Las primeras 200 líneas.
...آنچه گذشت
طوری که میخواستی پیش نرفت
تقصیرِ تو نیست، دومنیکو
سازمانِ سیا افرادی رو استخدام میکنه که بیان تو اتاقم و بیعفتم کنن
- یه سال بستری میشه - تو هچ؟
آره. بالأخره واقعاً درک میکنم چرا انقدر عصبانی هستی
"تو دادگاه میبینمتون، مگر این که برادرم رو منتقل کنید،"
و بعدش وقتی آوردیش بیرون، برمیگردی
و به هر حال ازشون شکایت میکنی
کم کم داری مثلِ دیوونهها رفتار میکنی
این برای توئه
شرحِ حال دومنیکو تمپستا
من پدربزرگت رو برگردوندم
ولی مطمئن نیستم اگه جای تو بودم میخوندمش
توجه کنید، پسرانِ سرزمین مادری ایتالیا،
حکایتم را برای شما تعریف میکنم
داستانی از سختی، اندوه و پیروزی،
و درسهای عبرتِ آموخته شده!
من، دومنیکو اونافریو تمپستا، در جهنم به دنیا اومدم!
برادرم وینچنزو و من در سایهی کوه اتنا بزرگ شدیم...
و چیزی جز خرابه و مصیبت به جا نذاشتیم...
تا بختِ خودمون رو تو آمریکا دنبال کنیم
یه جایی خونده بودم که اون کشورِ بزرگ زمینهای فراوانی داره،
مجسمهی آزادی
مجسمهی آزادی!
یه روزی به قدری قدرت و پول به دست میارم...
که تو روی تمام کسایی که تحقیرم کردن تُف میکنم!
تو آمریکا، رویای من تحقق پیدا میکنه
هر چقدر که از اتنا به خاطر آسیبی که به خانوادم زده بود نفرت داشتم،
حداقل دشمنی بود که میشناختمش
اینجایی که اسمش تری ریورز بود چه دشمنانی در انتظارم بودن؟
خودت بخورش! چرا با دادنش به اون حیوون حرومش میکنی؟
نمیتونستی این میمونِ کوفتی رو بذاری خونه بمونه؟
به هر حال این تری ریورز کجاست؟
تو کنتیکاته... جایی که داریم میریم
چون اگه تو غربِ وحشی هستیم...
ممکنه سرخپوستهای وحشی به قلبهامون تیر بزنن
برادرم از وقتی که پا به آمریکا گذاشته بودیم مواظبِ سرخپوستها بود
هر دو به عنوانِ رنگرز تو ساختمونِ...
شمارهی 2 کارخونهی نساجیِ آمریکا استخدام شدیم
من به سرعت رئیسهای نساجی رو تحتِ تأثیر قرار دادم...
با تعهد و جدّیتم
هیچ سرخپوستی تو جنگلهای تری ریورز مخفی نشده بود
ولی یکیشون تو کارخونه کنارمون کار میکرد
اسمش نابی درینکواتر بود
از همون لحظهی اول برادرم از این سرخپوست خوشش نیومد
من با درآمدم هزار متر زمین...
تو بخش غربیِ شهر تو خیابون هالیهاک خریدم
تو هیچ کاری نمیکنی
زمین پر از خرگوش بود
اون خیلی نازه
من فوراً راه حلی برای خلاص شدن از شرِ این آفت پیدا کردم
هیچی نمیتونست جلوی رویای من رو بگیره
آمریکا جای آدمهای بزرگ بود!
خونهی من قرار بود باشکوه باشه
و هیچی از یه قصر کم نداشته باشه...
برای اولین زمیندارِ سیسیلیِ تری ریورز!
خانم... ولش کن
اون زن بازه
برادرم بیشتر از اونی که کمکم کنه موی دماغم میشد
سیمان قاطی میکنی یا نه؟
اینجا همهی کارها رو من میکنم!
لعنت بهت. سرت رو با این قطع میکنم!
