتر، آبیهای سیرتر
عادت داشت نصف شب بیدارم میکرد
که فقط رنگی رو نشونم بده که قسم میخورد
خودش اختراع کرده
اولین باری که رنگ فیروزهای رو نشونم داد یادمه
اولین باری که بوی خون به مشامم رسید هم بود
میدونی، وقتی مایکل دید که نیکلاس داره از یه شاخهی کوچیک
قلممو درست میکنه، اون شاخه رو گرفت
باهاش زد تو صورت برادرم
تو چیکار کردی؟
نیکلاس التماس کرد که باهاش فرار کنم ولی بهش گفتم
که هرگز ربکا و کول رو زیر دست مایکل ول نمیکنم
ما هم موندیم
و البته که
اشتباه بود
باید با همدیگه فرار میکردیم ولی...
پدرت نمیتونست تنها بره
ولی براش قسم خوردم که از اون روز
ازش محافظت کنم
کرهی بادومزمینی داره، تهش هم خامه هست
همونطور که دوست داری
ممنون لندون
خواهش
این عمومه
از آشناییتون خوشحالم آقای مارشال
خب هوپ
این اواخر خیلی پیدات نیست
آره، یه سری کارایی تو خونه دارم
خب، امیدوار بودم برگردی
آخه تو اهل نیو اورلئانی، نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.