La unuaj 200 linioj.
استاد بهم دروغ گفتـی
میدونستم برای دیدن اجـرام نمیاد
از نـظر پـدرم من یه آدم شکست خورده و بی مصرفم
ناراحت نباش،برو خونه یه دوش بگیر و خوب بخواب
فردا روز جـدیدیـه
بقـیه اش رو بسپار به من
بایـد خوب فکـر کنم و ببینم از این به بعد بایـد چیکار کنـی
هـی، چـه خبـر خانم دونگ؟چرا چند روزه نمیایی کلاس رقص؟
...خودت منـو آوردی کلاس رقـص اونوقت
عجب رفیق نیمـه راهـی هستی
رفیق؟
فکر کردی همـه مثل تو بیکار و علافـن؟
اگه همـه مثل تو روزگار بگذرونن اونوقت چه بلایی سر جامعه میاد؟
من سرم شلوغه،خودت تنهایی برقص
به علاوه تو که نیاز به من نداری،کلی پارتـنر دورت ریختـه
با اینهمـه ادعات واسه چی زنگ زدی به من؟ دیگه قطع میکنم
هـی،هی،الو؟
نگاه کن
بابا - رئیس شـی،کی تشریف آوردید؟ -
یک ساعت قبل از شـروع اجـرا اومدم
شـرمنده،خودم یه بلیط جدید خریدم
سـونگسـی، به نـظر میومـد خیلی تو رقصیدن مهارت نداری
اما میدونم که چـقدر عاشق رقصـیدنـی
بسیار خب،برو سوار ماشین شو و منتظرم بمونم
من میخوام چند کلمه با آقای دینگ صحبت کنم
مثل اینکـه خیلی بیکاری که واسه همچین تماس مزخرفـی وقت میذاری
مثل اینکـه حسابـی سرت گرمـه مسخره بازیـه، شریک رقص دیگه چیـه؟
مامان، الان وقـت استراحتمـه
حتی وقتی برمیگردم خونه دارم اضافه کار انجام میدم و خودمو وقف کار کردم
ولی من که ربات نیسـتم که بخوام 24 ساعته کار کنم
من هنـوزم زندگی و عادت های خودمو دارم
دونگ جیاشـین،بهم بگو از کجا شروع کنم؟
تازه از آمریکا برگشتی و یه همچین فرصت خوبی سر راهت قرار گرفته
تو تحصـیل کرده و جـوونـی به علاوه همچـین جایگاهی داری،فکر نکن شانس همـیشه در خونـتو میـزنه
مامان، خیلی وقته که میخوام در مورد این موضوع باهات صحبت کنم
...حس میکنم که
حس میکنم که نمیتونم همچین مسئولیت بزرگی رو قبول کنم
این چـه حرفیـه؟
میدونـی بعضی آدما تمام عمـر جون میکـنن تا به جایگاهی که الان داری بـرسن؟
اصلا میدونـی چقدر خوشبختـی؟
تو خانواده ای با ثـروت موروثـی به دنیا اومدی
هنـوز که هیچی نشـده میگی نمیتونی از پذیرش همچین مسئولیتـی بربیایی؟
فکر کردی همچین فرصتـی مفت نصیبت شده که داری به این سادگی ازش دست میکشی؟
اما من واقعا خسته ام
هیچوقت نمیتونم اون آدمـی که میخوایی بشم و نمیتونم خواستـه هاتـو برآورده کنم
تو هنـوز جـوونـی، دختـر منـی
تو یه خانواده ی ثروتمند داری، هنوز جـوونـی
من باورت دارم،اگه کمی سخت تر کار کنی مطمئنم که حتی صلاحیت جایگاهمـو پیدا میکنـی
بسیار خب کافـیه، برگرد داخل و دوباره یه نگاهی به اسناد بنداز،شب در موردش باهم صحبت میکنیم
مسئول منابع انسانـی واقعا نالایـقه و حقوق بالایی هم میگیره
هرچـه زودتـر اخراجـش کن، شنیدی چی گفتم؟
اخراجـش کنم؟ بندازمش بیرون؟
از شـرش خلاص شم؟ نه مامان
نمیخوام مثل تو باشم
مگه من چـمـه؟
...من انـقدر
بی رحم نیستم
قبلا طبق دستوراتـت عمل کردم و جایگاه مدیریتـی که متعلق به آن چینگهوان بود ازش دزدیدم
با استفاده از قدرتـت، از سر راه برداشتمـش
درسته، حق با توئه، من بردم اما این پیـروزی شرافتمندانـه بود؟
بعدش مجبـورم کردی تا برای برکناری عمـو ژای به آقای تانگ کمک کنم
یه خانواده رو نابود کـردی، شاید تو بتونی بخاطر تمام اینها خوشحال باشی اما من نمیتونـم
