Las primeras 200 líneas.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
هیچوقت نفهمیدم چرا مردم آهنگهایی میخوان
که چندتا نت دارن
یه نت کاملاً کافیه
- ستوان کانگ؟
یه چیزی برات دارم
پس وقتی گفتی یه چیزی برام داری...
- آها، فقط همین چاقو بود
چیز دیگهای برات ندارم
- آره، نه، خودمم همین فکر رو میکردم
- ببخشید، فقط چاقوم رو برمیدارم
پدربزرگم بهم داده بودش
و پر از اثرانگشت منه
خدایا، چه آهنگ گیراییه
- تحقیقاتمون به جینهیچی رسید
شاید یه قتل تصادفی بوده
یا شاید زیادی دربارهٔ این میدونسته
که چرا آنیا تیلور-جوی رو به زمین فرستادن
در هر صورت، کانگ مرده
برای همین بهترین و تنها مشاور سوگ گریمزبرگ رو آوردم
- خب... سلام
خب، باید سریع پیش بریم. بعد از این
یه چاقوخوردگی، دوتا ضربوشتم و یه امپانادای مسموم دارم
پس بیاید با خاطرههاتون از...
ستوان کانگ شروع کنیم. بگید
- من همیشه یادم میمونه
اون کاپشن پفیش رو میپوشید
- آره - منم
- خیلی پفی بود - عالیه
دیگه چی؟ الان بگید
- فکر کنم عینک هم داشت
- کانگ زیاد از زندگیش برامون نمیگفت...
سیبزمینیهاش رو هم باهامون شریک نمیشد
- میدونم خیلی خوب پنهانش کرده بودم
ولی یه جورایی ازش خوشم میاومد
همه: آره، میدونستیم
- حالا باید یکی دیگه رو دوست داشته باشی
مثلاً یکی از اون دوتا مردی که هنوز توی اداره نفس میکشن؟
- فلوت، تو چیزی نگفتی
کانگ استاد و راهنمای تو بود
- آره، خب، مرگ کانگ مسلماً ضایعهٔ بزرگیه
ولی من سوگم رو کاملاً هضم کردم
و حالم عالیه
- ببخشید، یه چاپگر جدید لازم دارید
این یکی مرده
نه!
هنوز کلی چیز داشت که چاپ کنه!
حالا فقط مرده، درست مثل من که قراره بمیرم
همین الانش ۴۴ سالمه، یعنی نصف ۸۸
که تعداد کلیدهای پیانوئه
و همون پیانو داره مارش مرگم رو میزنه
هان؟ شاید هنوز هضمش نکردم
- باورم نمیشه کانگ رفته
هوهو، خیلی غمانگیزه
حالا بگذریم، رئیسی که میتونه ترفیعم بده
از دیدنتون خوشحالم
پیشونیتون حسابی عظیم شده
اوه، ممنون مارتینز
- هی، میدونید چی عجیبه؟
این اداره هیچوقت یه «لاتینانت» نداشته
یعنی یه ستوان لاتینا
بیربطه، ولی به این فکر کردید
یکی رو جای کانگ منصوب کنید؟
- هوم. زیاد بهش فکر نکردم
چون سرم گرم انجامدادنش بود!
با ستوان راوی کومار آشنا بشید
- خواهش میکنم، ستوان کومار پدرمه...
البته اگه ستوان بود
نه فروشندهٔ بیکینیهای سازگار با محیطزیست
بیاید راحت باشیم و صدام کنید ستوان راوی
- جدی؟ میتونیم اسمت رو صدا کنیم؟
سلسلهمراتب؟ خداحافظمراتب!
- ستوان راوی با دوچرخه میاد سر کار
گوچی مین دوست داره
و یه سال توی آمستردام بداههکاری کرده
- ببخشید، چیزی گفتی؟
وقتی روی موتور سفینه کار میکنی خیلی سروصداست
دیگه مریخه و این حرفها
این آچار ترکمتر رو بگیر
- هیچی اونجا نیست!
- هی، ستوان راوی
امروز میتونیم بیرون کار کنیم؟
- حتماً، پایهام
- ایول!
عاشق این یارو شدم
- کارآگاهها همیشه بیرون کار میکنن، خنگول!
- آهان، آپارتمان کانگ
وقتشه به یه نتیجهای برسم و آروم بگیرم
شرط میبندم روی این صندلی مینشسته
و احتمالاً غذا رو توی این یخچال میذاشته
که خراب نشه
و این کمد...
این حرومزاده حتماً
کلی داستان برای گفتن داشت
کمرم! دیگه وقتشه
وقت مردنه. ته خطه
دارم میام پیشت، کانگ
البته شاید توی جهنم باشی
دیدم از آبخوری چیپوتله دوباره نوشیدنی پر کردی
وقتی تابلو واضح نوشته بود «پرکردن مجدد ممنوع»
و وقتی بهت گفتم، گفتی فقط برای نوشابهست
نه چای یخ، ولی بیخیال بابا
- چای یخ فرق داره
- گاز نداره
- ستوان راوی همین حالا برامون لقب هم گذاشته
من رو «روبات پتینسون» صدا میکنه
از نظر فنی سایبورگم
ولی فعلاً ازش میگذرم
- عوضیه
باید زمینش بزنیم!
