La unuaj 200 linioj.
آیین برگ در برابر آیین نور
فقط یه راه برای پایان دادن به خشونت هست
تمام مردم، تو همهجا باید دست بردارن
خشونت تو ذات همهمونه
آیین برگ این واقعیت رو انکار نمیکنه بلکه میگه باید قبولش کنیم
کسایی که از خشونت دست میکشن معمولا ذات پلیدش رو میشناسن
پس سفیدپوشان دنبال تو میگردن
با همهی بدیشون تنها محافظمون در برابر ترالاکهان
آمادهست که جواب سوالاتت رو بده
فکر میکردم مرد خوبی هستی - بودم -
کسی صدمهای نمیبینه
نقشهته یا صرفا امیدواری اینطور پیش بره؟
اگه بخوای رهبری کنی به هردوش نیاز پیدا میکنی
همچین قصدی ندارم
ترالاکها من رو میترسونن
نکنه فراموش کردین توی بل تاین چی شد؟
نیروهای پشتیبانیمون رسیدن
شنیدم با مردم مهربون دو رود به مشکل خوردی
این دیگه گروه یورش نیست. یه ارتشه
به زودی چشمطلایی مجبور میشه مردمش رو در جنگ رهبری کنه
چه دلش بخواد چه نه
مراقب باش
...اول با سنگ بعد
بعد با چرم
میدونیم، لرد پرین خوب یادمون داده
من رو اینجوری صدا نزن
اطاعت میشه، لرد چشمطلایی
اومدن
زود باشید! فرار کنین - ترالاکها اومدن -
ترالاکها اومدن
ترالاکها! ترالاکهای لعنتی و درشکههاشون
درشکه؟
نه. ترالاک نیستن. آروم باشید
تواتانن. دروازه رو باز کنید
.مشکلی نیست میتونید بیاید تو
آتیشهای گرمابخشمون تا هر وقت که بخواین در اختیارتونه
و همچنین پناه دیوارهامون
آرام. ایلا
پرین
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
اینجا چه کار میکنی؟
برگشتم خونه
چی سرتون اومده؟ رائن کجاست؟
ترالاکها
دیشب بهمون حمله کردن
چقدر با شهر فاصله داشتین؟
چند کیلومتر
فقط هم ما نبودیم
کلی آدم از سراسر دو رود هم بودن
میتونیم آب بخوریم؟
آره. برین
امشب میان سراغمون
«چرخ زمان» «قسمت هفتم: چشمطلایی»
.پرین بهم گفته شما گوشت نمیخورین خیالت راحت. تمام تیکههاش رو جدا کردم
مرسی
پس برگ دوباره به درختش برگشته
دیگه وقتش بود که به خونه برگردم
امیدوار بودم یه روز دوباره تو مسیر پیدات کنیم
و این بار پیشمون بمونی
اگه همچین کرده بودیم احتمالا الان زنده نبود
مثل پدربزرگ
پیروی از آیین برگ هرگز آسون نبوده
ولی تواتانها همیشه این راه رو پیشه کردن
مردههامون رو به خاک میسپاریم و راهمون رو ادامه میدیم
مگه کار دیگهای هم میشه کرد؟
کجا میریم؟
اصلا چطوری؟ بدون درشکه و آدمهایی که سوارشون بشن میشه مگه؟
ببین، شاید فصل ریزش برگها باشه
ولی وقتی مردم ببینن درختها چقدر خالی شدن دلشون برای بهار تنگ میشه
و درشکههاتون دوباره پر میشه
شاید هنوز امیدی بهت باشه
جذابه
.اون پسر آوارهـه رو میگم به عنوان یه بزدل، جذابه
فکر نکنم خوشش بیاد
حرکتی نمیزنه که
هیچ آییلیای حاضر نیست با یه گمراه خودش رو بیحرمت کنه
چشمهاتون رو ببند
یه غنچه رو توی ذهنتون مجسم کنید
یه غنچهی صورتی
کِی میتونیم گلولههای آتشین پرتاب کنیم؟
وقت نمیشه بافتهای جنگی رو یادتون بدم
باید نیروتون رو با من پیوند بزنین تا بتونم ازش استفاده
و با مال خودم یکیش کنم
میتونی صاعقه بزنی؟ اون یکی آیسدایه بلد بود
دفعه قبلی که ترالاکها حمله کردن ازش استفاده کرد
تو باید فرزانهی جدید باشی
.میتونی بافتهام رو ببینی و این یعنی قدرت احضار داری
کل هفته نشستی تمرین کردنمون رو تماشا کردی
که چی؟ میخوای من هم به ارتش کودکانت ملحق شم؟
دوست نداری یاد بگیری چه جوری از قدرتت استفاده کنی؟
بستگی داره مجبور شم بهخاطرش مشروب رو بذارم کنار یا نه
بهترین نکته استفاده از نیزههای سمی اینه که فقط کافیه به دشمن بخوره
فرق نداره کجاش رو زخمی کنه
پس خط رو نگه دارین و عقب نکشید
خط رو نگه داریم؟
چرا خودت توش واینمیستی؟
هرچی بیشتر مقاومت کنین خانوادهتون مدت بیشتری زنده میمونن
یه کمان دو رودی بده دستم تا خود صبح نمیذارم خط رو بشکنن
واقعا خیال کردی میتونی کمان بکشی؟
