Las primeras 200 líneas.
در شب ۱۷ ژوئن ۱۹۷۲، سارقان به طور غیرقانونی وارد دفاتر...
کمیته ملی حزب دموکرات شدند،
که در مجتمع اداری واترگیت در واشنگتن دی.سی واقع شده بود.
این رسوایی بزرگ بعدها به نام «واترگیت» شناخته شد
و در نهایت منجر به استعفای نیکسون از مقام ریاستجمهوری گردید.
«باب وودوارد» و «کارل برنستین»، خبرنگاران روزنامه واشنگتنپست...
با تحقیقات سرسختانهی خود این ماجرا را افشا کردند، اما اونا هرگز نمیتونستند...
این کار رو بدون کمک یک منبع مخفی انجام بدن؛
منبعی که بهش لقب «ژرفگلو» داده بودند و اطلاعات را به صورت ناشناس...
در یک پارکینگ تاریک در دی.سی به اونها لو میداد؛ درست مثل چیزی که...
در فیلم «همه مردان رئیسجمهور» جاودانه شد.
فیلم فوقالعادهای بود.
اما ما اخیراً متوجه شدیم که «ژرفگلو» حرفهای خیلی بیشتری برای گفتن داشته...
که وودوارد و برنستین رو نکرده بودن!
- کجایی؟ - گیر کردم.
داستان گزارش ما به بنبست خورده.
- و فکر کردی من کمکت میکنم؟ - قسم میخورم هیچوقت نامت رو فاش نکنم.
حتی به عنوان یک منبع ناشناس هم ازت نقلقول مستقیم نمیارم.
منظورم اینه که تو کاملاً در پسزمینه و سایه میمونی.
میتونی بهم اعتماد کنی.
بگو بره.
میتونی بهم بگی از ماجرای واترگیت چی میدونی؟
- یه چیزهایی به گوشم خورده. - من سراپا گوشم.
شرکت سرمایهگذاری «فرگوسن» رو میشناسی؟
دفترشون طبقه پنجمه. دارن ورشکست میشن.
پدر و پسر دارن سر مالکیت شرکت با هم میجنگن.
- دعواشون خیلی بالا گرفته و زشت شده. - خب این چه ربطی به ماجرای ورود مخفیانه داره؟
خب خودت اسم ساختمون رو آوردی!
فکر کردم داری دربارهی اتفاقات مجتمع واترگیت حرف میزنی.
نه! ساختمون برام مهم نیست، من دارم از «رسوایی واترگیت» حرف میزنم!
کمپین انتخاباتی مجدد نیکسون...
و شنود گذاشتن توی دفتر دموکراتها در ساختمان واترگیت.
آهان، صحیح.
شنیدهام که «جی. گوردون لیدی» هم پاش وسطیه. از «لیدی» برام بگو.
والا تا جایی که من میدانم، دخترش هفتهی دیگه قراره ارتودنسی دندونهاش رو باز کنه.
و شنیدم قراره براش یه دوچرخه نو بخرن.
چون سختیِ سیمکشی دندون رو تحمل کرده، پس دوچرخه بهش میرسه.
خب؟
اما حالا شنیدم که اصلاً دوچرخه نمیخواد...
دختره یه اسب پونی میخواد!
خب خیلی گرون تموم میشه!
- آره، آره، اسبها خیلی گرونن. - فکر نکنم باباهه زیر بار بره و براش بخره.
داری سعی میکنی بهم بگی «لیدی» آدم دهنبین و زودباوریه؟
نه، فقط دارم بهت میگم دلش نمیخواد واسه دختره اسب پونی بخره! همین.
آخه این چه ربطی به رسوایی واترگیت داره؟!
اصلاً دخترِ لیدی و اسب پونیش به درک!
فقط... منظورم اینه که یه چیزی بهم بده که بتونم منتشرش کنم.
شنیدم اوضاع خانوادهی «هلدمن» هم اصلاً تعریفی نیست.