- آدم خوبیه. من باید بدونم
همه میگن مهربونترین آدم ادارهام
کی دونات میخواد؟
و «نونز»، میدونم بابت کانگ
خیلی داغونی، برای همین یه نسخه از مجلهٔ
«کیستهای مودار و دنداندار» هم برات گرفتم
- اوه! همون شمارهٔ «۳۰ کیست زیر ۳۰ سال که باید حواستون بهشون باشه
چون ممکنه نشونهٔ چیزی
خیلی جدیتر باشن»؟
ممنون
بیشک مهربونترین آدم ادارهست
- این یارو باید سرنگون بشه...
بعد از اینکه یه دونات کرمبوستونی بردارم
- میدونم واقعی نیستی! تو روحی
درست همونطور که ایدهٔ کتابم پیشگویی کرده بود
کتابی به اسم «کارآگاه روح»
عنوان جایگزین: «ستوان شبحی»
فکر کنم ناشر هم بخواد نظر بده
- فلوت، صندلی رو بذار زمین
یه توضیحی هست
که خیلی کمتر از کتابنوشتن تو مسخرهست
- همهش همینجاست
فقط باید کلمهها رو بنویسم
- فلوت، گوش کن
من نامیرام
- چی؟
صبر کن، گفتی
«یه آدم فانی» یا «نامیرا»؟
- نامیرا
- آره، فکر کنم اون یکی...
واقعاً ارزش خبری نداشت
واقعاً ارزش خبری نداشت
باورنکردنیه واقعاً نمیمیری؟
- دقیقاً. ببین، سالها پیش
اتفاقی به یه جویبار جادویی رسیدم و...
وای... هی!
- واو، جاودانگی
این باحالترین چیزیه که شنیدم
از وقتی فهمیدم هری استایلز چهارتا نوک سینه داره
- لطفاً این کار رو نکن
مردن هنوز درد داره
و کاپشنم هم نامیرا نیست
جاودانگیم از یه معجون اسرارآمیز میاد که خوردم
توی همون طلسمی بود که قاتل ازم دزدید
- خب، حق میدم بخواد مرگ رو دور بزنه
این روزها فقط به مردن فکر میکنم
و اینکه جان بویگا چقدر توی یه کمدی عاشقانه خوب میشه
- خوشبختانه این رو دارم
چهکار کردی؟
- نامیرا شدم
دیگه لازم نیست نگران مردن باشم
میتونم نگران چیزهای دیگه باشم
مثلاً اینکه آدمهای بویگا واقعاً
به کل مسیر حرفهایش فکر میکنن یا فقط پروژهبهپروژه
- حرفم تموم نشده بود
این معجون آبی جوونترت میکنه
ولی اون صورتی که دزدید، پیرترت میکنه
هر دوتاش رو لازم داری تا روی سن ابدیت قفل بشی
بعدش نامیرا میشی
- یعنی جوونتر میشم؟
- خب، آره، ولی بدون اون یکی...
- هوو! آره!
دیدی اون ضربهٔ چرخشی چقدر بالا رفت؟
داره اثر میکنه. دارم بنجامینباتنی میشم، عزیزم!
- لطفاً بس کن، اعصابخردکنه!
اوه!
وقتی دوباره بیاد بالا، بهش شلیک میکنم
- باورنکردنیه
خط رویش موهام بهطور جادویی برگشته
حس لبران جیمز، جرمی پیون و ایلان ماسک رو دارم
متیو مککانهی، جود لا، بیلی باب تورنتون
التون جان، بردلی کوپر، جوئل مکهیل...
- فلوت! حتی کل عمر دنیا هم
برای اسمبردن از همهٔ سلبریتیهایی که دربارهٔ
پرپشتی طبیعی موهاشون بهمون دروغ میگن کافی نیست
ویل آرنت
باید سرنخی پیدا کنیم که قتل من رو حل کنه
- آره، و باید اون معجون دیگه رو هم پس بگیریم
مرد حسابی، نامیرا بودن قراره خیلی باحال باشه
- اونقدرا هم که فکر میکنی خوب نیست
نمیتونی زیادی به کسی نزدیک بشی
چون آخرش از دستش میدی
ولی لازم نیست ضدآفتاب بزنی
پس خوبی و بدی خودش رو داره
- بدم نمیاد توی همین سن قفل بشم
حس میکنم هر کاری ازم برمیاد
شاید حتی بتونم انگشت پام رو لمس کنم
اصلاً امتحان کنم؟ باشه، میکنم
خیلی استرس دارم
ها! شد!
No comments yet. Be the first to leave one.