Las primeras 157 líneas.
اینجا هم نیست... پس کجا گذاشتمش؟
فصلِ جدیدِ زندگی
فصلِ جدیدِ زندگی پس این شد که داری میری ونیز؟
بله، کل داستان همین بود.
حالا کی میخوای بری؟
چیزه... فردا.
فردا؟!
خیلی یهویی داری میری...
البته نه اینکه از تو این کارها بعید باشه.
ولی حالا... فلورانسِ بدونِ تو رو چیکار کنیم...
...جات خیلی خالی میشه...
چی؟ آرته میخواد...؟!
همینه که شنیدم. این عالی نیست؟
شغل بزرگیه!
به عنوان رفیق و همکلاسی خیلی برامون جای غبطه داره.
ولی به جای حسودی برو تشویقش کن.
هوی، آنجلو؟
داری میری ونیز؟
آره، تا زمانی که من اینجا نیستم در مورد درس--
میتونی بری پیش ورونیکا-سان ازش کتاب قرض بگیری؟
من؟ خودم؟
آرته!
آنجلو!
خدارو شکر...بالاخره پیدات کردم...
چی شده؟
از شاگردای کارگاه شنیدم!
این درسته که میخوای بری ونیز؟! اونم یهویی؟ یعنی دیگه نمیبینمت؟
هه؟!
دیگه تورو نمیبینیم؟!
هه؟ چی...چیزه...انگار سوءتفاهم شده...
چیزی نیست که. فقط شیش ماه نیستم.
هاه؟ شش ماه؟
آه، پس اینطوری نیست که تورو دیگه نبینیم، نه؟
هههممم، دوباره بر میگردم.
اوه، خدارو شکر. ترسیدم بابا...
میگم، راستی...
ایشون آشنای توئه، آرته؟
آه آره. شما رو به هم معرفی نکرده بودم. ایشون هم مثل من یه شاگرد هستن. اسمشون آنلجوست.
آنجلو. این خانم هم یه دوزندهست که دوست منه. دارسیا.
از آشنایی با شما خوشبختم!
ای کاش قیافه وحشت زده منو ندیده بودی.
ببخشید که شما ترسوندم.
--دارسیا؟! --هاه؟
حالت خوبه؟
دستم...
آره؟ تقصیر منه؟
وایی.
خب دیگه، وقته رفتنه. تو هم دیگه سوار شو.
باشه.
لئو-سان، خب دیگه شش ماه دیگه میبینمت پس!
آرته.
دیر یا زود، بالاخره باید این کارگاه رو ترک کنی
و با توانایی خودت بتونی نون خودت رو در بیاری.
این شغل برات یه موقعیت خوبیه.
خوب به حرفام توی ونیز فکر کن که چی بهت گفتم.
به نظرم، اگه واقعا تو شش ماه از کارت جواب بگیری،
اگه دیگه هم برنگشتی، اشکالی نداره.
ها؟چیزه...
آرته. داریم میریم. لطفا بیا داخل.
فالیر دونو.
میسپرمش دست شما.
ازش خوب نگهداری میکنم.
آرته، این واسه توئه.
بهم داد که بدمش به تو.
یک محراب قابل حمل.
نقاشی لئو-سانه...
چیه؟ من که غذا نیستم.
چقدر ساکته...
ممنون که گذاشتید اینجا بمونیم.
چرا لئو-سان همچین حرفی بهم زد...؟
همینکه رسیدی ونیز، نمیخواد برگردی اینجا.
هه؟ نه، لئو-سان!
صبر کن...
خواهش میکنم، صبر کن!
آه، بالاخره رسیدیم.
بیا، آرته.
بقیه سفر رو باید از طریق دریا بریم.
تو سفر دریاییِ اینبارمون، بادِ موافقِ خوبی در حال وزیدنـه مگه نه؟
خیلی خوبه.
مثل اینکه داره بهت سخت میگذره.
خواهشا بهم نخند.
با این همه تلاطم امواج و تکون خوردن کشتی چطور هنوز میتونین راست راه برین؟
چون ما مردِ دریا هستیم خانم جان.
اگه با این چیزها میخواست پامون بلرزه کی کشتی رو به مقصدش میرسوند؟
وقتی پات رو توی کشتی گذاشتی زنده موندنت به همتِ خودت بستگی داره.
