Las primeras 200 líneas.
* یک، دو، سه، چهار
* یک، دو، سه، چهار، پنج، شش *
* تکون بده، رفیق
* یک، دو، انجامش بده
* یک، دو، سه
* چهار، چهار
برایان رو ندیدم.
اون با جاستینه. شب قرارشونه.
هووو-هو.
ببخشید، مزاحم که نشدیم؟
نه. کار و کاسبیهست.
دائم در حال تلاش، شب و روز،
مثل ساعت زدن و رفتن نیست
از ۹ صبح تا ۶ عصر تو شرکت ورتشافتر.
اما فقط فکر کن، تو یه آدم موفقی.
نه اینکه وقت زیادی برای لذت بردن ازش داشته باشم.
چیزی که تو نیاز داری یه چیزیه که پلکهاتو باز نگه داره.
آره، مثل اون.
آره، درسته.
انگار یه خدای نورس
قراره به من علاقه داشته باشه.
تا وقتی امتحان نکنی، هیچوقت نمیدونی.
آره، چه جهنمی؟
خیلی خستهام که اهمیت بدم.
کارت درسته، پسر. - آره.
سلام. اوضاع چطوره؟
من تد هستم.
شاید بتونی ازش به عنوان یه نشانگر کتاب یا چیزی استفاده کنی.
این تویی؟ - درسته.
من رئیسشم.
من ثور هستم. - * فقط زل نزن
خب، نظرت راجع به قرار گذاشتن چیه؟ - * با من برقص
من و تو؟
* فقط زل نزن
* با من برقص - فهمیدم...
ثور. - * فقط زل نزن
* با من برقص
شمارهشو بهت داد؟
به نظر میاد موفقیت بهترین داروی محرکه.
اوه، لعنتی!
- خب، اگه این جذابترین پروفسور نباشه
تو کل دنیا چی هست؟
- ممنون که باعث شدی حالم خیلی بهتر بشه.
کار درستی کردی.
طرف مثبته.
کاملا خواستنی.
کلی مرد قابل...
هست که لازم نیست نگرانشون باشی.
بیا، بریم برقصیم.
* گرما رو حس کن
* لحظه رو حس کن، ریتم رو حس کن *
* اشتیاق رو حس کن، گرما رو حس کن *
درسته، کلی مرد قابل... (حذف) هست
و من حتی با چندتاشون قرار هم داشتم.
بیشتر از چندتا.
مشکل فقط اینه که...
اونا بن نیستن.
نمیتونم فکر کردن بهش رو متوقف کنم.
وسواس گرفتم. - و من...
سعی میکنم غذا بخورم.
- این یه نمونه کلاسیک از پشیمونی آخر رابطه است.
که با این واقعیت بدتر شده که
تو کسی رو نداری که جایگزینش کنی.
تقصیر خودمه.
نباید اجازه میدادم تحت تأثیر حرفهای بقیه قرار بگیرم.
خب، تو واضحا شک داشتی
وگرنه به همهمون میگفتی بریم به جهنم.
احتمالا یه مقدار حقیقت توش هست، مایکل.
فکر میکنی خیلی دیره؟
میدونی، من تخممرغهامو با بیکن سفارش دادم...
باشه. - نه گروه درمانی.
اوه.
- اگه بن رو میخوای، برو و به لعنتی بگیرش.
هی!
طرف تو بیکن.
اوه، خب.
نمیشه دوباره به خوک چسبوندش.
اوه-اوه.
این چشمهای سگ کوچولویی فقط یه معنی میتونه داشته باشه.
مشکل پسر.
بن.
اوه.
عزیزم.
مرد مناسب از راه میرسه. خواهی دید.
و وقتی این اتفاق بیفته، تو درست همونجا خواهی بود
با قلب بزرگ و گرمت
و اون صورتی که فقط دلت میخواد نیشگونش بگیری
مثل یه هلو.
ام! به این نگاه کن.
درسته؟
فراموش نکن،
دوشنبه شب، شب زیتی.
عالیه، پس میتونم چاق و مجرد باشم.
بهت میگم، برایان،
اون داره منو دیوونه میکنه.
به شما دوتا گفتم که رفتار کنید!
اون این کارو کرد.
نه، اون این کارو کرد.
(کلمه تحقیرآمیز)
همجنسگرا.
ببین، بشین و خفه شو. - هی!
وگرنه کاری میکنم که تخمهات هیچوقت پایین نیاد.
