Las primeras 200 líneas.
لوبینسکی،کوبینسکی،لومینسکی،روزانسکی و پوزنانسکی
در ورشو پاییتخت لهستان هستیم
آگوست سال 1939 اروپا همچنان در صلح است
در حال حاضر زندگی در ورشو مثل همیشه عادی جریان دارد
ولی ناگهان به نظر میرسه چیزی اتفاق افتاده
آیا اون لهستانی ها روح دیدن؟ چرا اون ماشین یک دفعه ایستاد؟
به نظر میرسه همه به یه جا خیره شدن
مردم ترسیدن،وحشت کردن و متحیر شدن
یعنی این درسته؟باید درست باشه.شکی درش نیست
مردی با سبیل کوچک آدولف هیتلر
آدولف هیتلر در ورشو! اونم زمانی که دو کشور هنوز در صلح هستن.
و خودش تنها؟
با این همه شور و شعفی که ایجاد کرده اصلا نگران به نظر نمیرسه
امکان داره توجهش به مغازه آقای ماسلوفسکی جلب شده باشه؟
امکان نداره اون گیاه خواره!
با این حال همیشه به رژیمش پایبند نیست
بعضی وقتا کشور ها رو قورت میده میخاد لهستانم بالا بکشه؟
به هر حال ججوری به اینجا رسیده؟ چه اتفاقی افتاده؟
همه چیز از مرکز فرماندهی پلیس مخفی در برلین شروع شده بود.
درود بر هیتلر
-درود بر هیتلر -جناب سرهنگ! ویلهم کوتز اینجاست.
اگه دوست دارین یه نگاه به گزارشش بندازین
-امیدوارم حرف بزنه -بهتره همین کارو بکنه
-بفرستش تو -بله قربان
ویلهلم کوتز!
درود بر هیتلر
خب ویلهلم میدونم که یه تانک کوچیک میخوای که باهاش بازی کنی
بله پدرم قول یکیشو داره اگه یه کارت گزارش خوب بگیرم
ولی پیشوای ما درباره گزارشت شنیده
و تصمیم گرفته همونی رو که میخواستی بهت بده
درود بر هیتلر
قراره به پدرت بگی که کی اینو بهت داده مگه نه ویلهلم؟
معلومه! پیشوای ما
بعدش ممکنه بابات یکم بیشتر از پیشوا خوشش بیاد مگه نه؟
حتما
-الان دوستش نداره،داره؟ -نه
و بعضی وقتا چیزای مضحک دربارش میگه ،نه؟
اون میگه اسم یک برندی (نوعی شراب)رو ناپلئون گذاشتن
و اسم یه ماهی رو هم به خاطر بیسمارک(نخست وزیر آلمان) گذاشتن
-...و اسم هیتلرم قراره به عنوان -یه تیکه پنیر به کار بره
-اره -اره
-تو از کجا میدونستی؟ -خب این یه عقیده عمومیه
عقیده عمومی؟
امیدوارم سوتفاهم نشه من همیشه ...
میدونین سرهنگ،امیدوارم به وفاداری من شک...
درود بر هیتلر
پیشوا
درود بر هیتلر
درود بر خودم
این توی فیلمنامه نیست
-ولی آقای دوباش لطفا -این توی فیلمنامه نیست آقای برانسکی
-ولی خنده داره -من اینجا خنده نمیخوام
چند بار بهت گفتم چیزی اضافه نکنی
-من میخوام... -نظر منو میخوای آقای دوباش؟
نه نمیخوام
بسیار خب،اجازه بدین واکنشمو نشون بدم
خنده باید بهش توجه بشه
آقای گرینبرگ من شما رو به عنوان بازیگر استخدام کردم نه یک نویسنده متوجهی؟
فیلمنامه چی میگه؟
-من وارد میشم -و تو چی میگی؟
-هیچی -پس هیچی نگو
من اینجا نشستم منتظرم برای صحنم و مشتاقم که بازی کنم
و مجبورم که هی صبر کنم تا از فضای نقش خارج شم
فقط به خاطر اینکه دو تا بازیگر فسقلی میخوان نقششونو بزرگ کنن
آقای راویچ اصلا بامزه نیستی!
چطور جرعت میکنی به من بگی گوشتالو (اینجا ham ایهام داره به معنای گوشت و بی مزه)
از همه میخوام اینو بفهمن
این یک نمایش جدیه،یک درام واقعی...
