Las primeras 200 líneas.
به نام خداوند بخشنده مهربان.
خاله صفیه روزت بخیر.
شاید تعجب کنی که الان دارم برات نامه مینویسم.
هرچند هنوز دو هفته هم از نامه قبلیام نگذشته.
راستش این نامه رو از روی ترس و نگرانی مینویسم.
حیفا هم شده مثل بقیه شهرهای فلسطین.
روز به روز امنیتش رو از دست میده و خطرناکتر از همیشه میشه.
راستش رو بخوای،
زندگی اینجا دیگه برام داره غیرممکن میشه.
هفته پیش با سعید رفتم تا بستهای که با قطار فرستاده بودی رو تحویل بگیرم
و یه عکس هم بگیریم تا برات بفرستیم.
لباسهای فرحان رو تنش کردم و هر سهتامون با هم رفتیم.
وقتی رسیدیم به ایستگاه، شاهد یه اتفاق وحشتناک بودم.
شیمون؟!
همه مسافرها باید فوراً قطار رو ترک کنن و برای بازرسی آماده بشن.
گزارشهایی مبنی بر وجود بمب در قطار دریافت کردیم.
از مسافران محترم خواهش میشه با آرامش از قطار پیاده بشن
و برای بازرسی آماده بشن.
سعید!
فکر میکردم سعید اون اتفاق رو فراموش کرده، اما...
...بدون اینکه به من بگه، رفت اداره پلیس
تا علیه کسایی که باعث اون انفجار شده بودن شهادت بده.
فاجعه از همینجا شروع شد.
نباید میرفتم پیش پلیس.
از حرفهای گروهبان فهمیدم که اشتباه بزرگی مرتکب شدم.
عربها و یهودیها شدن مثل موش و گربه.
دارن به جون هم میافتن.
چیزی نیست جز ادعا و شکایت و تهمت.
و آخرش هم پلیس انگلیس مسئولیتش رو به عهده میگیره!
اما من شیمون رو دیدم، با چشمهای خودم دیدمش!
چشمهای خودت! چشمهای خودت! همهتون همین رو میگید!
همهتون همین رو میگید.
چنین رفتاری از آدمهای بیسواد من رو غافلگیر نمیکنه.
اما چرا تو از این خطرات دوری نمیکنی آقای دکتر؟
تو خانواده و بیمار داری، مسئله فلسطین رو یه مدت بذار کنار.
اما من که درباره فلسطین حرف نمیزنم!
به هر حال، به نظر میرسه عربها و یهودیها نمیتونن با هم زندگی کنن.
منظورم اینه که فلسطین یا مال شماست یا مال شیمون.
راستی، حال پدرت چطوره؟ هنوز تو غزه تحت بازداشت خانگیه؟
پدرم همیشه میگفت که مهاجرت یهودیها به فلسطین
چیزی نیست جز مقدمهای برای اشغال کامل این کشور.
برای همین میخواست منم مثل خودش وکیل یا روزنامهنگار بشم.
اما من عاشق پزشکی بودم
و میخواستم توی دانشگاه آمریکایی بیروت درس بخونم.
به هر حال، کارت درست بود که رفتی پیش پلیس.
الان دیگه نمیتونن ما رو متهم کنن
به اینکه هیچ اطلاعاتی درباره مجرم نداشتیم.
داری چیکار میکنی؟
اون وقت فهمیدم که سعید اشتباه بزرگی مرتکب شده
چون حالا از هر دو طرف تهدید میشیم.
ما هم به اندازه همون آدمهایی تهدید میشیم
که هر روز قربانی انفجارها میشن
و هدف گلولههای تکتیراندازهای باندهای صهیونیستی قرار میگیرن.
و از طرف دیگه، حالا شیمون پیگیر کار ما میشه.
اون مطمئناً میدونست که سعید توی پاسگاه پلیس علیهش شهادت داده.
روز بعد، مطمئن بودم که زندگیمون برای همیشه تغییر میکنه.
چی شده؟ خدایا! چی شده؟
یک ساعت گذشت تا بالاخره حرف زد.
به ما یک هفته مهلت دادن که حیفا رو ترک کنیم.
حیفا رو ترک کنیم؟ کی همچین مهلتی بهمون داده؟
زبونت رو بیار بیرون.
یه دختری میخواد باهاش بری تا یه مریض رو ویزیت کنی.
پدرمه دکتر! داره میمیره! خواهش میکنم بیاین معاینهش کنین!
خواهش میکنم! التماستون میکنم دکتر!
- خوش اومدین دکتر. - شیمون؟!
آخرین بار کی همدیگه رو دیدیم؟ به جز ملاقات دو روز پیشمون توی ایستگاه.
- ۶ سال پیش، توی بیروت. - هنوز دکتر نشده بودی.
- ولی با این حال درمانت کردم. - درسته، درسته.
