Las primeras 178 líneas.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
بدون فوتِ وقتِ بیشتر شما را به تماشای قابلیتهای این هوش مصنوعی دعوت میکنیم.
آمادئوس.
پایههای این سیستم بر اساس نظریاتِ پژوهشگر ماکیسه کوریسو بنیان نهاده شده.
لطفا به صفحه نگاه کنید.
میبخشید.
بارگزاری کاملِ سیستم مقداری زمانبر هست.
لطفا منتظر باشید.
چی، بالا نیومده خراب شد؟
اصلا ذخیرهی خاطرهها بهعنوان دادههای کامپیوتری ممکن هست که اونها بخوان انجامش بدن؟
به نظرت نمونهی خاطراتشون رو چطوری تهیه کردن؟
از نقطهنظر پزشکی این کارتون مزخرفِ محضـه.
بازنویسیِ دادههای دیجیتالی روی مغز یک ناممکنِ بزرگـه.
این دیوونگیِ محضـه.
من مقالهای که توی مجلهی ساینس چاپ شده رو خوندم ولی حتی یککلمهش هم تو کتم نرفت.
مخصوصا که نویسندهی اصلیش یه دختر ۱۷ سالهی تازه به دوران رسیدهس.
ببین چیمیگم آقا!
اعتراض دارم!
وقتی خودت امتحانش نکردی، چطور مطمئنی که امکانپذیر نیست؟
دنیای ما پر از فنآوریهایی هست که همه میگفتن ایجادش ناممکنـه.
اگه اون پژوهشگرها مرزهای دانش رو نمیشکستن، آیا به اون چیزها الآن دسترسی داشتیم؟
منتقدهایی مثل شما هیچ گوهی تو زندگیشون نمیشن!
شگفتآوره!
رشدِ پیوستهی علومِ زمانِ ما مرهون آدمهایی مثلِ این مردِ جسور است.
بنده از ایشان همت و جسارتی دیدم که این ظرفیت را دارد که سومین انشتین تاریخ شود.
چیش.
هرچند، حکم بر این است که دانشمندان آرامش خویش را حفظ کنند.
داد و فریاد را برای وقتی باید نگه داشت که آزمایشهایمان به موفقیت رسیده باشد.
از شکیبایی شما متشکریم.
مترجمِ خیلی بهتری در پردهی پشتِ سرم جای من را خواهد گرفت.
حضارین گرامی، از دیدارتون خوشوقتم.
بنده هیاجو ماهو هستم.
درواقع، وجودِ من از ۷۸ ساعت و ۲۲ دقیقهی گذشتهی ایشون نشات گرفته.
به بیان دیگر، بنده طبقِ خاطراتِ چهار روز گذشتهی هیاجو ماهو فعالیت میکنم.
دارم میبینم که یکی تو ردیفِ پنجم درحال پوزخند به منـه.
بله، شمایی که چهارخونهای قرمز تنتونه.
میخواهید حدس بزنم که در چه فکری هستید؟
اگه بنده از قبل برنامهریزی شده باشم، این رفتار و واکنشهای بنده غیرعادی به نظر نمیرسه.
و یا شاید...
ممکنه ایشون از طریق کامپیوتر درحال کنترل کردن رفتار من باشه؟
اما اکثر شما به احتمال زیاد دارین به این فکر میکنید:
ذخیرهسازی خاطرات بعنوان دادههای دیجیتال عملی ناممکن است.
خب، پس...
اگه اینطور باشه، پس من چه هستم؟
آمادئوس...
شماره حسابم رو میخوای؟
به کسی نمیگمش.
از چه وقت دیگه با پدرم حموم نرفتم؟
میخوام بعنوان آزار جنسی بدم شتکت کنن؟
نهخیر، نمیتونم بگم که هفتهی پیش چه پیژامهای تنم بوده.
یادم نمیاد.
ببین هوش مصنوعی به کجا رسیده...
تازهشم، پاسخهای احساسی بده و اطلاعات بیارزش رو فراموش کنه.
انگار اون واقعا مثل--
اصلا با اینجور مهمونیها میونهی خوبی ندارم.
عه، تو همونی که پشتِ میزِ پیشخوان بودی...
ائـ...
من اوکابه رینتارو هستم.
شما هم هیاجو-سان بودید، درسته؟
اسم خیلی عجیبیـه، نه؟
البته تو اوکیناوا خیلیها این اسم رو دارن.
خب...
اوه.
لباس آورده بودم که بپوشم.
ولی یادم رفت...
به خاطر قبلا عذر میخوام.
عه؟
خب، اینکه جفتپا پریدم وسط سمینارتون.
نگران نباش.
اگه پا پیش نمیذاشتی و حرفی نمیزدی، ازین هم بدتر میشد.
درضمن، نمیخواد خیلی رسمی با من برخورد کنی.
پس خودت گفتیها.
سمینارِ امرزتون فوقالعاده بود.
توسعهی هوشی به اون بینقصی کار بینظریـه.
خیلی ممنونم... ولی باید خدمتتون عرض کنم که...
متاسفانه، خیلی با تکمیل بودن فاصله داره.
واقعا میگی؟
یه عالمه مشکل و باگ داره.
مثلا، وقتی دادههای خاطرهی استخراج شده رو درون فردی قرار میدیم،
تا وقتی که مغز ازش استفاده نکنه، بیفایدهست.
وقتی مردم میخوان به حافظهشون دسترسی پیدا کنن،
یه سیگنال از لوب پیشانی به لوب گیجگاهی ارسال میشه.
سیگنالهای جستوجوی حافظهی بالا و پایین...
