Las primeras 200 líneas.
بیا پیش من
بیا پیش من
فرشتهای نگهبان
روحی برای تسکین
روحی از هر قلمرو آسمانی
هر چه که هستی
ندایم را بشنو
بیا پیش من
سوگند میخورم
توماس
توماس؟
چیه عزیزم؟
چی شده؟
هیچی. من
خواب دیدم... من
بیا اینجا
چیزی برای ترسیدن وجود نداره، مگه نه؟
ماه عسل هنوز خیلی کوتاه بود
کفشهاتو دربیار
کاش میتونستم بمونم عزیزم
مگه من چه کار کردم که لایق چنین زن مهربونی باشم؟
الن
بهت گفتم نذار بیاد روی تخت
تمام لباسهام پر از مو شده
اما گرتا اینجا رو دوست داره
اون هم میخواد که تو بمونی
امروز برای ما خیلی مهمه
فقط یک دقیقهی دیگه
واقعاً باید برم
خداحافظ
اون همین الان هم این منصب رو داره
اون رو به جایی دور میفرستن
صبح بخیر
ببخشید
یه ربع ساعت اون رو معطل کردی
منو ببخشید قربان
تمنا میکنم منو ببخشید هر ناک
بابت تأخیرم
تأخیرت از تقدیر الهیه پسرم، از تقدیر الهی
بیا تو، بیا تو
هنوز دارم حسابها رو آماده میکنم
اوه، و ازتون ممنونم قربان که منو لایق دونستید
وقتی خبر ازدواج اخیرت به گوشم رسید
فهمیدم که این تقدیره
یه شوهرِ تازه، دستمزدِ تازه میخواد
شما خیلی سخاوتمندید قربان
اجازه بدید تبریکاتم رو به همسرتون ابلاغ کنم
ممنونم قربان
اون واقعاً زیباست
یک... یک بیهمتا
تقریباً مثل یک
پری
بله. ممنونم قربان
اوه، و من خیلی مشتاقم که شروع کنم
با هر درخواستی که داشته باشید
تا بتونم تمام و کمال در خدمت شرکت باشم
البته، البته
تقدیر الهی
خب، من داشتم با یک کنتِ خارجی معامله میکردم
از خاندانی بسیار قدیمی و اشرافی
خیلی قدیمی و... غریب
اون میخواد اینجا در ویزبورگِ ما خانهای بخره
اوه، بله؟ برای بازنشستگی به اینجا میاد؟
به عبارتی، یک پایش لب گور است
اوه، خوشحال میشم که اون جنتلمن رو همراهی کنم
و املاکمون رو بهش پیشنهاد بدم
من از قبل عمارت گرونوالد رو انتخاب کردم
منو ببخشید قربان، اما اونجا یک ویرانه نیست؟
اون خودش درخواستِ یک خانهی قدیمی رو داشت
و دستمزد بسیار سخاوتمندانهای هم پرداخت میکنه
پس فردا میبینمش. ساعت نُه؟
مسئلهی عجیب اینجاست
اون ضعیفتر از اونیه که بتونه سفر کنه
پس تو باید نزد اون سفر کنی
متوجهم
اون در کشور کوچکی در شرق بوهمیا زندگی میکنه
منزوی در کوههای کارپات
اوه
این ماجراجویی بزرگی خواهد بود پسرم
همینطوره
اوه، آیا کنت نمیتونه وقتی رسید سند رو همینجا امضا کنه؟
اوه نه، خیلی فوریه
اون اصرار داره که ما نمایندهای براش بفرستیم
حضوری
و اون پاداش خوبی بهت میده پسرم، خیلی خوب
این معامله رو جوش بده تا جایگاه رسمیت رو
در شرکت تضمین کنی
ممنونم قربان. ممنونم
ناامیدتون نمیکنم
و اسم کنت چی بود؟
اورلوک
و من باید فردا راه بیفتم
چون شش هفته راهه
اما هاردینگ سخاوتمندانه قبول کرده
که تا برگشتنم پیش تو بمونه
چرا این گلهای زیبا رو کُشتی؟
چی؟ هیچچی
داری از چی حرف میزنی؟ منو ببخش
بیا بذاریمشون توی آب
اینها تا چند روز دیگه میمیرن
بندازشون دور. چی؟
بندازشون دور
تو چی کار
تو نباید بری
این چیه؟ باید خوابم رو برات تعریف کنم
الن، ما این سختيها رو پشت سر گذاشتیم
مجبورم. خواهش میکنم
