Las primeras 200 líneas.
به این زنبورها نگاه کنید.
اونها الان هزاران ساله که در حالِ تولیدِ عسل هستن ...
تا گونهیِ خودشون رو زنده نگه دارن.
هروقت یک زنبور میمیره، زنبورِ دیگهای جایگزینش میشه.
اونها بر اثرِ سرمازدگی، بیماری و یا بدستِ انسانها میمیرن.
اما کندو برایِ ابد باقی میمونه.
انستیتو فیلمِ اسلوواکی تقدیم میکند
«« زنـبـــورِ هـــزار ســالـــه »»
بر اساسِ رُمانی از : «پتر یاروش»
فیلمنامهنویسان : «پتر یاروش»، «یورای یاکوبیسکو»
با شرکتِ :
یادم نمیاد هیچوقت تا به حال در ماه ژوئن هم عسل گردآوری کرده باشیم.
با این محصول میتونستیم دو طرفِ ساحلِ رودِ نیل رو آبیاری کنیم!
اینم یک هدیهیِ جشنِتولد برایِ تو، «مارتین». نقشهیِ اروپاست.
اوه شهرِ «دبرِتسن»! و ونیز هم که اینجاست!
من هنوز هم مشتاقِ سفر به اطرافِ جهان هستم.
پس در اسرعِ وقت راه بیفت.
«کمونِ پاریس» عصرِ نوینی رو بنا نهاده؛ و همینطور کشورها و سرزمینهایِ جدیدی شکل گرفتن.
نقشههایِ قدیمی دیگه اعتبارشون رو از دست دادن.
اجازه بده، «مارتین»، از طرفِ اتحادیهیِ آتشنشانها تولدت رو تبریک بگم و برات آرزویِ موفقیت کنم.
این کلاهخودِ زرّین، در برابرِ طوفان و آتش ازت محافظت خواهد کرد.
در برابرِ خشم و غضبِ زنها هم میتونه ازم محافظت بکنه؟!
در برابرِ خشمِ زنها هیچ محافظتی در کار نیست!
اونها بدتر از آتش و طوفان هستن!
زنها ساحره هستن!
- نه، «والِنت»! - نترس!
نکنه عاشقِ من نیستی؟!
آخه میدونم بهمحضِاینکه دانشجویِ دانشگاه بشی منو بکُلی فراموش میکنی!
- اگه مالِ من بشی، فراموشت نمیکنم! - نه، ولم کن!
وای خدایا! زنبورها!
بههرحال من عاشقتم!
ببین چکار کردی!
دوستانِ عزیز، اجازه بدید همگی بنوشیم به سلامتیِ «مارتین» استادِ آجرچینِ خودمون ...
کسی که به تمامِ دنیا سفر کرده.
زنبورها!
برات بهترینها رو آرزو داریم، «مارتین».
این دیگه چیه؟!
آروم باشید! بشینید سرِ جاتون!
اونها فقط زنبور هستن. بهتون آسیبی نمیرسونن.
چی داری میگی؟! اونها زندهزنده میخورنمون! آخرش باید چنان دودی راه بندازم ...
که حتی یکی از این زنبورها زنده نمونه!
آخه کدوم بیشعوری اینها رو رَم داده؟!
عصرتون بخیر، پدرِ روحانی! نایستید! فرار کنید!
حالا میبینید که چه پسری تحویلِ مجارستان میدم!
باهام مشروب بخور، «گِرش»!
قراره که من پدرِ 3 تا مجارستانی بشم! حتی میتونم تو رو هم مجارستانی کنم!
شک دارم که بتونی. چون من یه یهودی هستم.
نگران نباش! خودم ترتیبش رو میدم!
تو دیگه چهجور مجارستانیای هستی؟! آخه پدرت که یه اسلوواک بود.
ولی من مجارستانی هستم! اون بطری رو بهم پس بده!
پس برو به همون بوداپست!
فقط یک آغل، فقط یک چوپان!
و فقط هم یک شاهِ پفیوز با یک شمشیر!
اگه دستِ من بود، لایحهای به تصویبِ پارلمان میرسوندم ...
تا کسانی که از مجارستانیبودن امتناع میکنن رو ...
اخته کنن!
این دیگه چه مزخرفاتیه که میگی؟ تو که شاگردِ بدی نبودی.
خُب چون تو معلمِ بدی بودی!
حالا دیگه زبانِ مجارستانی تنها زبانِ رسمیه.
