Las primeras 200 líneas.
وقایعنگاریِ یک ناپدید شدن
فیلمی از ایلیا سلیمان
بخش اول - ناصره خاطرات شخصی
،بعد از یک دوره غیبت طولانی» صبح روز اول در خانه
با صدای کفشهای پاشنهبلند خالهام از خواب بیدار شدم
«دارند همراه مادرم به مراسم ختم میرود
...حالا که کسی نیست، بذار بگم
زن لجباز حاضر نیست بره تسلیت بگه
دیدم قهر کرده رفته نشسته تو تراس
چون خانم رو به عروسیِ نوهش دعوت نکرده بود
.ولی عروسش رو دعوت کرده بودن برای همین الان از هم متنفرن
الان برادرها، برادر زنها، خواهر زنها !باهم حرف نمیزنن
،باهم دوست بودن ها ولی بعد خانم شاخ و شونه کشید
میگه بهخاطر اسم نوهش میخواد بره پیش یه فالگیر
دختره همهش بلا سرش میاد مدام هم مریض میشه
،پسرش خیلی پولدار بود
،از همه برادرها پولدارتر بود اصلا نمیدونست با اون همه پول چیکار کنه
الان اوضاع بدتر و بدتر شده
خانم، نامزدیِ برادر زادهش رو به هم زد
،نامزد پسره، هم تحصیل کرده بود ،هم دختر با تربیت و نجیبی بود
،چشمهای خوشگلی هم داشت حتی ماشین هم داشت
،شاغل بود، پسانداز میکرد عالی بود، فقط یه ذره سبزه بود
قرار نیست که همه سفید برفی باشن
،خانم گیر داد به سلامتی دختره گفت دایی و خالهش از سرطان مُردهن
،نمیدونم، مادرش زیاد بچه زاییده باباش تو نخش بوده
،سه تا کیف، سه دست لباس، سه جفت کفش نامزدی خرجش زیاد بود
.گفت ما از «شفا امر» دختر نمیگیریم خب اینو قبلاً میگفتی
.نه بعد اینکه نامزد کردن !کلی پول خرج کردن، همهش حیف شد
میگفت نامزد قبلیِ دختره صد دفعه اونو بوسیده
خب که چی، بوس باد هواست !دست بهش که نزده! اصلا به جهنم
هنوز چهلم خواهرش نشده
مثل فاحشهها آرایش کرده بود !تو هر انگشتش هم یه انگشتر
توی عروسی، یه روسری گرفته بود دستش قر میداد
...کم مونده بود کل بدنشو نشون بده
با اون پاهای واریس دارش مثل اسب داشت عرق میریخت
،هر وقت هم که مینشست انگار داشت خفه میشد
یه پیرهن بلند هم پوشیده بود تا کون چروکیدهشو قایم کنه
شنیدم میگن از خونهی مردم چیز-میز میدزده
تعجبی نداره که شوهرش یه دفعه مُرد
،روی صندلی راحتی، پاهاشو انداخته بود روی هم کتاب از دستش افتاده بود زمین، مُرده بود
قلبم شکست اصلاً
این زنیکهی جنده باید میمُرد
ترجیح میدم دربارهش حرف نزنم
.صدای اسرائیل» را میشنوید از بیتالمقدس» ...ساعت 7:05
بذارش کنار - !دیر گفتی -
نرو رو مُخم - خفه شو بابا -
بیخیال، بذار جیبت - نه حاجی -
!کشش ندین دیگه
!به حرف اینا گوش نده - از این دو تا پول نگیری ها -
دستو بکش - آروم باش -
خیله خب
دندونهاتو خرد میکنم ها
گفته بودم من حساب میکنم پس میکنم
(چکش کن (مؤنث
بازش کن
راسته که میگن
یه نفر حوالیِ ناصره
رسالهی دکتراش دربارهی
شاشیدن مردها بوده؟
...میگه وقتی آخرهای ادرار، آدم میلرزه
یهو تکون میخوره
به نظرش، این ثابت میکنه که انسان از حیوان تکامل پیدا کرده
...یه زمانی ما دُم داشتیم
حالا دیگه نداریم
...ولی باز کونمون رو تکون میدیم
انگار هنوز دُم داریم
راسته این؟
خوش اومدی
به سلامتی
روز بعد
از ماشین پیاده شو
من باید خجالت بکشم؟
!من هیچوقت خجالت نمیکشم، داداش
نشونت میدم - خودت خجالت بکش -
ولم کن، فقط میخوام باهاش حرف بزنم
چی میخوای بگی؟ خجالت نمیکشین؟
شما مثلا رفیقید !باید خجالت بکشید
ول کن دستمو
بذار حسابشو برسم
یالا - آچارت هم بیا -
خداحافظ
دربارهی زنها و عشق
،زنها اگر عاشق کسی نباشن از کسی که عاشقشون هست هم دوری میکنن
برای یک زن، صدای عشق
قویتر از صدای منطق است
در نتیجه، شنوندگان عزیز
زنها همچنانکه به بلوغ میرسند
بیش از پیش بیمنطق میشوند
...مادرِ رمزی
بیاین تو
«بیاین تو»
سیر رو زود پوست نکن، زرد میشه
هنوز یه عالمه هست
...نهله، سیر رو بیار
پوستشو جدا کنم؟ - نه، نکن -
تو این ظرفها سیر آماده میفروشن
تو هر مغازهای پیدا میشه
کیلویی 20 شِکِل
هفتهای یه بار سیر پوست میکنم
،کاری نداره بکنه !میشینه سیر پوست میکنه