چطور مگه؟
میدونی که زنش، جوآن، کمردرد شدید داره؟
- آره. - خب، یه ماساژور استخدام کرده.
و فقط همینقدر بگم که حالش خیلی بهتر شده... اگه بگیری چی میگم.
یارو داره باهاش همخوابی میکنه.
- خب که چی؟ - خب آخه من یارو رو دیدم، قدش کلاً صدوپنجاه و خردهایه.
یه جوجهمَردیه واسه خودش!
- بعدش؟ - جوآن حداقل ده سانت ازش بلندتره!
- این از اختلاف سنی زیاد هم بدتره. - معلومه، اگه مَرد بزرگتر باشه که مهم نیست...
- اما اگه زن بزرگتر باشه، یه چیزی. - ولی این موضوع اصلاً ربطی به قضیه «واترگیت» نداره!
من اصلاً برام مهم نیست این چیزا.
فکر کردم یه چیز دندانگیر داری... خودت بهم گفتی اطلاعات مهمی داری!
خب الآن مگه بهت اطلاعات ندادم؟ به نظرت این داستان جذاب نیست؟
من یه چیزی میخوام که پشتپردهی ماجرای واترگیت رو رو کنه...
و ارتباطش رو با شخصِ رئیسجمهور نیکسون نشون بده!
بذار یه چیز دیگه هم دربارهی «جی. گوردون لیدی» بهت بگم.
خیلی خب، بگو.
کاخ سفید...
اصلاً دلش نمیخواد کسی بفهمه که اون حرف «جی» اول اسمش مخفف چیه.
- خب مخفف چیه؟ - گوردون!
یعنی کاخ سفید نمیخواد ملت بفهمن اسم اون یارو «گوردون گوردون لیدی» هستش؟
آره، راست میگی، این یکم عجیب به نظر میآد. شاید مخفف «گاس» باشه.
- داری از من میپرسی یا داری بهم خبر میدی؟ - شایدم جرج... یا گری.
داری همینجوری واسه خودت اسم ردیف میکنی؟
- شایدم جری، البته با جیم! - میدونی چیه؟
- این کار فقط وقت تلف کردنه. من رفتم. - یه لحظه صبر کن! هی، وودوارد!
- چیه؟ - پول پارکینگ من رو بدهکاریا!
- نه خیر، بدهکار نیستم. - من کلی اطلاعات توپ بهت دادم!
اطلاعات کاملاً بیمصرف!
خیلی خب، پس این چندتا چیز رو گوش کن که حتماً باید بدونی.
میشنوم.
یه یارو تو شهر هست که به خودش میگه «دکتر چمن»...
- اما اون اصلاً دکتر نیست! - آره خب، اون یه باغبانه.
ولی ملت فکر میکنن اون یه دکتر واقعیه، در حالی که نیست.
نکنه تو فکر کردی اون یه پزشک واقعیه...
و بعد که فهمیدی نیست ضربه خوردی و شاکی شدی؟
- یارو واسه هر بار سر زدن ۴۰۰ دلار پول میگیره! - خب مگه حیاط و چمنزارت چقدر بزرگه؟
- اونش رو دیگه نمیتونم بهت بگم، محرمانهست! - اصلاً چرا من رو کشوندی اینجا؟
- شنیده بودم تو اطلاعاتِ ناب داری. - تیکههای پازل رو کنار هم بذار، وودوارد!
مگه نمیدونی اینها چطوری به هم وصل میشن؟
- پول رو دنبال کن! - «پول رو دنبال کن»؟!
کدوم پول؟ من اصلاً نمیفهمم داری از چی حرف میزنی!
راستی «برنستین» کجاست؟
جسارت نباشه ولی اون یه مقدار از تو تیزتر و باهوشتر به نظر میآد.
نه، نه، اینها همهش چرت و پرته! یه چیز کاربردی بهم بگو.
هر چیزی که به کاخ سفید ربط داشته باشه.
- خیلی خب، اما این دیگه کاملاً غیررسمی و فوقمحرمانهست. - معلومه، خیالت راحت.