از تو بهتر بلدم پسرجون
باشه. برین کمونهاتون رو بیارین
چطور پیش میره؟
دخل همهمون رو میارن
ممکنه بیشتر از چیزی که فکر میکنی شانس داشته باشیم
یه احضارکننده دیگه پیدا کردم
قدرتمنده. مثل دخترها
خون پیشینیان هنوز تو این کوهها جاریه
اشتباه میکردم حق با تو بود
و امیدوارم این باعث آرامش خاطرت بشه
وقتی همهمون جون دادیم
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
پرچم رو ببین
میدونم
خیلی ازش خوشت اومده
ما توی دو رود نیازی به پرچم نداریم چه برسه به این یکی
به چند نفر از اهالی گفتم ترالاکها از گرگها میترسن
نیاز دارن به چیزی امید ببندن و بهخاطرش متحد شن
اگه هنوز آمادگیش رو نداشته باشم چی؟
معلومه که نداری
اگر بهترین فرمانده رو میخواستن دنبال آلانا راه میفتادن
و اگه بهترین جنگجو رو میخواستن آییلیها رو انتخاب میکردن
از تو پیروی میکنن چون از خودشونی
اگه تو بتونی با هیولاها بجنگی اونها هم میتونن
پیام رو به لرد لوک رسوندی؟
معلومه. گفت تو گذرگاه باهامون ملاقات میکنه
باهامون؟
نمیای مگه؟
« مترجم: عاطفه بدوی » ::. Atefeh Badavi .::
چرا همونجا نکشیمش؟
برای اینکه شانسی جلوی ترالاکها داشته باشیم به کمکشون احتیاج داریم
دویستتا نیرو تو واچ هیل دارن
آموزش دیده هم هستن
جدی گفتم فاییل
دو رودی
فرزند بورنهالد
.کارت عالی بوده سعی داشتی مانع نیروهای گشتمون بشی؟
کاملا برعکس
ازتون میخوام که به ما ملحق بشین تا با ترالاکها بجنگیم
صدها نفرشون اون طرف همین تپهن
حتما دیدهبانهاتون دیدنشون
میگن حداکثر دوجین باشن
حدس میزنم اردوگاه شما هم درست مثل دهکده ما پر از پناهنده شده
هنوز هم فکر میکنی همین تعداد باشن؟
ترالاکها اومدن تا نابودنمون کنن
و امشب حمله میکنن
ظاهرا خیلی چیزها دربارهشون میدونی دو رودی
از پیروان تاریکی نیستم
هرچقدرم که دوست داشته باشی اینطور باشه حقیقت نداره
چرا باید همچین چیزی بخوام؟
برای اینکه راحتتر بتونی بهم تنفر بورزی
.اینکه خیلی برام راحته تو پدرم رو کشتی
متاسفم
واقعا بابتش متاسفم
تو هم بابت کاری که با ناتی کاوثن کردی متاسفی؟
یه زن بیگناه رو زنده زنده تو اردوگاهتون سوزوندین
درحالی که اسیرتون بود
جادوگر بود - نه -
غمت منجر به مرگش شد
همونطور که اندوه من پدرت رو به کشتن داد
این دور باطل کی قراره تموم بشه؟
وقتی عدالت نور برقرار بشه
اینکه بذاری مردم دو رود قتل عام بشن اسمش برقراری عدالت نیست
حتی انتقام هم نیست
خیانتیه به تمام ارزشهایی که ادعای دفاع ازشون رو داری
ارزشهایی که پدرت براشون جنگید
پدرم برای نور میجنگید دو رودی
چرا؟
چرا باید بهخاطر شما بجنگیم؟
چون کار درست همینه
ببین، اگه به دو رود بیاین و کمکمون کنین
بعد از جنگ باهاتون میام
تا با عدالت نورت روبرو شم
واسه همین اومدی اینجا دیگه؟
به این کوهها. اومدی که من رو دستگیر کنی
جون افرادم رو سر یه وعده توخالی به باد نمیدم
،اگه ترالاکها کارتون رو تموم نکردن خودمون به حسابتون میرسیم
این یعنی چی؟ اینی که بعد از پادشاه نوشته
یه اسمه
ایمون ال کار ال ثورین آخرین پادشاه ماناترین
که در جنگ با ترالاکها کشته شد
همینجا
ال ثورین؟
مثل رند الثور؟ همون کاراکارن؟
اگه این آخرین شبمون کنار هم باشه
فکر کنم دیگه کوتاه بیام و باهاتون بوسیدن دوشیزه بازی کنم
البته اگه هنوز دلتون میخواد
میدونستیم آخرسر تسلیم میشی
شلغم آبپز یا انجیر تازه؟
انجیر؟ نور رو شکر
خب، نمیخوای ازم درخواست کنی؟ - چی بخوام؟ -
که دوباره پیوند رو قطع کنم
هنوز تا شروع نبرد وقت مونده
میتونی چند ساعتی رو در آرامش سپری کنی
بذار برقرار بمونه
اگه امشب قراره آخرین شبی باشه که کنار همیم
نمیخوام حتی لحظهایش رو از دست بدم
درباره انجیرها هم دروغ نمیگفتم
ببین یکی از شاگردهام چی بهم داده
عوضی
هوم
No comments yet. Be the first to leave one.