La unuaj 200 linioj.
سفر خیلی مهمی در پیش داری دخترکم
من آماده نیستم
اونها تو رو فرا میخونن کیت
میدونی باید چیکار کنی
برای من. برای ایسلین. برای هممون
حالا بهم گوش کن تو همونی
تویی. حالا برو
امروز اینجا اشتباه بزرگی مرتکب شدی
به رگنی پیغام بفرستین،
میتونن محاصرهشون رو شروع کنن
چهار ماه شده
شاید وقتشه مذاکره کنیم
با تخمام مذاکره کنن
از این به بعد، بذار بگیم یه قرار دیگه میذاریم
تو از من دور بمون و منم ازت دور میمونم
خدایان معامله نمیکنن روم خدایان معامله نمیکنن
بذار یه چیز دیگه هم دربارهی پیشگویی بهت بگم میخوای بدونی اتفاق بعدی چیه؟
بهت میگم
لوکا، در جنونش، سه هلهاوند رو آزاد میکنه
تا برگزیده رو تعقیب کنن
تلاشت رو یکم بیشتر کن
چون این یه بازی نیست
من اندازهی کافی قوی نیستم
هر اتفاقی که قرار بود بیفته قرار نیست بخاطر من اتفاق بیفته
منو به دنیای مردگان ببر
لعنتی
اشتباه میکردم
صدای ماه شب یلدا دیشب بلند بود
هر چه بالاتر پرواز میکردم، بلندتر صحبت میکرد
ماه چی گفت؟
مهاجم باید به پیروزیهاش برسه
در افتخاراتش مستش میکنن
اون چیه؟
این...
این تنها امید ماست
تو کی هستی؟
من مرگم
ترجمه از ناصر اسماعیلی و علیاکبر دوستدار
::. ارائهای مشترک از دیبامووی و امایکسساب .::
پیش بقیه دفنش کنین
ویتوس!
از وقتی اینجا اومدیم، تو شجاعت،
خِرَد، و چابکی نشون دادی
و بخاطر ناپدید شدن تاسفبار سرفرماندهی سابق ما
من تو رو به اون رتبه ارتقا میدم
تبریک میگم. دنبالم بیا
ممنونم ژنرال
خوش اومدی ژنرال اُلس
امروز بنظر خوشحال میای
شنیدم کنتی داره کاه و عن موش میخوره
دختره کارش تمومه
آره، بوی پیروزی این حس رو دوست داریم
پیروزیمون
هیچوقت وقتی یه متحدم پیروز میشه رو فراموش نمیکنم
خوشگل پسرم کو؟
سرفرمانده لوسیوس والیدوس دیگه همراه ما نیستن
سرفرماندهی جدیدمون رو معرفی میکنم، ویتوس
چه شرمآور
ترجیح میدادم برای محکم کردن اتحادمون، اون بینمون باشه. چی شد؟
برای مدتی خودش نبود
فکر کنم دلش هوای قاهره کرده بود
پس دلم براش تنگ میشه
آره، ویتوس رو مجبور نکن پات رو ببوسه
روز اولشه
نگران نباش
آروم مطیعش میکنم
وقتی محاصره نتیجه بده،
برای رگنی دنیای جدیدی شکل میگیره
بهمین خاطر امروز خواستار حضور گرمت در اینجا بودم
میخواستم شرایط تسلیم رو روشن کنم
شرایط ساده هستن
قلعه مال من، زمینها مال تو
و خود کنتیها؟
مال تو
البته تحت حفاظت نهایی امپراطور
حالا، میبینی، بخش مبهمش اینجاست
مردم ما روشهایی برای اینکار دارن
روشهای مقّدس
تا قربانی خونی نگرفته باشم،
این جنگ رو نبردم
ادامه بده
سر پونصد نفر از کنتی
جنگجوهاش
تا خدایانمون رو خشنود کنیم
فکر میکردیم دنبال سر کرا هستی
هستم. خدایان خواست خودشون رو دارن
اگه کنتی اینو میدونه، چرا باید تسلیم بشن؟
اگه تسلیم نشن، همشون رو سر میبریم
اونا هم همینکارو با ما میکردن
شما هم با این خدایان عصبانیتون
چی فکر میکنی؟
کفایت میکنه
دوست دارم الان قیافهی موقرمزی رو ببینم
بنظر پایان نزدیکه
چه حکومت کوتاهی
اینهمه با پدرت جنگیدی، و در پایان چی عوض شد؟
شانس این رو داشتی تا با رومیها صحبت کنی،
آینده رو شکل بدی
و در عوض، در رو بستی گرسنگی کشیدن مردمت رو دیدی
خیلی بهش حس غرور...