میدونی، من همهکار براش میکنم.
فکر میکنی اون قدردانشه؟
فکر میکنی اصلا یه بار میگه، "ممنون"؟
تنها کاری که میکنه، انتقاد کردنه.
منظورم اینه که، هیچچیز براش به اندازه کافی خوب نیست.
چرا نمیکشیش؟
هیچ هیئتی روی زمین تو رو محکوم نمیکنه.
همهشون مادر خودشون رو دارن.
من یه ایده بهتر دارم.
تو باهاش کنار بیا.
تو با خواستههاش،
مشروبخوردنهاش،
که از وقتی بابا مرده خیلی بدتر شده، کنار بیا.
اون داره جشن میگیره.
- چرا اونو پیش دکتر،
کلیسا، برای درست کردن موهاش نمیبری؟
گور بابای این حرفا.
خفه شو.
اون مادر تو هم هست،
و تو نمیتونی فقط منو بهش بچسبونی.
تا حالا جواب داده. - خب، دیگه نه.
من ازش مراقبت کردم--
خب، از هر دوشون، از وقتی بچه بودیم
درحالی که تو فقط بدون هیچ مسئولیتی رفتی.
حالا یا بهم کمک میکنی، برایان،
یا قسم میخورم،
اون مال توئه.
همهاش مال تو.
بیا، بریم. - آخ. نمیخوام برم.
گفتم میریم. بریم.
آخ. - آخ، این خیلی بده.
خب، من پلیس، کابوی، رئیس سرخپوست رو بازی کردم.
بعد از این، فکر کنم گروه دهکده رو هم بازی کردم.
تد؟
هی.
ها؟ - بیچاره بچه.
تو واقعا خستهای.
فاکتورها. لیست حقوق.
حسابهای دریافتنی.
مثل ورتشافتر هزار برابر.
و قرار بود امشب ثور سیخزن رو ببینم.
اوه، فایدهاش چیه؟
خیلی خستهام که حتی حالم بهم بره.
عزیزم،
تو تو این کاری.
یه کیر سفت
دم نوک انگشتاتهست.
"ویاگرا"؟
نمیدونم.
دقیقا یه امتیاز برد تو این مورد نداشتم
وقتی پای مواد درمیون باشه.
من تردید تو رو درک میکنم.
و معمولا باهات موافق بودم،
اما، اوه، اما این چیزا برای هشتاد سالهها ساخته شده.
اگه اونا بتونن مثل یه آدم سی ساله بکنن،
حتی تو هم باید بتونی مثل یه آدم هشتاد ساله بکنی.
تو تا حالا امتحانش کردی؟
فقط وقتی با تجهیزات سنگین کار میکنم.
و؟
چند ساعت دووم میاره، حداکثر.
اما به اندازه کافی طولانی که یه شب داشته باشی
که هیچوقت فراموشش نکنی.
بن.
هی، مایکل.
- چه تصادفی، که منو اینجا دیدی.
اوه، نه واقعا. من اینجا زندگی میکنم.
خب، از دیدنت خوشحال شدم.
- حقیقت اینه که، من دو ساعته که تو خیابون بالا و پایین میرم
و منتظر تو بودم.
دوست داری بیای بالا؟
میتونم یه چیزی بهت بدم که بنوشی؟
نه. ممنون.
اوه، یه دوستم اینو بهم داده.
قراره شکمشو بمالی تا شانس بیاری.
کار میکنه؟
ضرری نداره.
بیا تو، بودا، رفیق قدیمی.
داشتم بهت فکر میکردم.
خیلی زیاد.
منم به تو فکر کردم.
آره؟
فکر میکنم ممکنه زیادهروی کرده باشم.
میدونی، در مورد مثبت بودنت.
هوم.
- من به حرف خیلی از آدما گوش دادم
وقتی که باید به حرف خودم گوش میدادم.
به هر حال...
دوست دارم دوباره شروع کنم.
یعنی، اگه کسی رو نمیبینی.
کسی رو نمیبینی، درسته؟
نه.
خب، پس خوبه...
میتونیم از همونجا که رها کردیم، شروع کنیم.
ببین، اوه، من از اینکه اومدی و منو دیدی ممنونم
و از همهی حرفایی که زدی
که این دفعه همه چی فرق میکنه.
اما نمیتونم این ریسک رو قبول کنم.
باید بدونم که
No comments yet. Be the first to leave one.