La unuaj 79 linioj.
FRANCOFILMS@
:به سفارش
« بهشت بانوان »
صحنههای فروشگاه بزرگ در "گالری لافایت" فیلمبرداری شدهاند.
کارگردان: ژولین دوویویه
فروشگاه بزرگ در مقابل مغازه کوچک.
این مشکل هنوزم وجود داره.
یه مبارزه ظالمانه و ناعادلانه که به مرگ و نابودی ختم میشه،
و مقصر، همون چیزیه که نبض دنیا در دستش هست:
پیشرفت.
مترجم: علی کلان
دیتا پارلو در نقش "دنیز بودو"، یه یتیم.
هرچیزی که میخوای در...
آقای بودو در پاریس، خیابان کورتلاین شش.
(روبروی فروشگاه بهشت بانوان)
«عمو، خودت بودی که نوشتی و گفتی بیام.»
«نوشتم، درسته... وقتی پدرت مرد
شش ماه پیش، ولی از اون موقع...»
«از اون موقع، همه چی عوض شده... اوضاع کسب و کار خیلی بده.»
«فروشگاه بزرگ داره نابودمون میکنه.
همه دارن تعطیل میکنن... من چطور میتونم از تو مراقبت کنم؟»
«شاید بتونم اونور خیابون یه کار پیدا کنم...
تو بهشت بانوان؟»
«برای موره کار کنی؟
اون شیادی که با ضرر میفروشه تا ما رو ورشکست کنه؟»
«اون آدم بیوجدان براش مهم نیست که مغازهدارهای کوچیک از گرسنگی بمیرن!»
«بی، اول یه ناهار بخوریم.»
«ژنوویو! دختر عموت، دنیز رو نمیشناسی؟»
«این کلمبان، داماد آیندهمونه.
یه جوون خوب که هر کاری از دستش برمیاد دریغ نمیکنه و بهم کمک میکنه.»
«دخترک بیچارهم، نمیتونم بذارم تو هم تو بدبختی ما شریک بشی.
سعی کن یه کاری پیدا کنی.»
« فروشگاه بزرگ " بهشت بانوان "، معبد وسوسه. »
« بنایی که به خواست و اراده یک مرد از زمین قد برافراشت: اُکتاو موره ».
«ببخشید، ممکنه بهم بگید برای درخواست کار کجا باید برم؟»
سباستین ژووه: مدیر کارمندان
«یه جای خالی برای مدل داریم. همراهم بیا.»
«لباستو دربیار!»
«میخوام فروشگاههامون تو دو سال کل محله رو بگیرن!»
«نقشه عالیه، آقای موره!
ولی یه مغازه هست که نمیتونی از شرش خلاص بشی:
اون یکی که مال بودوی پیره!»
«مغازهاش، ویئی البوف، زیر بارِ رهنه،
مثل بقیه تسلیم میشه... من همه رو میخرم!»
«باشه! ولی... پولشو از کجا میاری؟»
«خانم دفورژ امشب منو به مردی معرفی میکنه
که پولش از پارو بالا میره،
بارون آرتمان.»
کلارا.
«اون پسر نامزد داره. باید ولش کنی...»
«به تو چه ربطی داره؟!»
«گمشو بیرون!»
«از اون دختره خوشم اومده، استخدامش کن.»
«من بودم که این لطف رو در حقت کردم.»
«به لطف شما من بلافاصله استخدام شدم...
میخواستم ازتون تشکر کنم.»
«منو گذاشتن تو بخش محصولات آرایشی.»
«ممنون، من اونور خیابون پیش عمو بودو زندگی میکنم.»
«عموی بیچاره،میگه: آقای موره، رئیس ما، میخواد ورشکستش کنه.»
در خانه خانم دِفورژ.
«آقای موره، ایشون بارون آرتمان هستن،
آقای آرتمان پروژههای بزرگ رو دوست دارن و حمایت میکنن.»
«ساختمونهای قدیمی، مغازههای بیارزش، همه رو با خاک یکسان میکنم...
و بهشت بانوان رو تبدیل میکنم به بزرگترین فروشگاه دنیا!»
«پروژه جاهطلبانه و ایده جالبیه...
ولی مشتریانتون چه کسانی هستند؟»
«همه زنهای پاریس... کسی که بر زنها حکومت کنه، بر دنیا حکومت میکنه!»
«میخوام معبدی از ظرافت، تجمل و زیبایی بسازم،
معبد شما، بانوان که در اینکار، همه با من خواهید بود!»
«شما به نظر میاد خیلی راحت از زنها استفاده میکنید، آقای عزیز...
تو این بازی آدمها آسیب میبینن.
مواظب باش، یه روز یکی از اونا ممکنه انتقام بقیه رو بگیره.»
بارون آرتمان میلیونها دلارش رو برای حمایت داده...
No comments yet. Be the first to leave one.