Las primeras 178 líneas.
مترجم: Negar FD
روی!
روی!
فقط میخوام...
تمام روز و شب بهم گیر میدی (سال 1938، اوانزویل، ایندیانا)
-ناراحت نشو من... -ناراحت نشم وقتی بیدارم میکنی
-خوشم نمیاد وقتی... -برام مهم نیست کسی بشنوه یا نه
بیا اینجا!
یه چیزی برات درست کردم.
هزاران نفر از مردم جمع شدهاند
تا شاهد مراسم تحلیف ریاست جمهوری جان فیتزجرالد کندی باشند.
اتومبیلها وارد خیابان "پنسیلوانیا" میشوند
زیرا امیدوارند بتوانند نیم نگاهی به بانوی اول، جکی کندی بیندازند
در لباسی طراحی شده توسط "اولگ کسینی"
همراه کلاه پیلباکسی ساده اما شیک طراحی شده توسط آقای "هالستون"
اسمتو گفتن؟؟
ببخشید، صبح به خیر...
میشه گفت، ظرافت داره....
فکر میکنم خانم خیلی خوششون میاد...
اینجا چه خبره؟
چه خبر شده؟
ژاکلین کندی یه بار اسمتو به زبون آورد
و تا همین الان 50 تا کلاه فروختیم... هنوز ساعت 10 هم نشده.
تو خودشی، نه؟
تو آقای هالستونی
درود بر جکی کندی!
گور بابای جکی کندی.
هالستون! چرا بعد از همه بلاهایی که سرش اومده این حرفو میزنی؟
اون تو رو به وجود آورد، هالستون. (سال 1968)
و بعد منو کشت.
دیگه کلاه نپوشید تا اون مدل موهای داغون غولآساش خراب نشن.
یه لحظه وقت داری؟
ببخشید، همونطور که میبینی خیلی سرمون شلوغه.
هالستون، گزارش ربع دوم رسید...
خوب نیست.
فروش کلاه نسبت به 3 ماه پیش، 30% پایین اومده، و نسبت به 3 ماه قبلترش 40% پایینتر.
-پس داری میگی کارمون بالا گرفته... -نه، اینو نمیگم!
خودت میدونی که چی میگن... اعداد بی معنین.
کی اینو میگه؟
خب همه! همیشه.
مشکل اینجاست که مردم دیگه کلاه نمیپوشن!
آره هنری، به عنوان یه کلاهدوز خبر دارم از این قضیه.
خب، منظورم اینه که میخوای چیکار کنی؟
خب من سخت کار میکنم و دنیا رو روشنتر میکنم
اما تا موقعی که ماشین پولسازم رو ،میسازم
نمیدونم باید چیکار کنم هری
به جز این که شاید بعد از این ملاقات نوشیدنی بگیرم.
از طرف آقایی که اون ته نشسته.
پسش داد.
مگه "آمارتوی استون ساور" چِشه که دوست نداری؟
به خاطر هستهاش هست.نه؟ خطر خفهشدن داره به متصدی بار میگم بردارش
نه ممنون.
-پس بزار یه چیز دیگه برات بگیرم. -نه ممنون.
من از غریبهها نوشیدنی قبول نمیکنم.
پس اسمت رو بهم بگو تا دیگه غریبه نباشیم.
تو اول بگو
-اریک -تو چیکارهای اریک؟
قوشبازم
چرت میگی.
من و شاهینم قهرمانیم واقعا... جمعیت موشهارو کنترل میکنیم.
خیلی کارمون باکلاسه.
اون دستکش چرم بلندی که میپوشم با اون کلاه مخصوصی که روی سرش میزارم...
خیلی سکسیه.
بزار برات نوشیدنی بگیرم.
میشه بپرسم چی راجع به من نظرتو جلب کرد؟
از چه لحاظ منظورته؟
منظورم اینه که چرا میخوای مخ من رو بزنی... نه بقیه؟
چون من مثل بقیه نیستم.
فقط فکر نمیکردم به سلیقهت بخورم.
و سلیقهم چیه؟
یه مرد سفیدپوست با کتشلوار برند بروکز برادرز.
آی.
یا... شایدم فقط سایز آلت برات مهمه.
یا...
شایدم منم تمام زندگیم احساس غریبی میکردم.
و کتوشلوارپوشهای "براک برودرزی" به خاطر هویتم
به خاطر چیزا و کسایی که دوست داشتم یا کسی که خودم بودم.
تا اینکه یه روز، دیگه به هیچ جام نبود.
اد
اسم من اده.
از آشنایی باهات خوشحال شدم اریک
ولی اریک اسم واقعیت نیست، هست؟
روی
اونم اسم واقعیم نیست ولی
دوست دارم مردم هالستون صدام کنن
شوخی نکن!
همون طراح کلاهی؟
همیشه برام سوال بوده، چی میشه یکی میره سراغ طراحی کلاه؟
یه نوع مجسمهسازیه واقعا
همیشه انجامش میدادم... کلاه درست میکردم تا مادرم سر حال بیاد.
اوه عزیزم
تو زیادی برای اینجا خاصی
من دوران بچگی فوقالعادهای داشتم.