احمقها نطق میکنن، عاقلها عشقبازی میکنن.
- واقعاً خوشتیپ شدی! - ولی جاش هنوز میخاره!
چرا به زبونِ خودمون حرف نمیزنی؟
برو پیِ کارِت ببینم!
به یه نجیبزادهیِ مجارستانی نیش میزنی؟!
«پیچاندا»یِ «زنبور»؟!
دست از سرِ دختره بردار وگرنه میکُشمت!
میدم همهتونو بازداشت کنن!
بیا ببینم!
اوهوی بپا! بپا!
نه!
اینم از نیشِ «زنبور»، «بلانی»!
- یه روزم نوبتِ نیشزدنِ من میشه! حالا میبینید! - بیا «ماریا».
«کریستینا»! «کریستینا» کجایی؟ بیا بریم برقصیم.
«ماتهی» اومده. حداقل باهاش صحبت کن.
نمیخوام الان منو ببینه! آخه خجالت میکِشم!
زنبورهایِ لعنتی!
اون پدرت هم که هر شب تا کلهیِ سحر تویِ میخونه میمونه!
پیرمردِ جادوگر فکر میکنه هنوز جوونه!
دیگه دارم میبندم.
آقایِ «گِرش».
میخوام به دینِ شما دربیام.
عبری رو یاد میگیرم و تلمود رو مطالعه میکنم.
ولی آخه «یوزف»، آدم نباید به دینِ پدرانش خیانت کنه.
آدم باید دینِ آبا و اجدادیش رو حفظ کنه.
گورِ پدرِ دینِ آبا و اجدادی!
شما «یهوه» رو میپرستین، شما «مریمِ باکره» رو ...
و منم به قولِ مردم، نهنگ رو.
لطفاً «مارتا» رو صدا بزن.
حالا یه رقصِ خداحافظی برایِ «یوزف»، با یه آهنگِ غمانگیز!
آخه داره به دین و مذهبِ ما ملحق میشه.
میخوام یهودی بشم، «مارتا».
و منم میخوام مسیحی بشم.
بارانِ طلایی!
داره بارونِ زرد میباره!
و حالا بارونش صورتی شد!
و حالا هم سبز شد! چرا خبری از قورباغه نیست؟!
قورباغهها! میشه باهاشون یه خوراکِ مخصوصِ فرانسوی درست کرد!
"در روزِ 20 ژوئنِ سالِ 1896 ..."
"تولدِ 60 سالگیم را جشن گرفتهام."
"اما همچنان احساسِ نیرو میکنم."
"هنوز همان افکار و اندیشههایی را در سر دارم ..."
"که در 50 سالِ گذشته داشتهام."
"حتی نشانههایِ مشابهی را میبینم."
"همچون وقتیکه اولین بار برایِ کار به خارج از کشور رفتم ..."
"و قارچهایی را مشاهده نمودم که از برف بیرون زده بودند."
"و شروع به چیدنشان کرده بودم ..."
"که ناگهان به «ژلکا» برخوردم."
منو فراموش کردی، «مارتین»؟
نه، فراموش نکردم، «ژلکا».
بیا ورقبازی کنیم.
نمیتونم. چون باید به «دبرِتسن» برم.
سابقاً بیشتر از اینها همدیگه رو میدیدیم.
تو هنوزم خوشگل هستی، «ژلکا».
قضیه چیه؟ چه اتفاقی داره میفته؟
ماهی داره دهنش رو میبنده.
- کدوم ماهی؟ - یه نهنگ.
- دست از دروغگفتن بردار! - تویی که به من دروغ گفتی.
و رفتی با یه دخترِ ثروتمندتر ازدواج کردی.
بُر بزن!
- چه خبره؟! - نگران نباش!
وقتی ماهی دهنش رو باز کنه میتونیم از اینجا خارج بشیم.
در این حین، میتونیم مشروب بنوشیم، غذا بخوریم ...
و ورقبازی کنیم.
"من و «ژلکا»، با خوشخلقی، صلحوصفا و تفاهمِ مسیحیوار ..."
"چهار روز را درونِ نهنگ سپری کردیم."
من نمیذارم بری!
برمیگردم، نگران نباش.
واست چنان روسریای میارم که حتی زنبورها هم مجذوبش بشن!
نه، زنبورها نه! پرندهها و پروانهها رو جذب کنه بهتره!
خوب میدونم دنبالِ چی هستی.