دیگه از خاطرات کودکیت نگو
دکترها توصیه کردن که هرگز... نه
عروسیمون بود
اما نه بین دیوارهای کلیسا
بالای سرمون ابری تندری و نفوذناپذیر بود
که فراتر از تپهها گسترده شده بود
عطر یاسهای بنفش زیر بارون شدید بود، و
وقتی به محراب رسیدم
تو اونجا نبودی
کسی که تماماً سیاهپوش مقابل من ایستاده بود
بود
مرگ
اما من خیلی شاد بودم
خیلی خیلی شاد
عهد و پیمان بستیم، همدیگه رو در آغوش گرفتیم
و وقتی به عقب برگشتیم
همه مرده بودن
پدر و... همه
بوی تعفن جسدهاشون وحشتناک بود
و
اما من هیچوقت اونقدر شاد نبودم
مثل همون لحظه
وقتی دست در دست مرگ داشتم
هرگز این حرفها رو بلند نگو
هرگز
این فقط یه چیز ناچیزه، یه خواب احمقانه
درست مثل خیالبافیهای گذشتهت
همهچیز مرتبه
این اتفاق شومی رو برای ما رقم میزنه
گوش کن، وقتی برگردم
بالاخره برای خودم کسی میشم
برامون یه خانهی عالی و مستقل با یک خدمتکار میخرم
ما به هیچکدوم از اینها نیاز نداریم
من میخوام هر چی لایقشی رو داشته باشی
نباید بری. من خیلی دوستت دارم
تمنا میکنم، تمومش کن
از دوران مدرسهمون به این طرف ندیده بودمت، تام
از پدربزرگم رسیده، بهترینه. اوه، نه، نباید
اوه، این ماجراجویی ارزش جشن گرفتن رو داره
ممنونم
اممم
بهت غبطه میخورم. اممم
من بهت غبطه میخورم. اممم
تو واقعاً حالا جای پدرت رو گرفتی
باورنکردنیه
این مسئولیت لعنتی طاقتفرساست توماس، طاقتفرسا
البته با این همه درآمد، شکایت کردن صورت خوشی نداره
اما تقاضای بازار
سریعتر از اون کشتیسازی لعنتی رشد میکنه
و دو تا دخترم... دو تا، تام
من... اونها رو بیشتر از دنیا دوست دارم
و... به الن یا آنای من چیزی در این مورد نگو
اما یکی دیگه هم در راه داریم
اممم. تبریک میگم
هی، تو همیشه مثل یه بزِ نر بودی
نمیتونم در برابرش مقاومت کنم. اممم
و شما دو تا تازهعروس و داماد کی...؟
وقتی که دیگه فقیر نباشم
اوه، فریدریش، منظورم اینه که وقتی داشته باشم
بالاخره میتونم پولی رو که
بهم قرض دادی برگردونم. حرفش رو هم نزن
اوه، و فریدریش؟ هوم؟
مراقب الن باش
اون تقریباً ازم التماس کرد که اینجا بمونم
و این فرصت عالی رو از دست بدی؟
میترسم اون ملالِ گذشتهش دوباره برگرده
طبیعیه. شوهرِ جذاب و جوانش
داره بسترش رو سرد رها میکنه
عزیزهای من، وقت خوابه
بابا! بابا
نه
پس به حرف مادرت گوش کن
وقتش رسیده. دیگه کافیه
بیا دیگه. خیلی خب. بیا
نمیتونیم! یه هیولا توی اتاقه
بابا! بابا
نذار منو بده به هیولا که بخوره
با خنجر بزنش
ما رو ببخشید اما من باید برم یه هیولا شکار کنم
خودت هم هنوز مثل یه بچهی کاملی
شب بخیر. شب بخیر
بریم بالا. بیا
بابا لطفاً پیش ما بمون
پیشتون میمونم تا وقتی که عمیق به خواب برید
میتونم صدای نفس کشیدنش رو زیر تختم بشنوم
چرنده عزیزم. تو جات امن و امانه
منو ببخش
من این خیالبافیها رو پشت سر گذاشتم
واقعاً گذاشتم
و ما همدیگه رو داریم
سرورم، دقیقاً همانگونه است که مطالبه کرده بودید
او به زودی در چنبرهی فرمان تو خواهد بود
و من در اینجا به خدمتت خواهم بود
No comments yet. Be the first to leave one.