یه شایعه هست که میگه «پت نیکسون»...
موقع بلند کردن جنس از فروشگاه بزرگ «بندل» مچش رو گرفتن!
توی کیفش یه لنگه کفش پیدا کردن. فقط یک لنگه! خوب بهش فکر کن.
دارم بهش فکر میکنم... یک لنگه کفش؟
- یعنی یک لنگهاش رو گم کرده بوده؟ - نه، یک لنگهاش رو کش رفته بود!
چرا فقط یه لنگه کفش برداشته؟ که نمیتونه با یه لنگه کفش راه بره!
- دقیقاً! حالا واسه این یکی آمادهای؟ - نه، اصلاً فکر نکنم.
«جرالد فورد» با نوههاش رفته بود قاشقزنیِ هالووین.
وقتی ملت نشناختنش، به بچهها گفت همهی شکلاتها رو پس بدن!
- چی؟! - نوههاش هنوزم باهاش قهرن و حرف نمیزنن.
داری دربارهی چی حرف میزنی؟
اصلاً برام مهم نیست! قاشقزنیِ هالووین به من چه ربطی داره؟
نه اسبهای پونی برام مهمن، نه ارتودنسی، نه خیانتها!
هیچکدوم از اینها برام اهمیت نداره. این کار فقط وقت تلف کردنه!
چیز دندانگیری داری که بتونم واقعاً ازش استفاده کنم؟
«چارلز کولسون» با دمپایی لاانگشتی اومده بود جلسهی کاخ سفید!
نیکسون برام مهم نبود، اما هلدمن قضیه رو خیلی بزرگ کرد و قشقرق راه انداخت.
- خیلی خب، فکر کنم دیگه کارمون اینجا تمومه. - من... منم دیگه باید یواشیواش برم،
چون لباسهام رو انداختم توی خشککنِ عمومی،
و نگرانم یه وقت یکی بیاد لباسهام رو از توش دربیاره و بذاره بیرون.
باشه، باشه. موفق باشی با خشککنت!
پس... ممنون بابت همهچیز. واقعاً لطف کردی...
ببینم، سکه ۲۵ سنتی داری؟ اگه مجبور شدم دوباره لباسها رو بذارم تو خشککن.
هی، به نظر حال و روزت خوب نیست. میتونی خودت برسی خونه؟
ماشین داری؟
- با اتوبوس اومدم. - با اتوبوس اومدی؟!
تو که همین الآن پول پارکینگ میخواستی!
داشتی از من واسه پول پارکینگ اخاذی میکردی؟
- کشف این قضیه دیگه به عهدهی خودته! - گندش بزنن!
مزخرفه! دیگه به من زنگ نزن! کارم باهات تمومه!
- بگو برنستین بهم زنگ بزنه. - به برنستین هم زنگ نزن! دست از سرم بردار!
چه آدم عجیبی بود.
در ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۳، «هنری فورد» اولین سفارش خود را برای «مدل A» ثبت کرد؛
خودرویی که توسط شرکت «فورد موتور» او...
در دیترویتِ میشیگان ساخته شده بود.
تا پایان آن سال، کارخانه ۱۰۰۰ دستگاه خودرو تولید کرد
و اینگونه انقلاب خودروسازی آغاز شد.
اما فورد فقط یک مخترع و صنعتگر نبود،
او همچنین یک یهودستیزِ افراطی و متعصب بود.
او مالک نشریهی «دیربورن ایندیپندنت» بود و از آن برای انتشار مقالاتی...
مانند «یهودی بینالملل» استفاده میکرد.
عجب جالبانگیزی!
بهزودی در تمام جادههای آمریکا خودروها روانه شدند.
فورد در اوج قدرت و بر فراز دنیا بود.
اما همانطور که در ضربالمثلهای یهودی میگویند:
روزگار روش خندهداری برای لگد زدن به پسکلهات دارد!
- بله؟ - آقای فورد.
مسئولین و رهبران شهری دیترویت آمدند.
- راهنماییشون کن داخل، کلیفتون جوان. - چشم.