ولی به محض اینکه تونستم از ایندیانا رفتم. اول رفتم شیکاگو و بعدم اینجا.
خودم رو از هیچی ساختم...
فقط پارچه نخی اگر راستشو بخوای.
مردایی مثل ما
از یه جای دور اومدن اینجا تا خودشون رو بسازن
تا از هیچ، چیزی به وجود بیارن.
من اونقدر راهم دور نبود...
فقط از رودخونهی نیوجرسی رد شدم ولی
اون آدمی که بودم خیلی برام غریبه.
خب، الان میخوای چیکار کنی؟
خانما دیگه کلاه نمیزارن.
خب، اد، یه نقشه دارم.
تا حالا راجع به "رالف لیفشیتز" شنیدی؟
کی؟
اخیراً "رالف لیفشیتز" وارد دفتر کمپانی "بلومینگدیلز" میشه
با یه دست کراوات که عرضش یه اینچ از همه کراواتهای توی بازار بیشتره
با اسم برند "پولو"
بهش گفتن"اگر یه اینچ باریکترشون کنی
و در عوض اسم برند ما رو روش بزاری، میفروشیمشون."
اونم گفت نه
و از اونجا رفت. دو هفته بعد
"بلومینگ دیل" اومد پیشش.
بهش گفتن"اشتباه کردیم.
عاشق کراواتها شدیم. مجذوبشون شدیم.
میتونی اسم خودت رو روشون نگه داری، نیاز نیست باریکشون کنی
و ازت میخوایم پیراهنهایی درست کنی که بهشون بیاد"
من از سال 1961 برای"برگدورف" کلاه طراحی میکردم.
من خودم اون لامصبو معروف کردم.
قراره کاری که "رالف لیفشیتز" کرد رو انجام بدم... فقط بزرگتر!
چرا من اسمش رو نشنیده بودم؟
چون فامیلی لعنتیش رو به "لورن" تغییر داد!
من یه بینش دارم اد
پس... یه مغازه تو یه مغازهی دیگه؟
ببین؟ سادهست.
ولی چی میفروشی؟
هالستون
میخوام اولین نفر باشم، که اتفاقا خط تولیدش هم کامله.
خانما میان پیش من
و منم تجربه طراحی سفارشی کامل لباس رو بهشون میدم.
سرتاپاش رو با هالستون میپوشونم.
لباس، سوتین، شورت، جوراب، کفش.
نمیدونم هالستون
هیچکس دیگه از تقلید کارای اروپایی خوشش نمیاد...
اگر"برگدورف گودمن" بتونه اولین فشن شوی کوتیور آمریکا رو برگزار کنه چی؟
-با کارای تو؟ -نه
هالستون
که منم.
جالبه
چرا اول چندتا لباس برامون درست نمیکنی؟
آره
اوکی خب بعد چی شد؟ چند تا فروختی؟
خب، باورت نمیشه.
یه فاجعهی غیر قابل کنترل بود... بدون فروش. یه شکست کامل.
اوه خدای من. خیلی متاسفم. حالت خوبه؟
خوبم. منظورت چیه؟ من یه نابغه بودم. اونا احمقن.
بزار سر حالت بیارم
-ولی چیکار میخوای بکنی؟ -ادامه میدم
اون شو جواب نداد. اشکال نداره. میدونم چیکار باید بکنم.
و اون چه کاریه؟
من برای آدمای اون اتاق زیادی بزرگم.
باید خودم تنهایی دست به کار شم.
خیلی چشمگیری مرد...
منظورم اینه که میدونم تو عاشق آدمای "بله" گویی.
و من خیلی بیشتر از"بله" حرف برای گفتن دارم.
امتحانم کن. یه چیزی بهم بگو که فکر میکنی خوشم نمیاد.
اوکی باشه
اون کالکشنی که برای "برگدورف" طراحی کرده بودی، عین سیمان بود.
برای همینم فروش نرفت. هیچکس نمیخواستشون.
هیچکس درکش نکرد.
تو نمیخوای مجبور باشی یه لباسو درک کنی... میخوای عاشقش بشی.
میخوای مثل بالنسیاگا باشی؟ یه دونه بالنسیاگا داریم بسه.
چیزی که نیاز داریم اینه که تو اثر خودتو پیدا کنی.
چیزی که باعث میشه یه زن زیبا رو تو یه مهمونی شام ببینم
در حالی که کل ست لباسش افسانهایه
و بگم"هالستون تنشه"
خب این یعنی پایهای؟
عصر به خیر
باید بهتون بگم که گاهی یه مشکلی دارم...
اونم اسممه.
برای مثال، ممکنه یکی تو خیابون بیاد بهم بگه" سلام لیسا، حالت چطوره؟"
و منم میگم"خوبم، ممنون. ولی اسمم لایزاست. توش ز داره."
یا یکی ممکنه بگه"لیسا، عجب کلاه قشنگی سرت کردی!"
و منم میگم"خیلی ممنون، ولی اسم من لایزاست."
-لایزا! -و اونم کلاه نیست، موهامه.
دوباره میگم
No comments yet. Be the first to leave one.