Campanadas a medianoche
Las primeras 200 líneas.
چه روزگاراني که سپري کرده ايم
به ياد داري که تمام شب را در آسياب بادي گذرانديم
در مزرعه سنت جورج؟
چيز زيادي به ياد ندارم آقاي شالو
آها! يک شب دل انگيز بود و آيا جين شبکاره هنوز زنده است؟
فکر کنم
ميتونه روي پاي خودش وايسه؟ پير شده
پيري ، آقاي شالو نه ، مسلما" از کار افتاده
بايد خيلي مُسن باشه
قبل از اينکه من به مهمانخانه سنت کلمنت بيام
يه بچه داشت...
يا عيسي مسيح ! چه روزهايي که شاهد آنها بوديم!
آقاي جان ، درست گفتم؟
آقاي رابرت شالو ، نيمه شب صداي ناقوس ها را شنيديم
ما هم شنيديم! ما هم شنيديم!
ما هم شنيديم! ما هم شنيديم!
يا عيسي مسيح! چه روزهايي که پشت سر گذاشتيم
در چهارم فوريه سال 1400 شاه ريچارد دوم
به دستور دوک هنري بولينگ بروک ، در قلعه
پونت فراکت به قتل رسيد
قبل از مرگش ، دوک تاج گذاري کرده بود
و ادموند مورتيمر ، وارث واقعي تاج و تخت
يکي از اسراي ياغيان والش بود
پادشان جديد تمايلي به آزادي گروگانش نداشت
به همين سبب ، پرسي پسر عمومي مورتيمر
براي ملاقات با پادشاه
به همراه پسرش هنري پرسي
معروف به هات اسپور
و ورتر ، که ايده اش هميشه با بد انديشي
و توطئه عليه آنان بود عازم ونيدسور در نوري آمبرلند شد.
بايد تن به خيانت دهيم؟
سرورم... خير بگذار از گرسنگي جان دهد.
چرا که هرگز او را نگه نميدارم ، دوست من...
...که از من توقع داشته باشد. ياغي ها شورش کرده اند ، مورتيمر!
شورش کرده اند؟ جز با جنگ هرگز رعيت هاي سرورم را پراکنده نمي سازد.
تا حالا ، قبل از اين بي عدالتي ها وشرارت ها خونسرد بودم
وليکن اينک به تو ميگويم ، بيش از اين ديگر خونسر نمي مانم.
سرورم ، خانواده هايمان...
...سزاوار اين همه بي رحمي و شقاوت شما نيستند ، چرا که...
...سلطنت شما با دلاوري و سلاح هاي ما حمايت ميشود.
-واين تاج و تخت را حفظ کرده اي. -ورسستر ، امر ميکنم ما را تنها بگذاري
چرا که چشم هايتان صحبت از کينه و تو طئه و عدم فرمانبرداري ميکنند.
-عاليجناب -امر ديگري نداريد؟
نميخواهم سخنان تان در مورد مورتيمر را بشنوم ، يا به نوعي گوش کنيد...
...که برايتان خوشايند باشد.
-سرورم ، به سخنانم گوش فرا دهيد. -حکمران نورسي آمبرلند
...اجازه ميدهم با پسرتان از اينجا...
...برويد.
زونداس ، ميخواهم در مورد مورتيمر سخن بگويي تا روح من...
-...به آرامش و سعادت برسد. گرچه به او نميرسيم. -برادرزاده خواهشا" به حرف هاي من گوش فرا ده.
آيا ريچارد شاه بعدا" اعلام ميکند که برادرم ادموند مورتيمر...
-...وارث واقعي تاج و تخت است؟ -اين کار را خواهد کرد ، خودم حرفش را شنيدم.
نه ، پس نميتوانم پسرعمويش را که آرزو دارد وي در گرسنگي بميرد ، را سرزنش کنم.
همين طور هست ، به خاطر سرافکندگي و شرمساري اين روزها بزمش نقل هر مجلسي ست.
تاريخ شاهد اين موضوع است. آيا اين مرد شرافت و قدرت...
...خويش را به شيوه اي غيرمنصفانه گرو ميگذارد؟
خداوند او را عفو کند!
براي عزل و سرکوب ريچارد ، اين شخص عزيز...
...اين گل رز پُرخار ، اين سوهان روح ، بولينگ بروک
-کافيست. -خدايا ، فکر ميکردم...
...اين يک تغيير ساده براي فرورفتن در قعر است.
از جايي که خط بي انتها هرگز به زمين نميرسد...
...وبا چنگ زدن بيشتر ، غرور و افتخار بيشتر از بين مي رود ، تا تحمل خيلي شرم آور يک شاه!
بدرود ،وقتي با شما سخن ميگويم که با خُلق بهتري به ما بپيوندي.
بمان ، اگر موجب رنجش و عذاب شود چه کاري از دست من برمي آيد...
...وقتي به اين سياست شرم آور بولينگ بروک پي ببرم؟
در زمان سلطنت ريچارد ، به اين مکان چه ميگفتي جايي که براي اولين بار...
...به اين پادشاه خندان تعظيم کردم ، اين بولينگ بروک؟
وقتي به همراه او از راون سپورگ برگشتي!
بله حقيقت را ميگويي.
چه کُرنش و احترام زيادي به اين سگ تازي کردي!
و هري پرسي نجيب ، پسر عموي مهربانم
-اين ديو صفت ، چنين اغفال گراني دارد. -کافيست ، بگذار عاقلانه بينديشيم.
خدايا ، مرا ببخش. عموي عزيزم بازگو کن آنچه را که انجام داده ام¶H
-خير ، اگر تمايل نداري دوباره تکرار نکنم. -همين حالا ميخواهم بازگو کني.
