Las primeras 200 líneas.
× وعده ی چانگآن ×
= قسمت ۳۴ =
این روز ها ظاهر شما سرخورده و رنگ پریده شده
جای تعجبی نیست که اعلیحضرت نگران شما هستند
شاه تمام روز کنار شما ماند
..حتی وقتی برای شکار گوزن
..به بیرون قصر رفتن
از من خواستن ، حواسم به شما باشه
اعلیحضرت به اندازه ی کافی مشغول امورِ سیاست هستش
ولی من اجازه دادم شاه نگران من باشن
من خیلی گناهکارم
..خودمم میخوام حالم خوب بشه
..ولی شما که میدونید
..همیشه در اواخر شب
من صدا هایی میشنوم
..همیشه فکر میکنم اون صدا ها
صدای ولیعهد هستش
شاهزاده برگشته تا منو ببینه
این غیر ممکن نیست
..من شنیدم
بین مردم یک طلسم وجود داره
بانوی من
من نمیدونم این طلسم مردمی میتونه موثر باشه یا نه
..بیاین
قبل نوشیدنش به پزشک نشانش بدیم
نه
ما نمیتونیم اجازه بدیم کسی خبر دار بشه
مخصوصا اعلیحضرت
..بعد نوشیدن این اب طلسم
من قادر خواهم بود پسرم رو ببینم
کاسه رو بده به من
بده به من
چرا؟
چرا هنوز نمیتونم پسرم رو ببینم
چرا ولیعهد کوچک برنگشت؟
چی هنگ
چی هنگ کجایی؟
من اینجا منتظرتم ، چی هنگ
بانوی من
بانوی من ، حالِ شما خوبه
چرا؟
چرا؟
چرا ولیعهد کوچک برنگشت؟
..چرا
شاید به اندازه ی کافی اب طلسم نخوردم
یه کاسه ی دیگه بده بخورم ، زود باش
نمیتونید به نوشیدن ادامه بدید
عجله کن
بله
برادر
..شیائو چنگ روی شما رو به تبانی با دشمن محکوم کرد
و شواهدِ بی گناهیِ شما رو نابود کرد
شاه به وضوح سعی کرد تو رو بکشه
!دیگه نمیتونی تحمل کنی
البته که دیگه نمیتونم تحمل کنم
..من این همه سال زندگی ام را به خطر انداختم
و کمک های بزرگی به شنگ بزرگ کردم
..ولی حالا
..شاه برای اینکه در قهرمانی از ازش پیشی گرفتم ، عصبانی هستش
و میخواد منو حذف کنه
..سرزمین وسیعِ شنگ بزرگ
..سلطنت ، مینگ یو
..همه مالِ شاه هستش
ولی شاه هنوز راضی نیست
شاه سخت سعی میکنه منو بکشه
..ولی انگار
بالاخره زمانِ مناسب داره فرا میرسه
..اینبار شاه میخواد
برای شکار به پارک گوزن ها بره
حالا هم از ما رضایت مند هستش
این یک فرصتِ الهی هستش
چنگ شوان
..جزئیاتِ این برنامه رو بهم بگو
چیزی رو جا ننداز
یان های
دستور منو برسان
..در روزِ شکار
..به بعضی افراد بگو
..مبدل به افراد لیانگ بشن
..نظر شیائو چنگ روی رو جلب کنند
و تا جایی که میتونن شاه رو دور کنند
شیائو جینگ
..شما گردانِ شیر رو هدایت کنید
و در یانجینگ بمانید
تا مواظب گردانِ ققنوس و گردان ببر باشید
بله
بله
برادر
چی میشه
..اگر گردانِ دوم شیائو چنگ لی
بیاد و متوجه ی برنامه ی ما بشه؟
..از یان های بخواه
..بجای گوزن وحشی
..گوزن نر در
در جنگل قرار بده
..به پیش اهنگ بگو
..با طعمه
..گوزن های ماده رو دور کنه
تا نگهبان ها از هم دور بشند
..گوزن نر رو
در جنگل رها کنید
..هنگامی که من به گوزن نر تیر زدم
این یک سیگنال برای حمله ی شما خواهد بود