در نهایت خودم تمام میخها رو زدم و آجرها رو چیدم
به عنوانِ برادر بزرگترش فکر کردم اگه براش زن بگیرم رفتارش درست میشه
بنابراین، برای پسرعموهام تو بروکلین نامه نوشتم و خواستم دخترِ خوبی معرفی کنن
من زنِ شهری برای برادرم و خودم نمیخواستم
نمیفهمم چرا باید برای زن پیدا کردن بریم بروکلین...
وقتی اینجا کُلی کُسِ قشنگ برای کردن هست
قبلاً فهرستی از تمام زنهای مناسبِ تری ریورز تهیه کردم
ولی تو با همهشون خوابیدی، مگه نه؟
احتمالاً آره
برادرم مثلِ بُزِ نری بود که همیشه کیرش شق بود
اون نمیتونست چشم از زنها برداره...
هر زنی که بود
هی، اون زنِ منه
بیا بریم وینچنزو، یالا
سرکارگر وینچنزو رو اخراج کرد...
ولی اون سرخپوستِ بدجنس رو اخراج نکرد
بیعدالتی که تا همین امروز خشمگینم میکنه
اگه شرایط جور دیگه بود، اعتراض میکردم...
ولی مردی که قسم خورده بختش رو دنبال کنه...
باید آماده باشه که چنین مسائلِ ناچیزی رو نادیده بگیره...
تا به اهدافِ بزرگتری برسه
گرچه ما نصفِ درآمدمون رو از دست دادیم...
و رفتار زنبازانه و بچگانهی برادرم بدتر از قبل شد
فقط قرار بود یه کار بکنی
بهت گفتم میخهای بلندتری بخری
باید یه درسی بهش میدادم
واسه همین به شوهرِ یکی از معشوقههاش خبر دادم
یه افسر پلیس تری ریورز که باهاش آشنا شده بودم
بهش گفتم اون شب زودتر بره خونه
ولی درسی نبود که مد نظر داشتم
وینچنزو نُه روز بعد از عفونت مُرد
وقتی برادرم تو بسترِ مرگ بود قولِ عجولانهای بهش دادم...
که از حیوونِ مورد علاقش مراقبت میکنم
قولی که خیلی سریع ازش پشیمون شدم
افسوس... همیشه مسئولیتِ فرزند ارشده...
که گرههایی رو باز کنه که برادرهای کوچکترش میزنن
یالا. بیا بیرون، بیا بیرون، بیا بیرون
بیا بیرون
« زیرنویس از سینا صداقت » .: SinCities :.
ورود اسرائیل به جنگ با عراق
دقیقاً چیزیه که صدام حسین میخواد
به خاطر امکانی که برای در هم شکستن ائتلافِ چندملیتی داره
دوایت اندرز گزارش میده که این امروز نگرانیِ مهمی در کاخ سفیده
دولت دیشب،
بعد از محکوم کردنِ حملات عراقیها،
با عجله سعی دارد اسرائیل را قانع کند که هواپیماهای آمریکایی و ائتلاف،
میتونن تهدید نظامی ایجاد شده توسط موشکهای اسکاد رو تلافی کنن
وزیر امور خارجه بیکر در ساعاتِ آخر شب،
در تماسی تلفنی به نخست وزیر ییتزاک شمیر
اطمینان داد که نیروهای ائتلاف
از قبل محلهای استقرار موشکهای اسکاد رو هدف قرار میدادن،
احتمالاً همونایی که تصور میشه منشاء حملات بوده باشن
یه لحظه صبر کنید، دخترها!
صبر کنید اون آقا بیاد بالا
نه، اشکالی نداره، میتونم فقط... همین بغل وایمیسم.