بیست شِکِل، چیه مگه؟
روز بعد
،برای رئیسجمهور بوسنی روحیهی خوشبینانهی هولبروک دلگرم کننده است
با توجه به فرسایش نیروهای طرفین و نبود هیچ برندهای در این جنگ
احتمال آتشبس افزایش یافته است
:تقسیم اراضی نیز بار دیگر مورد بررسی قرار گرفت
،طبق توافقات جدید، 61% برای مسلمانان و کرواتها
و 49% برای صربها
،الکساندر ایوانکو
...سخنگوی سازمان ملل اظهار داشت
مسألهی اصلی این است که طرفین
بر سر پایان نزاع و این تراژدی به توافق برسند
،اما این خوشبینی ممکن است دوام نیاورد
زیرا بسیاری از توافقات قبلی
در طول جنگ بوسنی نقض شدند
،در الجزایر در پی افنجار یک خودروی بمبگذاری شده
نُه نفر کشته و نوزده تن دیگر زخمی شدند
این بمب در مقابل هتلی در ...ذراع بن خده» منفجر شد»
!پرتاب
!پرتاب تمیزی بود
!ببینم چیکار میکنی، داداش
!الله اکبر
!واقعاً واردی، ابو عدنان - !بکِش! بکِش -
!وایستا
عجب پرتابی - !درست زدی تو خال -
همه جا اُکلاهاماست
،بگو ببینم جمال با شکشیرها فامیلین؟
نه
!خدا جد و آباد این شکشیرها رو لعنت کنه
با ابو سلام چی؟ - نه اصلاً -
،خدا به سلامها و ابو سلام هم لعنت کنه !همهشون بیشرفن
السطالیها چطور؟ - نه -
!خدا همهشونو لعنت کنه
،تک تکِ خوبهای اون خانواده رو میگام صبر کن ببین فقط
با مرعبها چی؟ - با اونا، آره -
چه آدمهای نازنینیان این مرعبها
آدمهای خوبیان
واقعاً آدمهای خوبیان
به خدا رو دستشون نیست
واقعاً فامیلین؟ - آره، آره -
!خدا همچین خانوادههایی رو حفظ کنه
!اصلاً نمیشه بدشون رو گفت
روز بعد
!نه
!این کارو نکن
این مگه پسرت نیست؟
پدر و پسر نیستین مگه؟
!دردتون چیه آخه؟ آروم باشین
میخوای پسر خودتو بزنی؟
به سلامت
دنده رو خلاص کن
ترمز دستی رو بخوابون
روزها گذشت
روز بعد
روز بعد
ملاقات با کشیش
اینجا جاییه که میگن عیسی روی آب راه رفت
،حالا شده مجرای فاضلاب رستورانها پر از مدفوع
مدفوع توریستهای آمریکایی و آلمانی
که غذای چینی میخورن
روی دریاچه رو کلاً یه لایه گه گرفته
الان هر کسی میتونه روی آب اینجا راه بره و بگه معجزه کردم
کلاً توسط ساختمانهای غولپیکر و کیبوتصها احاطه شدیم
،اگه اینام منو نکُشن این یقه خفهم میکنه
رشتهای عجیب منو به این آدمها وصل میکنه
،مثل یک ازدواج مقدر شده این دریاچه هم حلقهی ازدواجه
،روزهای نه چندان دور این تپهها خالی از سکنه بودن
شبها، وقتی از صومعه به تپهها خیره میشدم
به یه نقطهی خاص تمرکز و تعمق میکردم
به تاریکترین نقطهی تپهها
ترس برم میداشت
ترسی همراه با یه احساس روحانی
انگار اون نقطهی سیاه منبع ایمان من بود
بعدش، اومدن روی تپهها مستقر شدن و دیگه همه جاش روشن شد
برای من این پایان ماجرا بود
شروع کردم به از دست دادن ایمانم
دیگه از هیچی نمیترسیدم
حالا، دنیای من خیلی کوچیکه
اونا دنیای خودشون رو بزرگ کردن و مال منو کوچیک
دیگه هیچ نقطهی تاریکی اون بیرون نیست
الان، میخوام براتون یه داستان تعریف کنم
داستانی که میشه ازش فیلم سینمایی ساخت
ملاقات با نویسنده
یه بار رفته بودم دیدن پدربزرگم که سه سال توی ارتش ترکیه بود
گفتم: بابابزرگ یه داستان از استانبول بگو
گفت: «گوش کن، پسر
یه داستانی برات تعریف میکنم که هیچوقت یادت نره
ما 15 دقیقه مونده به استانبول توقف کردیم
ناهار، عدسی دادن که پر از کرمهای سیاه بود
پنج سکه پول داشتم دیگه حالم داشت بهم میخورد
،از خیابون رد شدم از کنار یه کتابفروشی گذشتم، بعد هم لباسفروشی
بعدش هم یه بوستان عمومی پیدا کردم
اونجا یه مردی رو دیدم با قابلمههای براق
،که داشت کله پاچه میپخت با چاشنی و زعفران و اینا
یه کله رو گذاشت لای دو تا نون و داد بهم
همون نزدیکی روی نیمکت نشتم و اینو خوردم
بقیهشو انداختم تو سطلآشغال و رفتم خونه
«زیبایی استانبول قابل مقایسه با هیچجا نیست
،سه چهار سال بعد :رفتم پیش بابابزرگ و پرسیدم
«یه داستان از استانبول تعریف کن»
No comments yet. Be the first to leave one.