زخمهایی که از کتک خوردن از عربها داشتم رو درمان کردی.
امیدوارم هنوز یادت باشه چرا کتکم زدن.
عاشق یه دختر مسلمان شدن برای یه یهودی ممنوعه.
چرا، تو که مؤمن نبودی، نه به یهودیت و نه به هیچ دین دیگهای.
درسته، ولی با این حال کتاب رو از حفظ بلد هستم
و به خیلی از آیاتش ایمان دارم.
«به آنها رحم نکنید، مردان و زنان، کودکان و نوزادان را بکشید»
«و گاوها و گوسفندان، شترها و الاغها را.»
منظورت چیه؟
میتونستم ماشینت رو با خانوادهت توش بسوزونم.
تا دیگه حتی فکر شهادت دادن علیه من هم به سرت نزنه.
اما تو یه بار جونم رو نجات دادی و من دارم این لطف رو جبران میکنم.
الان با هم بیحساب شدیم، یه لطف در ازای یه لطف دیگه.
این اولیش... و دوم اینکه،
دیگه هیچوقت نمیخوام قیافت رو توی حیفا ببینم.
کی بهت گفت که من علیهت شهادت دادم؟
چه آدم عجیبی هستی تو دکتر.
ما داریم یه کشور ملیِ یهودی توی فلسطین تأسیس میکنیم.
ما داریم یه انقلاب حسابشده و برنامهریزیشده رو پیش میبریم.
مگه ممکنه اتفاقی بیفته و ما ازش بیخبر باشیم؟
میدونی با منفجر کردن اون رستوران چند نفر رو کشتی؟
این سرزمین مال ماست، به هر قیمتی که شده آزادش میکنیم.
راستی، باید با زن و پسرت از حیفا بری.
شما ۳۰ ساله دارین فلسطینیها رو تهدید میکنین.
اگه قرار بود از تهدیداتون بترسیم، خیلی وقت پیش رفته بودیم.
این تهدید نیست دکتر، فکر کنم درباره دیر یاسین شنیده باشی.
حدود ۳۰۰ مرد، زن و کودک...
من درست بعد از اون قتلعام، با پزشکان سازمان ملل رفتم اونجا.
اما من در طول قتلعام اونجا بودم.
- به همین سادگی؟ - به همین سادگی.
جنایتکار! قاتل!
جنایتکار! قاتل!
امروز چهارشنبهست، اگه بیشتر از یه هفته اینجا بمونی
جنازهت رو میاندازم توی دریا!
این تنها چیزیه که از هیتلر یاد گرفتی!
تا چهارشنبه هفته بعد!
من از حیفا تکون نمیخورم! به هیچجای دنیا نمیرم!
اون عمداً قضیه دیر یاسین رو وسط کشید
تا مرگ برادرم و خانوادهش رو به یادم بیاره.
این یعنی ما در خطریم.
فلسطین عربیه! فلسطین عربیه!
«پسرت نباید بشنوه که تنها راهمون ترک کردن حیفاست.»
«برام روشن شده که موندن ما اینجا فقط یک معنی داره.»
«مرگ حتمی ما.»
«این نامه رو از طریق یکی از دوستام دستی دریافت میکنی.»
«اون و شوهرش تصمیم گرفتن که بهترین کار، رفتن از حیفا به غزه است.»
«ازت خواهش میکنم سعید رو متقاعد کنی که لازمه حیفا رو ترک کنیم.»
«نگران فرحانم، نمیخوام توی این آتیش بسوزه.»
«دبیرستان دخترانه غزه»
خوبه، آفرین.
- شما پیمانکار هستین؟ - بله.
شنیدم که مصالح رو خیلی حیف و میل میکنی
و خانهها رو مثل اهرام مصر میسازی.
- بیانصافیه، در واقع... - در واقع، اگه هزینه کل پروژه
از مبلغ تعیینشده بیشتر بشه، مابهالتفاوتش رو باید از جیب خودت بدی.
هر طور شما صلاح بدونین خانم مدیر.
اول از همه، اون دیوار وسط رو خراب میکنی
و دو طبقه میسازی که هر کدومش ۶ تا کلاس داشته باشه.
بله خانم.
- به علاوه ۶ تا سرویس بهداشتی. - این خیلی زیاد نیست؟
هر طور شما بگین، ۶ تا سرویس بهداشتی.
کی فکرش رو میکرد رفتار شیمون به این جاهای باریک بکشه.
دیگه فاتحه دوستیمون با شیمون خوندهست.
به نظر میرسه حالش خوب باشه.
مهمتر از همه اینه که الان میخوایم چیکار کنیم؟
چیکار میتونیم بکنیم؟
بیا بریم بیاریمشون غزه، حداقل برای چند روز.
برای سعید چه فرقی میکنه بین حیفا و غزه؟
علاوه بر این، انگلیسیها تا ۶ ماه دیگه نمیذارن من غزه رو ترک کنم.