- از کنارم رد شید - نه، نه، نه
- شما برید - میتونن از کنارم رد بشن. اشکال نداره
- ممنون - آره، خیلی خب
- دومنیک - بله
سلام. لطفاً بیا تو
اصلاً... اصلاً توماس رو دیدی؟
آره، همین امروز به دیدنش رفتم
به نظر میاد داره خودش رو با محیط و داروهاش وفق میده
اون، میخواست این رو بدم بهت
اغلب سؤالاتی در موردت میپرسه
آره، چی میپرسه؟
میپرسه قراره دوباره تو رو ببینه یا نه
میگه ماهها از وقتی که به ملاقاتش رفتی میگذره
میخوای به دیدنش بری؟
چه فایدهای داره؟
دیدنِ من چه فایدهای براش داره؟
من کاملاً ناامیدش کردم. اونجا گیر افتاده.
و حتی اگه میخواستم هم نمیتونستم کمکش کنم
متوجهم
واکنشِ توماس به جنگ چی بوده؟
که شروع شد. پیشبینیش کرده بود
موشکهای اسکاد و بمبهای هوشمند. صحرای سوزان.
- همه چی - به ندرت بهش اشاره میکنه
- واقعاً؟ - اوهوم
عجیبه. این تنها چیزی بود که همیشه ازش حرف میزد
آخه فکر و ذکرش جنگ بود و حالا که شروع شده،
به ندرت بهش اشاره میکنه. آخه چرا؟
علتش چیه؟ به این خاطره که تسلیم شده؟
- احساسِ ضعف میکنه؟ - دومنیک
خوشحال میشم بیشتر در مورد برادرت باهات حرف بزنم،
ولی یه وقتِ دیگه
بالأخره، ما...
هردو این ساعت رو کنار گذاشتیم که در مورد خودت حرف بزنیم
برای همین بهم زنگ زدی، مگه نه؟
خب، فقط داشتم جوابِ تماست رو میدادم
تماسی که سه ماه قبل باهات گرفتم؟
این مدت چیکار میکردی؟
آخه، زمستون فصلِ خوبی واسه نقاشی نیست، واسه همین،
هیچ کاری نمیکردم
یه جورایی خوب زمانبندیش کردم
فقط، مردم بهم لطف داشتن
و برام غذا میاوردن
ری دستور پخت طاس کبابِ ماهیش رو تکمیل کرده،
اگه باورت بشه
چرا باید باورش سخت باشه؟
نمیدونم، مردهایی مثل اون... زیاد به مهارتِ...
آشپزیشون مشهور نیستن، مگه نه؟
چی ذهنت رو مشغول کرده؟
این اواخر زیاد مشغول خوندن بودم و...
چی میخوندی، دومنیک؟
یه کتابِ کوفتی که پدربزرگم نوشته
بابای مادرم
پدربزرگت نویسنده بود؟
نه، اصلاً. اون فقط...
یه جورایی کتابِ خصوصیشه. یه جور شرح حالِ شخصی.
قبل از این که ما به دنیا بیایم مُرده،
ولی، مادرم اون رو بهم داد
به زبونِ ایتالیایی بود،
و من میخواستم بدم براش ترجمش کنن
تا بتونه بخونتش قبل از این که،
میدونی، وقتی مریض بود،
ولی هیچوقت نتونست بخونتش
و خوشحالم که هرگز نتونست اون رو بخونه
برای چی؟
خب، مادرم تمام عمرش فکر میکرد اون
یه مرد عالی و شگفت انگیزه
و کاشف به عمل اومده که اینطور نیست، میدونی؟
تو کتاب به مادرت اشارهای شده؟
پدربزرگت رابطهی خودش با دخترش رو توصیف میکنه؟
هنوز به اونجاش نرسیدم
الان در مورد خودش و برادرش
و میمونِ برادرشه و...
جالب به نظر میاد
آره، خب، من بودم از این کلمه استفاده نمیکردم
کلمهای که استفاده میکردی چیه
افتضاح
مأیوسکننده
اون یه حروم زادهی تمام عیاره
اون خشنه.... بددهنه. اون...
تو روزِ روشن به برادرش خیانت میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.