Las primeras 200 líneas.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آنچه در «گروه شکار» گذشت...
اسمش «پیت» بود
خطرناکترین و خشنترین
مجرمهای خشن تاریخ اونجا بودن
مجرمهایی که دنیا فکر میکرد مردن
البته تا وقتی که انفجار رخ داد
شام با لازاروس واقعاً خوب بود
خوب بود؟
حتی نمیدونست من پسرشم
تا چند هفته پیش
مجوز امنیتی یه داوطلب پیت
رد شده بود
ولی سرهنگ لازاروس شخصاً تأییدش کرد
شین فلورنس
ظاهراً سرهنگ لازاروس
سالهاست شین رو میشناسه
صفحهاش ترک خورده
بدترین اتفاقه
باید یه قاب بهتر براش بگیری
آره
آخرین بار کی بهروزش کردی؟
یکم کند شده
نمیدونم، فقط صفحهاش رو درست کن
ممکنه از افتادن باشه
عجب
تو هم «وارمانگر» بازی میکنی؟
فکر کنم یه بار امتحانش کردم
به ارابهٔ فریا رسیدی؟
خیلی خفنه
ببین، مرد
درستکردن صفحه چقدر طول میکشه؟
معمولاً دو روز کاری
ولی برای یه همبازی وارمانگر، یهروزه درستش میکنم
بهخاطر اودین
باشه
ـ ممنون ـ دمت گرم
چه آدم باحالی
«خیلی دوست داشتم این آخرهفته
بازی پایرتس رو ببینم، ولی رفیقهام نیستن»
آره
وارد پیچ چهار میشه و خط داخلی رو گرفته
گاز کاملاً بازه
فاصله بیشتر میشه..
هی، داداش
صفحهات رو درست کردم
ممنون
سیستمعاملش رو هم برات بهروز کردم
دیگه موقع وارمانگر بافر نمیکنه
باشه
از کجا فهمیدی کجا زندگی میکنم؟
پایگاه دادهٔ شرکت
لازم نبود...
ـ اشکالی نداره، مرد ـ بیای دم خونهام
مهم نیست
حتی پولش رو هم حساب نکردم
توی مسیر خونهام بودی
گفتم خودم بیارمش
تا دوباره مجبور نشی بیای مغازه
باشه
ممنون، مرد
راستش قرار بود...
فردا برم بازی پایرتس
ولی دوستم همین الان پیچوند
هیچ شانسی هست بخوای بیای؟
صندلیهامون خیلی خوبه
حسابی خرج کردم
ـ آره... ـ میدونی چیه؟
من زیاد بیسبال دوست ندارم
ولی تو خوش بگذرون
باشه؟
به مادرت گفتی میخوای بری بازی
چه غلطی... توی گوشیم گشتی؟
چرا بهم دروغ میگی؟
تو عاشق بیسبالی
گمشو بیرون، عوضیِ روانی
ـ فقط میخواستم لطف کنم ـ هی
شنیدی چی گفتم؟
گفتم برو بیرون
شین، همهچیز اینجاست
هفت سال پیش برای کار در پیت استخدام شدی
ولی پروندهات در مرحلهٔ گزینش علامت خورد
و رد شد
تا اینکه لازاروس شخصاً تأییدش کرد
متأسفم، مرد
تازه نفهمیده تو پسر خونیاش هستی
سالهاست میدونه
اینجا ننوشته چرا ردم کردن
ارزیابی روانی رو قبول نشدی
منبعم وقتی اینها رو پیدا کرد بهم گفت
چی، فکر کردن برای پیت زیادی دیوونهام؟
نه، نه
جاهایی مثل پیت آدمهایی میخوان
که بشه کنترلشون کرد و دستور بگیرن
هرچقدر هم غیراخلاقی باشه
خوبه که تو اون معیارها رو نداشتی
خوبه؟ مطمئنی؟
برای دکتر فرفکس معیار درست رو داشتم
شاید اون یه چیزی فهمیده بود
نه، این کار رو نکن
این کار رو نکن
من میدونم کی هستی
هردومون میدونیم
اون هم که متخصصه
آره، باشه
پس بهم دروغ گفته
پروندهام رو خودش تأیید کرده
میخواسته من اونجا باشم
چرا؟
اگه نمیخواست بگه کیه
چرا اینهمه زحمت کشید؟
در بهترین حالت، تو پسر دورافتادهاشی
احساسات پیچیدهان
بدترین حالت؟
واقعاً هر چیز دیگهای
حرفش شد
اینجا لازمت داریم
باشه
شین
جوابش رو پیدا میکنیم
آره
ـ خیلی خب ـ ممنون، مرد
آره
خب، دوستان
این یکی حساسه
سراسر صحنهٔ قتلی در پیتسبرگ پیدا شده
پلیس محلی اثرها رو بررسی کرد، ولی مثل همیشه
سیستم ما درخواست رو رهگیری کرد
و جواب «بدون تطبیق» داد
بایرون مِی
این یکی رو نمیشناسم
این دیگه تازگی داشت
دههٔ ۲۰۱۰، متخصص فنی
یه فروشگاه لوازم الکترونیکی بود و اونجا
با هر هفت قربانیش برخورد کرد
بعد از فقط یه ملاقات کوتاه...