خفـه شو، تو چی میفهمـی؟
آقای دینگ، این همون بیست یوانـی که دفعه ی پیش بهم دادی
لطفا پیش خودت بمونـه
خب بذار یه سوال ازت بپرسم، از پول خوشت میاد؟
کـدوم آدمی پیدا میـشه که از پول خوشش نیاد؟
عالیـه، پس بیا در مورد مسائل مربوط به پول صحبت کنیم
واقعا ازت ممنـونم
وقتی پسـرمو از دست دادم، افـسرده شدم
اما بعد از مدت ها یهـویی پـدر بودن رو دوباره احساس کردم
باعث شدی خاطرات دورانی که بخاطر شادی پسرام شاد بودم رو به یاد بیارم
طی تمام این سالها تو میـدون تجارت در حال مبارزه بودم و فقط شهـرت و سرمایه برام اهمیت داشت
از کسایی که واقعا برام ارزشمند بودن فاصله گرفتم
پسرم بزرگـم بخاطر من و خانواده خودشـو فـدا کرد
تا لحظه ی مرگش هیچوقت ازش نپرسیدم که واقعا چی میخواد
واقعا ازت سپاسگزارم که قبل از سقوط از صخره افسار اسب طمعی که سوارش بودم رو کشـیدی
و کاری کردی که حس انسانیت دوباره در درونم زنده بـشه
نگران نباش، اگرچـه میدونم سونگسی واقعا استعداد رقصیدن نداره
اما این فرصت رو در اختیارش قرار میدم و ازش حمایت میکنم
تا کاری که دوست داره رو انجام بده
واقعا عالـیه
اما در کنار پسـرم، یه نـفر هست که واقعا بهش علاقه مند شدم
دارید در مورد من صحبت میکنید؟
بله، دقیقا شما
وقتی تونسـتی آدمی به سنگـدلی من رو تحت تاثیر قرار بدی
و کاری کردی که آرزو و اهداف اصلی زندگـیمو به یاد بیارم
کاری هم هست که از دستت برنیاد؟
جناب دینگ، تو همون آدم با استعدادی هستی که دنبالش میگشتم
خب شرایـطت رو بگو
ازم میخوایید براتون کار کنم؟
البته
در کمپانـی من همیشه به روی تو بازه
و روی هر صندلی که دلت بخواد میتونـی بشینی
اجازه میـدم میزان حقوقت رو خودت تعیین کنی
از صمیم قلب ازت درخواست میکنم که درخواستـمو بپذیری
جناب رئیس شـی، ممنونم که به مهارت های من پی بردید
...اما...من هنوز
منـو بخاطر قدردان نبودنــم ببخشید
من، دینگ رنجیان، تصمیم گرفتم تو این زندگی دیگه زیر دست کسی کار نکنم
میخوام رئیس خودم باشم
اگه بهم ایمان دارید، لطفا بهم ده میلیون بدید
در کوتاه ترین زمان ممکن معجـزه میکنم
لطفا در مورد اصول اولیـه ی کار باهام صحبت نکنید
چون من، دینگ رنجیان، هستـه ی این ارزشـم
من میتونم غیرممکن رو به ممکن تبدیل کنم
اما فقط 24 ساعت بهتـون وقت میدم
بعد از این زمان دیگـه منتظر نمیمونـم
مامان، دیگه به اندازه ی کافی کشیدم
چنـد روز پیـش به دیدن خالـه ژای رفتم
اون مریـضه و نمیتونـه تمام خاطراتـشو به وضوح به یاد بیاره
اما میـدونی چیـه؟ هنوز هم میتونـه لبخند بزنه
نمیدونم از آخـرین باری که لبخنـدتو دیدم چقدر میگذره
اصلا یادت میاد چـطور لبخند بزنی؟
واقعا درک نمیکنم چه لـذتی تو دسیسه چینی و هر روز جنگـیدن برای کسب منافع بیشتر با دیگران وجود داره؟
بذار بهت بگم چه لذتی داره
دقیقا از جنگیدن با بقیه لذت میبرم
دنیای تجارت همـینه،یه دنیای خر تو خـر که قانونش اینـه:یا بخور یا خورده شو
یه همچین عمارت بزرگ و کمپانی شناخته شده ای دارم، به نظرت تو زندگیم برنده نیستم؟
بگـو خوشحالی یا نـه؟
واقعا وحشت دارم که یه روز شبـیه تو بـشم
حق با تـوئه، سرمایه و قدرت داری اما چیزی به اسم عشـق تو زندگیت نیست
از زمانی که بخاطر دارم تو و پـدر از هم جدا زندگی میکردین
تو داشتی بخاطر کار و موفقیتت میجنگیدی تا تبدیل به زن موفقی بشی