مینگ یو
..شنیدم که
..امروز اعلیحضرت و شاهزاده یان
باهم به شکار رفتن
..بنظر میرسه
بخاطر شما دیگه هیچ کینه ای بین این دو برادر وجود نداره
..جای تعجبی نیست که اعلیحضرت گفتن
..اگر شما یک مرد بودید
میتونستید نخست وزیر قابلی بشی
بنشینید
مینگ یو
حالت خوبه؟
من خوبم
اعلیحضرت
چرا داد میزنی؟
اعلیحضرت
من خیلی بی فکر بودم
..تو
هنوز هم تغییر نکردی
..هر بار به شکار می امدیم
همیشه دراماتیک بازی در میاری
بازم طعمه ها رو دور کردی
بابت این اتفاق متاسفم
..پدر هم بار ها بخاطر این اتفاق
منو سرزنش کردن
مینگ یو
..تو هنوز هم
پریشان هستی
..با اینکه چنگ شو
..تسلیمِ اعلیحضرت شد
..ولی من هنوز هم
نگران هستم
پلک من مرتب میپره
انگار قراره اتفاقِ بدی بیوفته
..شاید بخاطر اینکه
..خیلی نگرانِ شاهزاده یان بودی
و به خودت اسیب زدی؟
شاید
..اولین بار که به شکار رفتی رو بیاد بیار
..ما سوار اسب شدیم و تو در اغوش من بودی
..اینقدر خوشحال بودی که
روی اسب فریاد های خوشحالی سر دادی
و دستانت رو تکان میدادی
من چند بار بزور نگهت داشتم
..در پایانِ روز
..بخاطر سر و صدا نتونستین چیزی بگیریم
ولی در بین بازو های من چندین بار بخواب رفتی
..در ان زمان
من خیلی بچه بودم
..یکبار دیگه هم
در شکارگاه رفتی و شب هنگام گم شدی
..پدر و چندین نفر از ما
تمام شب دنبالت گشتیم
..مشعل ها
در همه جای شکارگاه وجود داشتن
کل شکار گاه روشن شده بود
..شما منو پیدا کردید
..و منو برگرداندید
و از خشمِ پدر منو در امان نگه داشتید
..حالا در یک چشم به هم زدن
بزرگ شدی
دیگه نیازی به مراقبت های من نداری
..احتمالا همه چیز رو
فراموش کرده باشی
چطور میتونم فراموش کنم؟
من فکر کردم اعلیحضرت این خاطرات رو از یاد برده اند
چی یادت میاد؟
بهم بگو
..اولین شمشیر زنی که به من اموختید
شمشیر زنیِ منجیانگ بود
..چندین ماه طول کشید تا یاد بگیرم
تقریبا ناامید شده بودم
..ولی شما با یک اسب
..و یک کتابِ شمشیر زنی
منو تشویق کردید
شما از من خواستید یاد بگیرم
..اونجا بود که اولین بار مجازات شدم
چون نمیخواستم ، راهنمایی های کتاب شمشیر زنی رو بیاد بسپرم
..من سر و صدا کردم
که میخوام به میدان جنگ برم
معلم جرعت نکرد به پدر این خبر رو بده
برای همین به شما گزارش داد
شما هم منو مجبور کردید ، ۴۰۰ صفحه از کتاب جنگ رو ، دوبار کپی کنم
..بعد از اون
برای یک ما دستانِ من میلرزید
..اولین بار که به جنگ رفتم
سیزده سالم بود
خودم رو به یک سرباز مبدل کرده بودم
ولی شما منو پیدا کردید
..شما منو تهدید کردید
.. برگردم
..وگرنه
حتی در میدان جنگ به من اهمیت نمیدید
اما من خیلی لجباز تر از این حرف ها بودم که برگردم
..دراخر شما زندگیتان رو به خطر انداختید
تا زندگی منو نجات بدید
و من سخت توسط شما سرزنش شدم
No comments yet. Be the first to leave one.