تعجب کردم که میدونی!
برای اینکه سیگنالهای منتقلشده بتونه توسط لوب گیجگاهی مورد استفاده قرار بگیره...
و بعدش، با ارسال سیگنال کپی شده به لوب پیشانی...
سیگنال جستوجوی حافظه به درستی کار میکنه.
درست گفتم؟
بگو ببینم... خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی؟
ا-انقدر عجیبه؟
یکی از همکارام دقیقا همین نظریهای رو داشت که تو گفتی.
جالبش اینجاست که هیچوقت این نظریه رو جایی منتشر نکرد.
درحالی که حتی سر رشتهای تو علم عصبشناسی نداری، به همون نتیجهای رسیدی که اون خانوم رسیده؟
باور کنم تصادف بوده؟
نه...
عه؟
هرچیزی که گفتم، قبلا کوریسو درموردش سخنرانی کرده بود.
کوریسو؟ کی؟ کجا؟!
همون وقتی که بهعنوانِ دانشجوی مهمان اومده بود اینجا.
باهم دوست شدیم و درمورد اینجور چیزها صحبت میکردیم.
اون... دوستِ تو بود؟
درسته.
میبخشی اگه به نظر میرسه داشتم مخفیش میکردم.
نه...
تازه خیلی هم ازت ممنونم.
چون با اون دوست شده بودی.
گرچه باهم فقط جر و بحث میکردیم.
الحق که خودشه.
به هر قیمتی که شده اقرار به شکست نمیکرد.
آره...
و برای بحث کردن، بحث رو پیش میکشید
یه بار هم گفته بود مغزت رو از کلهت در میارم.
چه باحال.
مگه نه؟
باید بیشتر به تربیتِ پژوهشگرهای جوانتون اهمیت بدید.
حق با شماست. باید بیشتر توجه میکردیم.
باید ببخشید.
شرمنده...
عجیبه، نه؟ یهویی اشکم درومد...
نه...
شما دوتا... نزدیک بودین؟
اینطوریها هم نبود، ولی...
دماغت.
لازم نکرده بگی.
پس اینجا بودی.
اوه، این که مستر انشتینِ خودمونـه!
خوشحالم که به مهمانی رسیدید.
نکنه ازون دعواهای عاشقانهی ژاپنیـه؟
یه تعظیمِ اصیلِ ژاپنی بده تا از دلش درآد!
نه، راستش--
قضیه این نیست!
خودبهخود اشکم درومد...
داشتیم درمورد کوریسو حرف میدزیم که من...
کوریس؟
نکنه داری میگی که تو و کوریسو باهم آشنا بودین؟
آه، بله.
پس اینطور...
پس وقتی ژاپن مونده بود باهاش آشنا شدی...
بنده اوکابه رینتارو هستم، دانشجوی دانشگاهِ توکیو دنکی.
حین برگزاری سمینار...
به خاطر دفاع از کوریسو صدات بلند شد؟
خب، چیزه...
خب درواقع، میشه همینطور گفت.
اگه اینطوره... ماهو؟
فکر نمیکنی وقتشه تا مستر اوکابه رو به دوستمون معرفی کنیم؟ اون خانوم؟
اون خانوم؟
استادِ من! ولی اون یه غریبهس! تازهشم فقط یه دانشجوـه!
اگه دوستِ کوریسو بوده، پس نمیشه بهش گفت که یه غریبهس.
ما باید خدارو هم شکر کنیم که اونها اینجا همدیگه رو میبینن و قبولش کنیم.
یه لحظه خواهشا.
دقیقا متوجه نشدم چیبه چیـه. کی رو میخواین به من معرفی کنین؟
اون یه شخص نیست.
منظورش آمادئوسـه.
به اون نسخهی نمایشی که نشون دادین؟
آمادئوس اونموقع داشت از دادههای آزمایشی من استفاده میکرد، ولی فقط من نیستم.
ما دادههای یه پژوهشگر دیگه رو هم داریم.
یکی دیگه؟
دروازهی جنوبی شهر واکو
آمادئوس خاطراتِ کوریسو رو هم داره ذخیره میکنه؟!
تا الآن، با همهی دادههایی که داشتیم، فقط من و ماهو باهاش صحبت کردیم، اما...
میدونی که، دیگه صحبتهامون ته کشیده.
خب چی میگی؟
بهتره قبلش خوب فکراترو کرده باشی.
نمیدونم رابطهت با کوریسو تا چه حد نزدیک بوده، ولی...
هرچقدر به هم نزدیکتر بوده باشین، دیدارت با آمادئوس هم برات بیرحمانهتر میشه.
خاطراتِ اون، هشت ماهِ پیش...
خوش اومدی.
موسسهی علوم مغزی
ما به دنبالِایجادِ سازمانِ پژوهشبنیانِ جدیدی از متخصصینِ مغزواعصابِ تمام دنیا هستیم.
فعلا فقط آزمایشگاهمون تکمیل شده.
استاد کجاست؟
امروز یکشنبهس. تعطیله و نمیاد.
یه بار دیگه میپرسم... واقعا مطمئنی؟
شما دوتا بیشتر از اونی که فکر میکردم به هم نزدیکین، مگه نه؟
آمادئوس دقیقا مثلِ اون حرف میزنه و رفتار میکنه.
پس خیلی راحت به اشتباه میافتی.
انگار که داری واقعا با خودش صحبت میکنی و زندهس.
اما، آمادئوسای که میبینی، از خاطراتِ برداشته شده از اون در اسفند بوده.
No comments yet. Be the first to leave one.