Las primeras 148 líneas.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
جای هیچ بحثی نیست!
آنها را تنها برای حماقتشان مجازات کردم!
تو گرگی در خرقهی گوسفندان، شیطان!
به جهنمی که از آن آمدهای، بازگرد!
اکنون که مرا کشتهای، چه فرقی بین من و تو است؟
باشد که در آتش گناهت بسوزی
حالا باید با این گناه بسوزم و بسازم.
تا ابد و برای همیشه!
نمایش دیشب خیلی باحال بودشها.
وایولت تو هم باید همراهمون میاومدی تماشا
اگه منظورت شیطان سرخـه همین الآن دارم نمایشنامه رو میخونم
هاه، چه خوب.
حسودیم میشه میخوای برای اسکار وبستر، تایپ کنی.
اولین نفری هستی که جدیدترین کارش رو میخونه.
بعد از مدتها این اولین نوشتهای هست که منتشر میکنه.
آه، حالا باید با این گناه بسوزم و بسازم.
تا ابد و برای همیشه
بفرما اینا درخواستهای نامه هست.
این همه؟
از بعد از اون ماجرای نامههای عاشقانه وایولت-چان کلی طرفدار پیدا کرده.
میگم.
درمورد سرگرد هنوز باهاش صحبت نکردی؟
نه.
از اون جهت میپرسم چون این اواخر خیلی تو افکارش غرقـه.
ایالت جنتریکس منطقهی رزول
کیه؟
سرویس عروسک نامهنویس.
چی هست حالا؟
از دیدارتون خوشوقتم.
به درخواست شما به همه جا سفر خواهم کرد.
سرویس عروسک نامهنویس
وایولت اورگاردن در خدمت شماست.
جلوم دختری ایستاده...
که دوباره منو یاد فردی انداخت که از فرط ناراحتی توان به زبون آوردن اسمش در من نیست
دختری که موهای طلاییاش شبیه اون بود.
شوکه شدم.
اصلا انتظار یه بچه رو نداشتم.
اگه از من خوشتون نمیاد،
عروسک دیگری رو میتونم جایگزین خودم کنم.
نه، تا وقتی که میتونی تایپ کنی.
حال و روزم مدتیـه که خوش نیست.
خیلی ازتون معذرت میخوام،
اما ازتون میخوام که لطفا موقع کار از نوشیدن الکل خودداری کنید.
تا نخورم نمیتونم بنویسم!
این منم که مینویسم.
پس بذار فردا شروع کنیم.
کار کردن با شما سخته.
-تو همین اتاق مشغول نوشتن میشیم؟ -یا اینجا، یا تو تراس.
اتاق مطالعه دارم اما خیلی به هم ریخته و شلوغـه.
پس دستبهکار میشم...
-چه بلایی سر دستت اومده؟ -تو جنگ از دستشون دادم.
البته، درکارم خللی ایجاد نخواهد کرد.
جناب،
اینجا رو برای اینکه راحتتر کار کنیم، مرتب کردم
من ماشین تحریر خودم رو آوردم.
شما کاغذ سفید دارین؟
نه. اونهارو توی فروشگاه کنار بندر میفروشن.
برو بخر.
سر راهت برای شام هم خرید بکن کاربونا دوست دارم.
جناب.
بنده کاتب هستم نه خدمتکار.
کار با شما واقعا مشکلـه.
هرچی لازم داشتین تو سبد گذاشتم.
خیلی ممنون.
چی شده؟ ترک برداشته؟
نه، فقط نمیدونم چجوری قراره این رو بپزم.
عه؟ خب تخم مرغ رو میشکنی و زردهش رو جدا میکنی.
زرده؟
داری چیکار میکنی؟
دارم دستم رو تو آشپزی امتحان میکنم.
خب، برای اولین بارت خیلی خوب درست کردی.
-خودت نمیخوری؟ -بنده بعدا میخورم.
باشه
دارین چیکار میکنین؟
با مشروبی که روی قفسه بود چیکار کردی؟
قایمش کردم.
تو فرایند نوشتنمون مشکل ایجاد میکنه.
در ضمن، برای سلامتی شما هم خوب نیست.
فعلا پیش من بمونه.
بعدی حرفهای اولیوـه.
برای به دست آوردن شمشیر
برای ازبین بردن هیولا باید از این درهی آتش گذر کنیم.
شرح صحنه: یک روحِ آب وارد میشود
دیالوگ روح
این آتش را برای تو خاموش خواهم کرد.
سپس خواهی توانست ازین دره گذر کنی.
پس میتونن از دره عبور کنن؟ خیالم راحت شد.
شرح صحنه: شعلههای آتش خاموش میشود
چطوری خاموش میشه؟
اگه پارچه قرمز رو رو استیج تکون تکون بدی،
شبیه خاموش کردن آتیش میشه دیگه.
که اینطور. فهمیدم.
خب، نظرت چیه؟
جالبه؟
چطوری بگم؟
بگو دیگه
با اینکه واقعا اتفاق نیافتاده
احساس میکنم که درحال تجربهش هستم.
احساسات درونیام رو مثل همین دختر الیو میبینم.
احساس شادی و احساس ناراحتی میکنم.
اضطراب وجودم رو فرا میگیره.
چرا اینطوری شدم؟
برای اینه که داری احساساتی رو تجربه میکنی که قهرمان داستان الیو درحال تجربه کردنشـه.
نسبت به الیو داری همذاتپنداری میکنی.
خیالم راحت شد که اینطور احساس میکنی.
این اولین باره که دارم برای بچهها نمایش مینویسم.
آیا الیو میتونه از دره آتش رد بشه،
و شمشیر رو پیدا کنه و هیولا رو از بین ببره؟
اوهوم، اما در عوض، توانایی احضار روح و حرف زدن با اونا رو از دست میده.
وای نه.
پس چطوری میتونه برگرده به خونهاش؟
اون که قایقش رو از دست داده.
هنوز به اینجاش فکر نکردم.
باید فکر کنی.
باید فکر کنی،
وگرنه نمیتونه به آغوش پدری که در انتظارشه برگرده.
چیزی به ذهنتون رسید؟
هوا امروز خوبه.
نه، خیلی خوبه.
جناب.
این چیه؟
آهان، اون یه سایهبانـه.
چرا پرسیدی؟
سایهبان خیلی زیبایی هست.
یه خورده...
باید استراحت کنم.
قول میدم...
قول میدم یه روزی بهت نشون بدم.
بس کن!
لطفا بس کن!
پوزش میطلبم.
-نباید اون رو... -کافیه دیگه!
کافیه دیگه.
برو خونه.
اما اگه برم نمایش تموم نمیشه.
داستان الیو هیچوقت کامل نمیشه.
جناب، نکنه دارین چیزی رو از من پنهان میکنین؟
من توانایی درک اون احساسات رو ندارم.
واقعا معذرت میخوام.
من... دیگه نمیتونم چیزی بنویسم.
اما نمیتونم بذارم اینطوری تموم شه.
واسه همینم
فکر کردم داستانی که به الیویا گفتم رو تموم میکنم.
الیویا؟
آره
دخترم.
بعد ازینکه همسرم تسلیمِ بیماریش شد، با دخترم به اینجا نقل مکان کردم.
No comments yet. Be the first to leave one.