شیمون دستور داد ماشینش رو بسوزونن، کشوندش به خدا میدونه کجا.
میتونست همونجا بکشدش.
- میخوام براش یه نامه بنویسم. - نامه چه فایدهای داره؟
همهچیز درست میشه صفیه، قول میدم.
چطور مطمئن باشم؟ یادت رفته که اون الان تنها بچهمونه؟
دخترمون موقع زایمان فوت کرد، و پسر دوممون هم با خانوادهش کشته شد.
سرنوشت من اینه که بچه به دنیا بیارم
و بعد یکییکی پرپر شدنشون رو تماشا کنم تا وقتی که نسل خانوادهمون منقرض بشه؟
مجبورم نکن چیزهایی بگم که دوست نداری بشنوی، خودت میدونی که...
میدونم که فلسطینیها نباید خونههاشون رو ترک کنن.
این رو خوب میدونم ولی دارم درباره پسر و نوهمون حرف میزنم.
فرحان، اون تنها داراییِ الانِ ماست!
من خودم دارم این رو به مردم موعظه میکنم و تو میخوای برعکس چیزی که میگم عمل کنم؟
میخوای برم پسر و نوهم رو نجات بدم؟
تو، شیمون و صهیونیسم، همهتون یه چیز رو میخواین.
میخواین خونههامون رو ترک کنیم.
اگه هر کدوم از ما بخواد منافع خودش رو به منافع کشورش ترجیح بده،
اونوقت چی میشه؟ چیزی بیشتر از یه گله گوسفند نخواهیم بود.
که با آرامش دارن علوفهشون رو میجون، بیخبر از اتفاقاتی که دور و برشون میافته
و یهو سربریده میشن و توی خون خودشون غرق میشن.
یعنی از اتفاقی که داره برای پسرت میافته ناراحت نیستی؟
نه، تازه خوشحالم چون پسرم میدونه که...
فلسطین داره از بیماریهای مهلکی رنج میبره.
خیلی بدتر از کزاز، آنژین، سرخک و سرطان!
حتی اگه به قیمت جون پسرت تموم بشه؟
حتی اگه تموم بشه!
فکر میکنم زندگی تضاد بزرگی تو خودش داره.
وقتی یه مادر سختیهای بارداری و زایمان رو تحمل میکنه.
و بچههاش رو بزرگ میکنه تا وقتی که برای خودشون مردی یا زنی بشن.
شما مردها کناری میایستید و تماشا میکنید و به سمت تجارت و سیاست فرار میکنید.
و اگه این تضاد نبود،
دنیا تبدیل میشد به یه بهشت خطرناک.
من دارم میرم حیفا و امیدوارم با سعید و خانوادهش برگردم.
نهارت رو آماده کردم، خداحافظ، صفیه.
خوشحالم که اومدی، نامهم به دستت رسید؟
بله، واسه همین اینجام.
امیدوارم بتونی سعید رو راضی کنی
صفیه نیستم اگه نتونم پسر خودم رو راضی کنم.
این همسایهمون مارتاست.
- از آشناییتون خوشبختم. - منم از آشنایی با شما خوشبختم.
مادر؟! آخه خدا خیرت بده
باید بهم میگفتی تا توی بندر منتظرت بمونم.
از دستت ناراحتم، انگار نه انگار من مادرت هستم.
و اون مردی که توی غزه تحت بازداشت خانگیه، انگار پدرت نیست.
قصد داشتم تا چند روز آینده بیام دیدنتون.
- خب پس بریم. - الان؟
نه همین الان، فردا. اینطوری میتونی یه کم استراحت کنی.
لطیفه و فرحان هم حسابی خوش میگذرونن.
دوستت دارم! دوستت دارم! خیلی دوستت دارم!
به مناسبت خروج انگلیسیها از فلسطین.
درباره سفر چی تصمیم گرفتی؟
- به این زودی نمیتونم سفر کنم مادر. - کار همیشه هست.
باید یه کم وقت بذاری برای استراحت.
حالا بگو ببینم، اوضاع مدرسه چطوره؟ بابام چطوره؟
روزنامه جدیدش رو هنوز توقیف نکردن؟ حالش خوبه؟
مشکل این نیست که روزنامهش رو توقیف کردن یا نه.
حالش خوبه؟
- اتفاقی براش افتاده؟ - از کجا شروع کنم؟
راستش سعید، این پدرته که میخواد تو رو ببینه، نه من.
- مگه چی شده؟ مریضه؟ - فقط مریض نیست.
خدا میدونه بتونی بموقع ببینیش یا نه.
- چرا تنهاش گذاشتی؟ - خودش اصرار داشت که بیام اینجا.
- بیماریش چیه؟ - تو دکتری پسرم.
No comments yet. Be the first to leave one.