Las primeras 200 líneas.
نمیتونی من رو از این چیزا دور کنی
از چی؟
از چیزی که همیشه اتفاق میوفته
...آنچه در قسمت های قبل "مردگان متحرک" دیدید
اسم پسرت چی بود؟
"آندره"
کاری رو انجام میدم که باید انجام بدیم- تصمیمش با من نیست-
...من برنامه های دیگه ای دارم
که به خاک و خیار ربط داره
،همه ـمون میتونیم کنار هم زندگی کنیم
و هیچکس نمیمیره
دروغگو
!نـــه
همه ی ماها واسه اینکه زنده بمونیم !دست به بدترین کارهای ممکن زدیم
سلام،بابایی
تو مرحمی واسه چشمای دردم
تو خوبی؟- آره-
بله،آقا
مشکلی نبود؟- نه-
شما چی؟- آره-
یه خورده
کارول،اینو بده من
چقدر گرسنه ای؟ از 1 تا 10 بگو
آره
خب،مدتی میگذره که چیزی نخوردیم
من میرم یه نگاهی به تله ها بندازم
میتونم باهات بیام؟
خب،دیگه چی میخوای یاد بگیری؟
هی،تو هم همینجور
یکی دو روز دیگه اینجا میمونیم
یخورده دیگه استراحت میکنیم
حالت بهتر شد؟
تقریباً دارم خوب میشم
الان دیگه نزدیک شدیم،درسته؟
به ایستگاه پایانی؟
آره- آره نزدیک شدیم-
،وقتی رسیدیم اونجا
بهشون میگیم؟
چی رو بهشون میگیم؟
همه ی بلاهایی که سرمون اومد رو
همه ی کارهایی که کردیم رو
حقیقت رو بهشون میگیم؟
بهشون میگیم که کی هستیم
ولی چجوری بهشون میگی؟ ...منظورم اینه که
ما کی هستیم؟
بفرما
این یکی کوچولو ـه
ولی جواب میده
خب،این فقط یه گره خفتی ـه ساده بود
،هر دو سمتش رو محکم میبندیم
بعد یه سمتش رو میبندیم به یه شاخه
حالا،میبینی که زمین اینجا چجوریه؟
یه جورایی مثل یه قیف میمونه
مسیرش اینه؟- آره درسته-
اینجا جایی ـه که تله ـت رو کار میذاری
بعد اینو زیر برگ ها قایم میکنی
و بعد دوروبرش رو چوب میذاری
بنابراین هر حیوونی که از اینور بیاد مجبوره که
یه راست بره توی تله
!کـــمک
!یه نفــر کــمک کنه- !کارل-
کارل،واسا بینم،کــارل - !بــرو عقب! بــرو عقب -
!کــمک
!گـم شو !بــرو عقب
!کــمک !یه نفر کــمک کنه
!کــمکم کـنید
!گــم شو
!نــه
!گــم شو
!کــمک! یه نفر کــمکم کنه- ما نمیتونیم بهش کمک کنیم-
!نــه! نــه! نــــه
!نــــه
باید بریم
صبح بخیر
همه چیز مرتبه؟
آره،فقط یخورده کمک میخوام
ساعت چنده؟
خیلی وقته دیگه نمیدونم ساعت چنده
،از وقتی که ساعتم رو دادم گلن
دیگه همیشه واسه من همین الان حساب میشه
صبح زوده
میتونی بیای اون آماده شده
صبح بخیر- صبح بخیر-
بث میخواد جودیت رو ببره
خب باید چکار کنیم؟
خودت میبینی
بهش نیاز پیدا نمیکنی
اون فقط مزاحم کارت میشه
بیا بریم
داشتم فکر میکردم شاید انتهای این راه یه خونه ای چیزی باشه
شاید حتی یه مغازه باشه
باید یه جایی همین دوروبر یخورده غذا پیدا بشه
هی،نگاه کنین
اون یه خرگوش ِ کوچولو بود
بالاخره یه چیزی بود
باید از تشکر کرد
از مسیر خوبی رفت
حواست هست همه ـش داریم درمورد چی حرف میزنیم؟
غذا
دیگه فراموش کردم این جور حس چجوری بودن
منم همینجور
امیدوارم به زودی دوباره بتونیم فراموش کنیم
نزدیک شدیم
فقط یه روز دیگه باید دووم بیاریم
اگر اونا مردم راه میدن بیان تو باید آدمای قویی باشن
باید یه سیستم برای اداره کردن اونجا داشته باشن
