La unuaj 200 linioj.
تو واقعاً مضحکی!
شما شرمآورترین گروه از نیروهای تازهکاری هستید که تا حالا دیدم!
تو، شمشیر من رو بگیر.
خیلی دیر شد، مردی.
تو، شمشیر من رو بگیر.
زیر پات رو جارو کردم، مردی.
تو، شمشیر من رو بگیر.
باید انجامش بدم؟ آخه فکر کنم منظور رو گرفتیم...
اوه، یه متفکر!
دفعهی بعد، چند تا از استخوونهای فکر کردنت رو درمیآرم.
فکر میکنی ما با دندونهامون فکر میکنیم؟
اینجا چی داریم؟
تو چقدر بامزهای؟ اما این کار آدمای بزرگساله.
وقتی ۱۲ سالت شد برگرد.
من هیچ جا نمیرم.
من راه درازی رو اومدم تا تو رو ببینم، استوپنداس.
میگن تو بهترینِ بهترینهایی.
همینطوره.
پس برای یه کار بهت نیاز دارم.
یه مأموریت انتقام.
باید کمکم کنی پیدا کنم و بکُشم
مردی رو که پدرم رو کشته.
اوه، این از اون داستانهاست.
دختر یتیم کوچولو، جنگجوی پیر و خشن.
جنگجوی پیر از بچهها خوشش نمیآد، اما بعدش بچه دلش رو به دست میآره.
تو میشی مثل دختری که هیچوقت نداشتم.
قلب تو برام مهم نیست.
آره، داری عالی بازی میکنی.
و من همونقدر که میبینی بد اخلاقم.
عمراً بتونی من رو مجاب کنی.
این یه چشمک بود.
بکر دلیل تکچشم بودنم باید به مردم بگم.
قبوله، کارت راه افتاد بچه.
- اسمت چیه؟ - من اسمی ندارم.
اما میتونی من رو تیت فور تت (مقابله به مثل) صدا کنی.
یا وِنجِنس (انتقام).
من تو رو ونجنس صدا میکنم.
SANDS Movie :ارائه اختصاصی توسط
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
« کــراپــوپــولــیــس »
همه، یه اطلاعیه دارم.
اولاً، میشه یکی بهم بگه ایستادم یا نشستم؟
ایستادی.
عالیه. و آیا ایستادن
همون حالتیه که توش دنیا از هم میپاشه
به قطعات بینهایت چرخان موزیکال؟
اوه، خدای من. سالاد خوردی؟
میتونم به اون سوال با یه آهنگ جواب بدم.
اون سالاده چی توش بود؟
برای مانتیتورها، کاهو یه روانگردان قویه.
پسر شیطون.
به همین خاطره که بهش میگه «بابا چَمَن».
بابا چمن به بابا حال بدهکاری میده.
خب، خب، خب.
این آتیشپارهی کوچولو کیه
که به نظر میرسه به اندازهی من شکم داره؟
همه، این ونجنسه.
بچهی وحشی کوچولویی که میخوام
توی یه مأموریت انتقام کمکش کنم.
میدونید که من با کُشتن مشکل دارم.
اما نوع انتقامیش رو، جذابیتش رو درک میکنم.
فقط باعث میشه قتل تفریحی بشه.
چرا انسانهای فانی اینقدر مطمئنن
که یه نوع کُشتن از بقیهاش بهتره؟
- منظورم اینه که همهشون فوقالعادهان. - نه.
کشتن انتقامی خاصتره.
منم دوست دارم کشش بدم.
بندازیشون روی زمین، شمشیر روی گلوشون،
و بعد وقت سخنرانیه.
و شماها میدونید که من اهل حرف زدن نیستم،
اما وقتی نوبت میرسه به مونولوگ «بدون چرا دارم میکشمت»،
وای، من اونا رو به آتیش میکشم.
قصد داری توی راه باهاش صمیمی شی؟
- نقشه همینه. - نه، اینجوری نیست.
نگاهش کن چقدر عصبانیه.
اون مثل یه منِ کوچیکه.
به ماجراجویی کوچولوت حسودیم میشه.
در واقع، منم میآم.
نه! این داستان منه
دربارهی یه بچهی جسور که دل یه سرباز پیر رو گرم میکنه.
تو حق نداری خودت رو قاطی ماجرا کنی.
خب، من باید برم و ویسرا رو ببینم.
اوه-هو!
اون پرنسس آدمخوار، کراش دختر رؤیایی تو؟
من نباید هیچوقت به هیچ کدوم از شماها اعتماد کنم.
اون تازه گفت یه چیزی داره که باید بهم نشون بده.
اوه!
اون چه آهنگی بود؟ من هارمونیش رو میشناسم.
بوی رنگینکمان کپل میده.
باشه، خب چی بود اون چیز شخصی
که میخواستی... اوه، خدای من!
چی؟ اوه، این فقط یه دست قطع شدهی انسانه.
امروز از دوستپسر سابقم گرفتم.
اوه، پس دوستپسر سابقت داره تو رو تهدید میکنه؟
یا داره برات یه هدیه میفرسته؟
هیچکدوم. دست قطع شدهی انسان
توی فرهنگ ما نماد عشقه.