اگه اومدی منو عذاب بدی داری وقتت رو تلف میکنی
اومدم بهت اخطار بدم
لیندن بود که انبار غله رو آتیش زد
- خودم دیدمش - دروغ میگی
- اون جاسوس ملکه آنتیدیاست - مزخرف میگی
خیلی مثل باباتی
مثل شب کوری
و حالا...
- گرسنهای؟ - سیکتیر بابا
من ازت نمیترسم هلهاوند
این چیزیه که هستی، مگه نه؟
نمیخوای بدونی چطوری میدونم؟
من دختر کوچولهئه هستم
من و اسبم امیدوار بودیم کوچیکتر باشی
پس از پیشگویی خبر داری
منو میبری پیشش مگه نه؟ درست میگم، مگه نه؟
اون بهت پول میده
سه چیز
یک، دوباره بهم بد دهنی کنی،
این قسمت پایینیت رو میبرم،
و فقط این تیکهی بالایی رو میبَرم
دو، اشتباهی برداشت نکن
واقعاً به هیچ جام نیست تو کی هستی
نه بیشتر از صد نفر قبلی،
پس بهم نگو چقدر کوچیک و مهمی
و سه،
کی گفته من تو رو پیش رومیها میبَرم؟
باید همه رو داخل جا بدیم
البته، ولی بدون غذا...
گروههای مهاجم میفرستیم بیرون
ما محاصره شدیم
چارهای نداریم
اونا منتظرن تا دقیقاً همینکارو بکنیم
هر کسی بره بیرون....
چند تا جنگجو برمیدارم ببینم چیکار میتونم بکنم
- ولی باید تا نیمهشب صبر کنیم - ممنونم
اراون
اون کجاست؟
سوکلوس...
از مسیر تو رد شده؟
تالیسین...
از الان دارن اسمش رو میخونن؟
اگر نفس میکشه...
نشونم بدید کجاست
نشونم بدید
خدایان هوا، و رود و طلمت زیرین،
او کجاست؟
البته
حمد اپونا را
ممنون بابت این غذایی که به ما ارزانی داشتی
دیروز، بیرون چادر که داشتم خودم رو میشستم
یه بچه نشست،
و درست کنارم رید
بهم گفتی
و دیروز نبود، یه روز قبلش بود
اینها تنها مردمانی هستن که خدایان باهاشون صحبت میکنن
اینم گفتی
بعدش سرت رو تکون دادی،
و گفتی: "یکی داره...
یکی داره میخنده
و من گفتم،
"اونها ساده زندگی میکنن
و وانمود نمیکنن چیزی جز یه انسان ساده باشن
و یه انسان ساده فقط یه پتو و غذا نیاز داره"
چهار ماه شد،
و هنوز با ما حرف نمیزنه
نمیخوای نگران بشی؟ چون من شدم
طبیعت عجله نمیکنه
حتی سلام هم نکرده
حتی از چادرش هم بیرون نمیاد،
و وقتی میاد، چشماش اینطورین
شرط میبندم حتی نمیدونه ما اینجاییم
میدونه
چی، اون الههها رو ساخته، آره؟
کاری نمیکنه؟
تو شاید کاری نکنی
من مشغول ساخت آیندهام
میخوای بذاری توش؟
از من نترس
تا دنیا اومدن بچه نمیتونی توی من بذاری
هممون اینو میدونیم، ممنونم
میتونی جفتمون رو داشته باشی
اشتباه برداشت نکنین
جوابم مثل دیروزه
هر جور راحتی
اگه نظرت عوض شد...
ممنونم
دیگه نمیتونم اینجا بمونم
اون میدونه ما اینجاییم
بعدشم،
اون ما رو فرا نخونده،
خدایان خوندن
منو بکش جادوگر!
باز کن
نفس بکش
هی!
برو گمشو! کیش!
اینجا نرین که!
کیش!
برو یه جا دیگه برین!
No comments yet. Be the first to leave one.