در ضمن، وقتی دزدهای دریایی حمله کنن همه باید شمشیر به دست باهاشون بجنگیم!
چی؟ دزدهای دریایی؟!
چی شد؟ جا خوردی؟
ولی نگران نباش. دزد ها تو این قسمت از اقیانوس نمیان.
راستی یوری-ساما. خیلی وقته افتخار همراهیت رو تو کشتی نداشتیم.
هوم؟ خب که چی؟
نکنه دست و پاهات خشک شده؟
نظرت چیه؟ دوست داری یه مبارزه باهم داشته باشیم؟
اوه، ایولا.
چرا که نه؟
هه؟!
به خاطر مسافرتهای طولانی با کالسکه بدنم واقعا خشک شده و از آمادگی افتاده.
شگفت انگیزه...
با اینکه روی کشتی هستیم باورم نمیشه چطور میتونن انقدر سریع و چابک باشن.
نه، واقعا بدنت خشک شده.
مبارزهی امروز رو من میبرم!
راستش...
نمیدونم میتونی یا نه!
من ازت بردم.
از یوری-ساما کمتر انتظار نمیرفت.
خیلی نزدیک بود.
منصفانه بازی نکردی یوری ساما.
واقعا استفاده از این حقهی بچگانه شرمندگی نداره؟
وقتی توی مبارزهی واقعی شمشیر رفت تو تنت، تو بهشت میخوای این بهونه رو بیاری؟
راست میگه. خودت رو جمع و جور کن.
باختی دیگه.
نمیدونم، نکنه لئو سان فکر کنه مانع کارشم...
نکنه اون نقاشی برای اینه که فکر میکنه دیگه هم رو نمیبینیم؟
درسته که لئو سان معمولا شاگردی قبول نمیکنه،
ولی من بودم که بهش اصرار کردم و رسما آویزونش شدم تا قبولم کنه.
فکر کردم دارم دیگه میترکونم،
ولی شاید اونقدری که فکرش رو میکردم کمک حالش نبودم.
نکنه مزاحم کارهاش شده بودم؟
هر بار و همیشه... فقط ذهنم به یه چیز داره فکر میکنه...
هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم...
آخه، لئو سان که اینجا نیست.
اگه کنارم بود، خودم ازش میپرسیدم.
وای نه! کاغذ رو خیس کردم!
لباسهام هم خیسـه... میرم تو اتاقم و عوض...
هوی، دختره افتاد تو آب!
کجام...؟
بیدار شدی؟
یوری سان؟
خیالم راحت شد. چون بیدار نمیشدی خیلی نگرانت شده بودم.
چیزه، من...
آهان، ایشون به من کمک کرد تا مراقبت باشم.
جـ جدی؟ شرمنده زحمتتون دادم.
لباسام عوض شدن...؟
آه، آخه خیس شده بودن واسه همینم لباسهات رو عوض کردم.
نا...نه...!
نگران نباش.
ایشون خدمتکارم هستن و من هم اصلا به دختربچههایی مثل تو علاقه ندارم.
چیزه، واقعا از صمیم قلبم معذرت میخوام که براتون تو کشتی زحمت ایجاد میکنم.
وقتی فکرت درگیره واقعا دور و برت رو دیگه نمیبینی مگه نه؟
هه؟
شرمنده...
نمیدونم لئو سان رو هم انقدر اذیت میکردم یا نه...
فکر نمیکنم استاد لئو
به این خاطر که مزاحمشی بهت گفته لازم نیست برگردی.
ها؟
قبل از ترک فلورانس، استاد لئو اومد پیشم.
لئو سان؟
یوری سان، لئو سان چی بهت گفت؟
آرته، به عنوان یه هنرمند چطور میخوای خرجت رو در بیاری؟
هه؟ راستش... چیزه...
مثل لئو-سان مثلا؟
تو و لئو با هم فرق میکنید.
در حال حاضر، اون استادِ یک کارگاه رسمیـه و تو شاگردش، ولی...
ولی چون نجیبزاده بوده، میتونه بدون مشکلاتی که من داشتم کارهاش رو انجام بده...
فرصتهای زیادی جلوی راهشـه.
نمیخوام فرصتها و ظرفیتهاش رو بسوزونم.
به همین خاطره که به نظرم میخواست بهت بگه تا راههای دیگهای هم
No comments yet. Be the first to leave one.