-صبح بخیر دوباش -صبح بخیر
-لباسم چجوره؟ -خیلی خوبه
این یک مستند نازی...
این لباسیه که میخوای توی اردوگاه کار اجباری بپوشی
-فکر نمیکنی قشنگه؟ -حتما
خب چرا که نه فکر میکنم پارادوکس بزرگیه
فکر کن من توی تاریکی شلاق میخورم،جبغ میزنم،برقا میرن
و بعد حضار منو با این لباس جذاب روی زمین میبینن
-نمایش خنده داریه -درسته گرینبرگ
تو دخالت نکن!
این ستاره بزرگ،هنرمند چرا باید این قدر بی ارزش نشون بده
حتما دیوونه شدی
منظورت چیه که اینجوری با زنم حرف میزنی؟ چجور جرعت میکنی؟
متاسفم.کنترلمو از دست دادم
عزیزم لباسه بو میده
تو فقط میترسی من از نقش جا بزنم
من بترسم؟چرا باید بترسم؟
معلومه که نه تو بهترین بازیگر جهانی
-همه اینو میدونن،حتی خودت -الکی خودتو شاخ نکن
از هر فرصتی استفاده میکنی که مهم جلوه بدی دیگه مسخره شده
هروقت یه داستانو شروع میکنم تو تمومش میکنی
اگه رژیم بگیرم تو وزن کم میکنی اگه سرما بخورم تو سرفه میکنی
اگه یه وقت بچه دار بشیم مطمئن نیستم که مادره من باشم
من راضیم که پدره باشم.
آقای دوباش فقط یه فرصت بهم بدین
-کی گریمت کرده؟ -من،آقای دوباش
-مشکلش چیه؟ -نمیدونم فقط قانع کننده نیست.
از نظر من فقط یک مرده با یک سبیل کوچیک
ولی اون هیتلر بوده
صبر کنین،قضیه فقط سر سبیل نیست.سر...نمیدونم
-نمیتونم هیتلرو توش ببینم -من میتونم
من میدونم
اون عکس باید شبیه اون باشه
ولی اون عکس هم از من گرفته شده
پس عکس هم اشتباهه
ببینین آقای دوباش من هیچی نیستم و باید زیاد تلاش کنم
ولی میدونم شبیه هیتلرم و همین الان ثابتش میکنم
من میرم به خیابون و ببینین چه اتفاقی میفته
و اینطوری آدولف هیتلر در آگوست 1939 به ورشو اومد
میشه امضاتونو داشته باشم آقای برانسکی؟
-برانسکی؟ -چرا،حتما
میدونم خنده داره
بعد دوباش بهم گفت، برانسکی!تو قراره هیتلرو بازی کنی
فکر کردم اون شروع واقعی شغلمه
نگران نباش برانسکی اونا نمیتونن استعداد واقعیو تا ابد مخفی نگه دارن
یه روزی میرسه نقش شایلوک رو بازی کنی
سکانس ریالتو
شکسپیر موقع نوشتنش حتما به من فکر میکرده.اون منم
آیا چشم نداریم؟آیا دست نداریم؟...
اندام،حواس،ابعاد،عاطفه،اشتیاق...
پرورش یافته با یک خوراک آزرده با یک اسلحه
متاثر از یک بیماری
اگر ما را بخراشی،خونریزی نخواهیم کرد؟...
اگر ما را قلقلک دهی،نخواهیم خندید؟...
اگر ما را مسموم کنی نخواهیم مرد؟
در حد به گریه انداختن بازی کردی!
-به جاش باید نیزه راه ببرم -همش همین کارو میکنیم. نیزه راه بردن
حمل نیزه توی اولین صحنه و دومین صحنه
Carry Rawitch off the scene in the last act.