اگر اونجا همه چیز روبراه باشه که من تعجب میکنم
ما گذاشتیم مردم بیان داخل
آره گذاشتیم
همونجور که فرماندار گذاشت
آره،همیشه همینجوره دیگه،مگه نه؟
تا نبینیم متوجه نمیشیم
اصلا شاید اونجا دیگه وجود نداشته باشه
اُه،خدای من
تو گند زدی، عوضی
میشنوی؟ گند زدی
امروز روز تسویه حسابه، آقا
روز تلافی
یه قانون و اساس برای کل این دنیای لعنتی
لعنتی، فکر میکردم شاید بتونم
.شب سال نو رو استراحت کنم
حالا کی میخواد با من شمارش معکوس سال نو رو انجام بده،هان؟
هزارو 10
هزارو 9
هزارو 8- !جــو-
دست نگه دار- تو منو روی 8 نگه داشتی،درل-
فقط دست نگه دار
این یارو لو رو کُشت پس حرفی واسه گفتن نمیمونه
چیزی که این روزا راحت گیر میاد وقته
حرفتو بزن،دِرل
این آدما
باید بذاری برن
اینا آدمای خوبی هستن
خب،ف...فکر کنم لو توی این مورد باهات موافق نباشه
البته من مجبورم جای اون صحبت کنم
واسه خاطر اینکه این رفیقت اونو توی حموم خفه کرد
تو میخوای انتقام بگیری،میفهمم
پس از من بگیر،مرد
زودباش
این مرد رفیق ما رو کُشت
تو میگی اون آدم خوبیه
.میبینی،این چی...چیزی که گفتی یه دروغه
!یه دروغه
بیخیال- !نــه-
ادبش کنین رفقا درست و حسابی ادبش کنین
!نـه- بیا اینجا بینم،بچه جون-
!ولش کن لعنتی
هیس
نوبت تو هم میرسه فقط صبر کن تا نوبتت بشه
گوش کن،این کار من بود فقـط مـن
میبینی،حالا این درسته این دروغ نیست
ببین،میتونیم این موضوع رو حل کنیم ما آدمای منطقه ای هستیم
اول،باید دِرل رو تا سرحد مرگ بزنیم
بعد نوبت دختر ـست
بعدم هم پسر ـه
بعد من بهت شلیک میکنم و باهم بی حساب میشیم
ولش کن
اینقدر تکون نخور بینم
ولش کن
از پسش بر میام
اُه،حالا اوضاع خیلی بدتر شد
هیس
!زودبــاش،پـاشو
زودباش بذار بینم چی تو چنته داری
هیس
....اونو ول کن قبل از اینکه- هان؟بیا اینجا بینم-
حالا میخوای چه غلطی کنی،ورزشکار؟
میکُشمش !میـ...میکُــشمش
بذار پسره بره
اون مال منه
برو عقب ...برو
....خواهشــ
بیا اینجا
موضوع چیه؟
،اون خوک های وحشی که توی جنگل هستن
رام کردنشون زیاد سخت نیست
اسب هایی که دیدیم هم همینجور
ما بذرهای مختلف رو داریم میتونیم غذای خودمون رو پرورش بدیم
وقتشه که شروع به کِشت و کار کنیم
باشه
خودم تنهایی نمیتونم انجامش بدم
باید برم اون بیرون
گشت بزنم، مراقب فنس ها باشم
بهت یاد میدم که چجور کشاورزی کنی
تو هم به کارل یاد بده
قراره واسه یه مدتی اینجا باشیم
اونا به کمک من نیاز دارن
دو ماهی هست که اینجاییم
تو اینجا رو سرپا نگه داشتی
جنگ دیگه تموم شده،ریک
نه،ما از این بابت مطمئن نیستیم
من دارم درمورد تو حرف میزنم
...دارم اینو میگم،و خوبم میدونم که دارم چی میگم
تو به کارل گفتی که نره بیرون،این قبوله؟
ولی اون به پسره شلیک کرد- آره،میدونم-
اون به پدرش نیاز داره
اون به پدرش نیاز داره تا راه رو بهش نشون بده
چه راهی رو میخوای بهش نشون بدی؟
اون میتونه تیراندازی کنه،همه ـمون اینو میدونیم
ولی زندگیش قراره چه شکلی باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.