بعد از یه برخورد کوتاه
روی قربانیها وسواس پیدا میکرد
وقتی هم طبق انتظار جوابش رو رد میکردن
با یه سلاح دستساز اونقدر میزد تا بمیرن
ـ بله؟ ـ ببخشید
فکر کردم گفتی این یارو رو نمیشناسی
خودش رو نمیشناسم
ولی این کار «قصاب ایستساید» بوده
و اسم اون بایرون مِی نیست
ویکتور روزاست که داره
چند حبس ابد پیاپی رو
در زندان ایالتی پنسیلوانیا میگذرونه
پس یا اونها آدم اشتباهی رو گرفتن یا پیت
داریم دربارهٔ چه غلطی حرف میزنیم؟
مأمور هندرسون، موضوع
بسیار حساسی پیش رومونه
یه آدم بیگناه توی زندانه؟
جدی میگی؟
متأسفانه پیچیدهتر از اینه
پروندهٔ زنجیرهای قصاب ایستساید
برای دانشمندهای پیت اهمیت ویژهای داشت
سال ۲۰۱۳ با فناوری نظارت مخفی
هویت قطعی قاتل رو بایرون مِی تشخیص دادن
و تیم ما بازداشتش کرد
دوست یا خانوادهای نداشت
پس کسی حتی متوجه ناپدیدشدنش نشد
یعنی قاتل واقعی رو بازداشت کرده بودید
ولی به پلیس نگفتید و پرونده باز موند
تا سال ۲۰۱۵ ویکتور روزا رو گرفتن
من دخالتی نداشتم
ولی درسته
به دلایل روشن، پیت
اطلاعاتی به پلیس محلی نمیداد
که درک میکنید
آدم درست رو داشتید
ولی برای نجات یه بیگناه هیچ کاری نکردید؟
هرچه بوده، وظیفهٔ تو...
وظیفهٔ ما گرفتن بایرون پیش از قتل بعدیه
نه چیز دیگه، فهمیدید؟
باز هم نه، لعنتی
قرار بود سر کار باشی
تو دیگه کی هستی؟
چه حسی داری، بایرون؟
امن
صدای مادرت رو میشنوی؟
آره
ضربان قلبش رو میشنوی؟
مادرت خیلی دوستت داره
میدونم
خانمها و آقایون، مالیاتتون اینجا خرج میشه
یه بار رفتم اتاق محرومیت حسی
فقط خوابم برد؛ پنجاه دلارم هدر رفت
این دقیقاً اتاق محرومیت حسی نیست
بهش میگفتن «تولددرمانی»
بیمار رو توی شبیهسازی
رحم مادرش قرار میدادن
تا خاطرات اوایل کودکی تحریک بشه
ـ اصلاً جواب میده؟ ـ گاهی
در هر حال، وقتی بایرون به پیت رسید
درمانگر ریشهٔ
اختلال اجتماعیش رو به تولدی آسیبزا رسوند
بند ناف دور گردنش پیچیده بود
خب، ولی این بهتنهایی
این کسی رو قاتل نمیکنه، نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.