قلب نماد تنفره. گوش هم فقط، مثلاً، یه چیزیه.
میدونی، فقط، مثلاً، «به یادت هستم».
اما دست...
بلادموث (دهان خونین) رسماً داره علامت میده
که قصد داره دوباره من رو به دست بیاره.
با فرستادن یه هدیه، آره.
اما اون تیتر اصلی نیست.
و این تو رو خوشحال میکنه...
برگشتن پیش بلادموث؟
من باهاش دوباره قرار نمیذارم.
اون خیلی یه مرد معمولی کیلاسیانه.
چسبیده به این ایدهی سنتی مردونگی،
دروغ میگه و نقشه میکشه،
آب دهنش راه میافته هر وقت کسی به گوشت انسان اشاره میکنه.
تیپ کلاسیکه.
اون فقط یه انسان غارنشینه.
که، میدونی، احتمالاً به همین دلیله که سکسش اینقدر عالی بود.
- درسته. - منظورم اینه که دیوونهکننده بود.
حتماً، حتماً. همهمون اونجا بودیم.
آره، میدونی، کاری میکرد که اون صدا رو دربیارم.
میدونی، صدایی که یه زن درمیآره
وقتی کاملاً و بهطور کامل ارضا میشه.
خوب میشناسمش. خوب میشناسمش.
اما نمیتونم. اون برای من بده.
به علاوه، یه کیلاسیان سنتی مثل بلادموث
اگه بفهمه من دوستپسر دارم فقط عقب میکشه.
واسه همین داشتم فکر میکردم،
میتونی وانمود کنی دوستپسر منی
وقتی بلادموث میرسه اینجا؟
اوه، وانمود کنم دوستپسرتم. میتونم این کار رو بکنم.
هرچند، باید باورپذیر باشه.
- اون شکاک خواهد بود. - خانوادهی من هم همینطور.
هر وقت با کسی قرار میذارم، یه عالمه سوال ازم میپرسن
به خاطر یه بار کوچولو
که وانمود کردم دوستدختری به اسم ورونیکا داشتم
که تبدیل شده بود به یه کایوت.
من هنوزم اعتراف نکردم که اون دروغ بود،
پس اگه حرفش پیش اومد با من همراهی کن.
باشه.
خب، ما یه زوجیم.
از اینکه مجبورم دروغ بگم متنفرم.
این داره بهم استرس میده.
باید از استرس غذا بخورم. اگه لازمه به جای دیگه نگاه کن.
اوه، وای.
آره، این همونه.
خیلی خب، همهچیز رو برداشتی؟
آب کافی داری؟ لباس گرم داری؟
- شبا سرد میشه. - دست از نصیحت کردن بردار.
درسته. حرف خوبیه.
باید بسازیمش.
هرگز نترسید.
بابا، هنوز حالت خوب نشده؟
شنیدم که میتونی اثرش رو از بین ببری
با خوردن کاهوی بیشتر.
همونطور که معلوم شد، کسی که بهم اون حرف رو زد
واقعی نبود.
نه، واقعی نیستی کالین. در مورد این حرف زدیم.
تو که یه شیشهی شراب سخنگو
- به اسم کالین نمیبینی، میبینی؟ - نه بابا.
خب، اون داره میگه تو رو نمیبینه،
پس نمیدونم حرف کی رو باور کنم.
باباتم باید بیاد؟
سخت میشه نذاری بیاد،
مخصوصاً وقتی کاهو زده.
سالاد نخور.
فقط بگو نه!
بابا، تو خونه بمون.
داری مأموریت رو خراب میکنی.
- بهخاطر من، این کار رو نمیکنم. - میبینی چی میگم؟
اون فقط کارها رو انجام میده.
با بیملاحظگی تمام.
باشه، میتونی بیای.
میتونی تماشا کنی.
اما این قراره کار تفریحی من باشه، نه تو.
حاضرم این حرف رو از دخترم بشنوم
اما از تو نه.
بابا، من دخترتم.
حالا، حالا، دخترا، دعوا نکنید.
خب، ما به یه ایستگاه تجاری مرزی رسیدیم.
پناهگاه خلافکارا، قاچاقچیها، آدمای پست...
از نوع آدمای من.
اینجا جاییه که قاتله؟
نه. اون توی غارهای دیگور زندگی میکنه.
اما میگن برای محافظت یه اژدها داره.
ما به یه تلهی اژدها نیاز داریم.
- میریم داخل. - بابا، عقب بمون.
این دقیقاً همون جاییه که نمیخوای من
عقب بمونم.
بیا، کالین.
باشه، میتونی تأیید کنی که کف، مذابه،
اثاثیه، آبنباته، و دیوارها، مایع هستن؟
حتماً.
نه، یه کافهی معمولیه.
خب، حالا شدیداً مشکوکم
که داری توهم میزنی.
مواظب باش کجا پا میذاری.
ببخشید، مرد محترم.
شایعه شده که یه نفر میتونه
یه جورایی توی این حوالی به دردسر بیفته.
دربارهی چه جور دردسری حرف میزنی؟
از اون نوع دردسری
که آدمای خوب نمیخوان توش بیفتن.
دارم گوش میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.