آقایان محترم و عالیرتبه، لطفاً بفرمایید تا آقای فورد شما را به یک سواری دعوت کنند.
آقایان، این هم... واو!
- رئیس ماهونی، ارادت. - خوشوقتم.
- آقای هادسن. - هنری.
شما کی هستید؟
من خاخام «شموئل بن یاکلوویتز» هستم، تازه به عضویت شورای شهر انتخاب شدم.
تبریک میگم.
چه افتخار بزرگی که بخشی از این رویداد تاریخی هستم!
تنم داره مورمور میشه، هیجانزدهام! اسم این رو چی میذارید؟
ما بهش میگیم اتومبیل (خودرو).
- «اتومبیل»؟ - فوقالعادهست.
- بله. - بله.
- این «مدل A» هستش. - میتونیم یه نگاهی بهش بندازیم؟
حتماً. فقط بهش دست نزنید، اما تماشا کردنش مانعی نداره.
- بله، بله. - واقعاً با شکوهه.
آقای فورد، شما کولاک کردید...
این یک دستاورد شگفتانگیزه، آقای فورد.
- خیلی تحسینبرانگیزه، هنری. - زیباست.
میتونه در عرض یک دقیقه سرعتش رو از صفر به هفت (مایل) برسونه،
و نیرویی معادل تا دو اسب بخار رو مهار میکنه.
- واو! - چشمگیره، هنری.
- چه موفقیت با شکوهی... - واقعاً بینظیره.
- ...دستاورد بزرگیه آقای فورد. - خیلی ممنونم از لطف شما.
- میدونید، قدیما توی کراکوف... - بله، بله.
...یه بندهخدایی بود به اسم «هایمی فوردبرگ». نسبتی باهاش دارید؟ اسمتون رو از فوردبرگ به فورد کوتاه کردید؟
- فامیلتون رو مخفف کردید؟ - خیر، من اسمم رو کوتاه نکردم.
فکر کنم کوتاه کردیدها!
- اصلاً چیزی به اسم فوردبرگ نداریم، فقط فور... - مطمئنی مخففش نکردی؟
- خیر قربان. - خب، بریم واسه سواری!
- آه، بله! - حتماً.
- بله. - هورا!
متأسفانه این ماشین به جز خودم فقط برای دو سرنشین جا داره، بنابراین...
ولی من که دارم چهارتا صندلی میبینم!
آخه این ماشین محدودیت وزن داره.
- محدودیت وزن؟ - بله، محدودیت وزن.
- جالبه. - بله، همینطوره.
چی کار میشه کرد؟ محدودیت وزنه دیگه. بله.
کاریش نمیشه کرد.
پس اینطور که معلومه، یک نفر باید جا بمونه.
- بله، پس باید یک نفر رو انتخاب کنیم که... - اما چطوری تصمیم بگیریم کدوم دو نفر سوار بشن؟
الآن بهتون میگم چطوری.
ما این کار رو به روش عادلانه، صادقانه و آمریکایی انجام میدیم.
من یه عدد بین صفر تا ده تو ذهنم انتخاب میکنم.
هرکس حدسش نزدیکتر بود سوار میشه، بقیه هم تشریف میبرن.
- به نظر من که منصفانهست. - خیلی هم عادلانه است.
خیلی منصفانهست.
- خوشم اومد، خوشم اومد. - ممنون.
آقای هادسن، چرا شما شروع نمیکنید قربان؟
- پنج. - عالیه. رئیس شما چی؟
من سه تا بچه دارم. عدد شانس من سه هستش.
عالیه. و شما خاخام؟
من تا حالا هفت بار به خاطر یهودی بودنم کتک خوردم،
پس عدد هفت رو انتخاب میکنم.
شرمندهام، عدد مدنظر من چهار بود.
کاش فقط چهار بار کتک خورده بودید، اونوقت الآن به جای رفتن، سوار ماشین بودید!
شانس بد شماست دیگه!
No comments yet. Be the first to leave one.