چقد دوست دارم اون خپلو درست وسط صحنه بندازم
خیلی خنده دار میشه
سلام،آقای تورا هستم
لطفا یه سفارش سوسیس و ساندویچ پنیر و یک لیوان آبجو برام بدین
سریع لطفا،ممنون
-تماشاگرا امشب یکم سردن -نه از نظر من
میدونم دارم افتضاح بازی میکنم وقتی دعوا میکنیم همیشه همینطوریم
-یه حرفی بزن -ای متقلب
سکانستو با پولونیوس(شخصیت هملت) دیدم هیچوقت از این بهتر نبودی
اگه گریمم خراب نمی شد همین الان بوست میکردم
عزیزم،امروز صبح درست میگفتی
بعد تمرین نمایش احساس خیلی بدی داشتم رفتم پیش دوباش و بهش گفتم
وقتی نمایش جدیدو تبلیغ میکنه اسم تو رو اول بزاره
واقعا عزیزم؟لطف کردی ولی واقعا برام مهم نیست
همینو دوبیش گفت پس ما همونطور که بود گذاشتیمش
ولی عزیزم میدونی چه احساسی بهت دارم
اینکه چرا حتی...
-گل؟ -قشنگ نیستن؟
-جدی باش.کی اونارو فرستاده؟ -نمیدونم.کارتی روش نبود
دوباره بدون کارت؟سه شب پشت سر هم.کیه؟
مطمئنم شخصا با من ارتباطی نداره
این مرد احتمالا عاشق تئاتره طرفدار هنر
کسی که شبا پشت سر هم توی گالری میشینه
فقط یکی از اون بچه های بیچاره ای که نمیتونن پول بلیتو تقبل کنن
ولی صاحب کلی گل شده و داره از دستشون خلاص میشه
سه شب پشت سر هم
حتی شکسپیر هم نمیتونه سه شب پشت سر هم هملتو ببینه
-فراموش کردی داری هملتو بازی میکنی -درسته
آقای تورا به صحنه
ماریا عزیزم، میخوام سکانس بزرگمو بازی کنم
جوزف عزیز دلم، قسم میخورم نمیدونم کیه
ممنونم عزیزم
درسته آنا،نمیدونم کیه ولی گمون کنم بدونم کیه
-منظورت همون خلبان جوونه؟ -اره خیلی جوونه
دوباره توی ردیف دومه هر شب خوش قیافه تر میشه
بد برداشت نکن از حرفم. من عاشق شوهرمم و چرا که نه؟
اون فوق العادس
فقط درباره کوچیکترین چیزها بی منطق میشه
مثل همون چیز کوچیکه توی ردیف دوم
منتظر جوابم
"ستوان استانیسلاو سوبیانسکی" درسته همونه.
-خیلی رنج میکشه؟ -آره،مجبور شده سکوتشو بشکنه
-نمیتونست بیشتر تحمل کنه؟ -نه
-کوچولوی بیچاره -اون فقط یه پسر سادست
-اوه نه -ازت چی میخواد؟قبولش کنی؟
داره میمیره که منو ببینه حتی برای یک دقیقه
البته که نه .با این حال نمیخوام بهش بی ادبی بشه
فکر میکنم اشتباهه که کسانی که تحسینت میکنن و بلیت میخرنو نادیده بگیری...
عزیزم،وقتتو با این بهانه ها هدر نده
اگه میخوای ببینیش هنوز که جوونه ببینش
آره فکر میکنم که به مردم تعلق دارم
ستوان عزیز... صبر کن تا ببینیش آنا
متاسفانه وقتم کامله پره
ولی اگر بر دیدن من اصرار دارید به اتاق تعویض لباسم برگردید
وقتی هملت با خودش حرف میزند "بودن یا نبودن"
-چطور به نظر میرسه؟ -مطمئن
"ای بار سنگین!
میشنوم که میاد
"بیایید صرف نظر کنیم قربان!"
"بودن یا نبودن"
" مسئله این است"
آیا شایسته تر آن است
که به تیر و تازیانه تقدیر جفاپیشه تن دهیم
یا این که ساز و برگ نبرد برداشته...
ممنونم خانم تورا برای پذیرش من
اگر میدونستین که چقدر منتظر این لحظه بودم
-و حالا احتمالا ناامید شدین -خانم تورا!
-لطفا بشینید -ممنون
پس شما آقایی هستید که اون گل های دوست داشتنی رو برام فرستادین.ممنونم
به نحوی من شما رو در ذهنم کاملا متفاوت به عنوان یک جنتلمن سالخورده و با وقار تصور کردم
و حالا شما رو میبینم...
نمیدونم درست بود که شما رو اینجا ببینم
میدونین،من هیچ وقت غریبه هارو در اتاق لباسم نمیبینم
No comments yet. Be the first to leave one.