بابا هم اون ور آب داشت مثل یه پدر مجرد منـو بزرگ میکرد
هر سال، فقط به مناسبت کریسمس میتونستم ببینمت
همـیشه احساس میکردم دارم یه غریبه رو میبینم
میدونـی چرا بابا ازت طلاق گرفت؟
اون وقتا بابا دلش نمیخواست منـو از داشتن یه خانواده ی کامل محروم کنه
برای همین درد زندگی مشترک با تو رو به جون خرید و خوشبختـیشو فردا کرد
بابا از مدت ها قبل به فکر طلاق بود
فکر میکرد حالا دیگه به اندازه ی کافی بزرگ شدم و میتونـم همچین فاجعه ای رو بپذیرم
فکـر میکردم تو به اشتباهـت پی میبری اما این اتفاق نیفتاد
پدرت بزدل بود، از نظر من اون مـرد یه آدم بزدل و بی مصرف بود
مامان، تو فکـر میکنـی سرمایه و شغل مهم تر از هر چیزیـه
اما من اینطور فکر نمیکنم
من مشتاق زندگی کردنـم،میخوام عشـق رو تجربه کنم و یه زندگی شاد داشته باشم
نمیخوام مثل تو تمام عمر به یه کمپانی بچسبم و همیـشه در حال مبارزه با آدما باشم
دراینصورت حتی اگه ملکه هم باشم احساس خوشبختی نمیکنم
دونگ جیاشـین، واقعا نا امیدم کردی
مامان، تو هم نا امیدم کردی
اصلا شده تا حالا با خودت فکر کنی اگه بخاطر طمع و خودخواهی تو نبود همچین بلایی سر خانواده ی ژای نمیومد؟
خفـه شـو - واقعا از حـدت فراتـر رفتی -
تو چی میفهمی؟
چـطور جرأت میکنـی؟
حالا برای من صداتـو میبری بالا و متهمـم میکنی؟
مامان، دیگـه نمیخوام کنارت زندگی کنم
ژای ژیـوی بهم گفت یه روزی میرسه که هیچکس جز خودت برات باقـی نمیمونه
...گفتـم نه
گفتم نـه...نا سلامتی تو مادرمـی
اما حالا فهمیدم حتی اگه مادرم باشی هم
نمیتونم گوش به فرمانت باشم و
طبق خواستـه ی تو کار و زندگـیمو پیش ببرم،همچین کاری نمیکنم
متاسفم مامان
من از پیـشت میرم - ...جرات داری -
دوباره بگـو
من از پیشت میـرم مامان
برمیگردم آمریکا تا پیش پدرم زندگی کنم
میخوای بی خیال این زندگـی مرفهـی بشی که بهت دادم؟
میخوای برگردی آمریکا و مثل پدر بزدلـت زندگی کنی؟
تو دقیقا مثل باباتـی، یه بزدل بی مصرفت
بجای اینکـه یه آدم ثروتمند و خودخواه باشم
ترجیح میدم یه آدم خوش قلب و معمولـی باشم
من دارم میرم مامان
همونجا وایستا، برگرد
جناب دینگ مانیـی
جناب دینگ مانیـی تو اتاق من چیکار میکنی؟
دینگ مانیـی
بیا بـیرون، خاله رو نتـرسون
چـیه؟ - درو باز کن -
خدای من، دیگـه چشـه؟
درو باز کن - چی میخوایی؟ -
درو باز کن،درو باز کن،درو باز کن
درو باز کن
خدای من .... الان - درو باز کن -
میدونی ساعت چنـده؟
ساعت 1 شـبه، چی شده؟
پـی پی دارم
پی پی؟ خب برو دستشویی
تنهایی میترسم، میخوام یکی باهام بیاد
باباتـو صدا کن
بابا خوابـش سنگینه،بیدار نمیشه
....خدایـا
خب؟ - باهام بیا -
به بابام قول دادی که باهام خوب رفتار میکنی پس باهام بیا و پشت در وایستا
باشه بیا بریم دستشویی
خوابت برد؟
نه نه نخوابیدم
دروغگـو، میدونم خوابـی
نه واقعا بیدارم، حرفمو باور کن
چـقدر طولش دادی؟ نیم ساعت اون تویی،هنوز تموم نشد؟
اگه جـرأتشو داری بخواب، به بابا میگم
نه به بابا نمیگم به مامان میگم
واقعا بیدارم، راست میگم
پس واسم آواز بخون
آخه چرا باید آواز بخونم؟ نمیخوام
یالا دست بجنـبون آقای دینگ مانیی
فردا مسابـقه ی آشپزی دارم
اگه واسم آواز نخونـی،نمیتونم پیپی کنم
دوست داری چی بخونـم؟
No comments yet. Be the first to leave one.