ولی بهتره به فکرِ قبر ...
و رستگاریِ ابدی باشی.
و دیگه چی؟!
مامان! چت شده؟
قیچی رو بیار!
دهنت رو باز کن!
سرش رو محکم نگه دار!
ایناهاش حرومزاده!
این هشدارِ خداونده.
ولی خدا گاهی اوقات حتی اشخاصِ نیکوکار رو هم مجازات میکنه.
ماهی ... یعنی معنیش چیه؟
شاید معنیش زنها باشن؟ ممکنه همینطور باشه.
خوشاومدی، «مارتین».
«ژلکا»، راستش اخیراً خوابت رو دیدم.
خوابِ اون ایامی که خیلی جوون بودیم.
یادت هست؟
- چی رو؟ - اوه، هیچی!
تو هنوز هم خانمِ جذابی هستی.
در حالیکه من ...
ای پیرمردِ شیطونِ خانمباز!
لابد دنبالِ معشوقه میگردی؟!
من دارم تمامِ عمرم کفارهیِ گناهانمون رو پس میدم،
اونوقت حالا، تو بُزِ پیر، میخوای دوباره منو اغوا کنی؟!
آخه بذار فقط کمی با هم صحبت کنیم.
عصبانی نباش.
نظرت دربارهیِ ورقبازی چیه؟
دستهورق داری؟
"در روزِ «پطرسِ» قدیس و «پولسِ» رسول، سبزهها نیاز به درو کردن دارند."
"بنابراین ما آجرچینها دوباره برایِ مدتی تبدیل به کشاورز میشویم."
"مردها به چمنزارها میروند و تمامِ طولِ روز مشغولِ درو میشوند."
خداوندا، بر من ببخشای.
"زنها نیز قبل از دیروقت به رختخواب میروند تا صبحِ زود از خواب بلند شوند."
"آنها برایِ علفچینها غذا میآورند."
"مردها خیسِ عرق، خسته و کوفته، و نیازمندِ اصلاحِ صورت هستند."
"و زنها در چنین موقعیتی مهربان و بامحبت میشوند."
«کریستینا»، مادرت که تو رو نمیپاد؟
من خودم خودمو میپام!
- صبر کن! یه بوس بهم بده! - بذار واسه بعد از عروسی!
- دستت رو بده بهم! - بذار واسه روزِ عروسی!
- پس کتکم بزن! - بذار واسه بعد از عروسی، «ماتهی»!
نه، همین حالا! دیگه نمیتونم تحمل کنم!
ظرفهایِ غذا! وای ظرفهایِ غذا!
ببین چکار کردی! همهشون ریختن زمین!
میشه درستش کرد.
هی «مارتین»، تویِ میخونه چه بلوایی به پا شده بوده؟
گویا میخواستی علیه امپراتور اعلامِ جنگ کنی؟!
علیه اون بوزینهها، شاید!
اینطور که تویِ روزنامه خوندم، انگلستان ادعایِ مالکیتِ دو تا از جزایرِ آفریقا رو کرده.
«پِمبا» و «زانزیبار».
جزایرِ خیلی کوچیکی هستن.
شاید جنگ دربگیره.
بخاطرِ اون دو تا جزیره؟
ممکنه آفریقا بهانهیِ جنگ بشه.
چون آفریقا سرزمینِ غنیایه.
این غذا رو خودت پختی، «کریستینکا»؟
وقتی ازدواج کنه پختوپز رو هم یاد میگیره.
شرابِ ما هست همیشه مرغوب، پس بنوشیم به سلامتیِ خانمهایِ جوان و خوب!
شنیدم که قصد داری برایِ تحصیل به پراگ بری، «والِنت»؟
اون میخواد وکیل بشه.
شاید بتونی روزهایِ تعطیل به دخترم «هرمینا» درس بدی.
- موافقی، «مارتین»؟ - خودش باید تصمیم بگیره.
من به خانمهایِ جوون درس نمیدم.
بابتش بهت دستمزد میدم.
«هرمینا»، آقایِ «پیچاندا»یِ جوان تشریف آوردن.
خوشاومدی، «والِنت»!
مامان، تنهامون بذار.
- عاشق شدی؟ - نه.
- تو چی؟ - منم نه.
اما کاشکی میشدم.
- کتابهایِ درسیت اینها هستن؟ - واسه فعلاً کافی نیست؟
No comments yet. Be the first to leave one.