به طورمخفيانه وارد محفل چند اسقف شريف شدم...
-...که مطيع اسقف اعظم بودند. -اسقف يورک هنوز زنده است؟
که عليه پادشاه توطئه ميکردند. پس قواي اسکاتلند...
...و يورک به مورتيمر ملحق شده اند ، ها؟
آنها چنين ميخواهند ، بدرورد برادر عزيزم ، به اين موضوع اهميتي نده.
-من از طريق رقعه اي(نامه) تو را راهنمايي ميکنم. -بايد نيروي بيشتري جمع کنيم ، باور دارم...
کاري که بايد بکنيم تعقيب و نبرد با بولينگ بروک است.
و اين چند شمشير و سپر وليعهد انگلستان...
...اهميتي نميدهد که پدرش وي را دوست ندارد.
با جامي از شراب او را مسموم ميکنم.
-فالستاف کجاست؟ -در خواب عميقي ست.
و مثل يک اسب خروپف ميکنه.
-اين کيف پول را قاپيدم. -چه چيزي پيدا کردي؟
سرورم ، فقط مشتي کاغذ
-رفيق ، چه ساعتي از روزه؟ -کدام اهريمن تو را وا داشته...
...که وقت روز را ميپرسي؟ الا اينکه ساعت ها از ريختن جام هاي شراب...
...و دقايقي از خوردن خروس هاي اخته و نگاه کردن به زبان زنان دلاله و رقاصه ميگذرد...
...خانه هاي پر از جست و خيز و شلوغ و خورشيد با گرماي مطبوع و دلپذيرش ثناگوي...
...دختر جواني به رنگ تافته سرخ است.
دليلي نميبينم که چرا وقت روز را ميپرسي.
در واقع ، هال
چون شب هنگام به تعقيب و دنبال کردن ميپردازيم.
کدامين اهريمن پليد مرا مورد دستبرد قرار داده؟ مهماندار!
مهماندار!
-از من چه ميخواهي؟ -جيبم رو زدند!
ارباب جان ، گمان ميکني که من دزدها را در خانه ام پناه داده ام؟
-برو کنار ، من تو را ميشناسم ، حتي حالا! -ارباب جان ، من شما را ميشناسم!
مقداري پول به من بدهکاري وحالا دعوا راه انداختي که پولو بهم ندي.
اين خونه شده ، فاحشه خانه.
-گفتي فاحشه خانه؟ -بله ، همگي جيب بُر هستند.
اما با داشتن 12 يا 14 دوشيزه که با دوزندگي صادقانه زندگي ميکنند...
...تو ميگويي من به يک فاحشه خانه بدهکارم ، چه دنيايي شده!
چه کسي ميتونه بدون ترس از عواقب برداشتن کيف پول کسي بخوابه؟
ارباب "جان" ، شما به من بدهکاريد.
چه چيزي گم کرده اي جک؟
-اين يک جرم جزيي نيست ، مبلغ 40 مارک... -چي ميگي؟
و يک حلقه مُهردار از پدربزرگم به ارزش 40 مارک
شما پول زيادي به من بدهکاري جک ، فراموش کردي؟
يک خروس ، يک سنت ، دو شيلينگ ، دو پنس ، شراب 4 پني
دو گالن شراب ، پنج سنت ، هشت پني
ماهي آشوا و شراب ، بعد از شام 2 شلينگ و 4 پنس.
-نان 1.2 پني -اوه ، شرم آور است.
دست بردار ، منو با بدخلقي بيش از اين عذاب نده
بخشيدمت. جامي باده ميخواهم
خداوند به سبب اين کار تو را ببخشايد.
قبل از شناخت تو ، چيزي نميدانستمو اکنون اين منم...
اگه يک مرد صادقانه صحبت کنه ، بهتر از اينه که پست و رزل باشه
به همان اندازه که يک نجيب زاده نياز دارد من تظاهرگر بودم ، بس کنيد.
کمتر قسم بخور ، بيش از هفت روز هفته تاس بازي نکن...
...بيش از يک ربع ساعت به فاحشه خانه قدم نگذار
عزيزان ، دوستان رزل و شرور مايه ننگ و بدنامي من هستند.
فراموش نميکنم چه اتفاقي در داخل کليسا افتاد...
...من يک دانه فلفل ام ، يک فاحشه خانه ، يک کليسا
بسيار خب ، من توبه ميکنم
-کجا ميتونيم يک کيف بدزديم؟ -از کجا ميخواهي ، ند؟
تحول خوبي در تو ميبينم ، از عبادت تا کيف قاپي!
خب ، اين تفريح من است هال ، براي کسي که مجبوره اين کار رو بکنه گناه نيست.
رفقاي من ، فردا صبح زود در گادشيل...
...زُوار در حال رفتن به کانتربري هستند ، همراه با هدايا و اعانه هاي گران...
...و تاجران با کيف هاي پر از پول به لندن ميروند.
-هال ، نقشه ات چيست؟ -از چه کسي دزدي کنم؟ ايمان و اعتقاد من اجازه نميدهد.
هيچ بويي از صداقت ، مردانگي و رفاقت نبردي.
نه تنها به خاطر اصل و نسب پادشاهيت نميروي ، بلکه جرات نداري زير بار 10 شيلينگ بروي...
-پس آن هنگام که برسد تاج نهي... -اين مرا به رفتن ترغيب نميکنه.
مرا خائن خواهي خواند.
اهميتي نميدهم.
سرورم ، براي انجام اين کار يک همراه نياز دارم. به تنهايي قادر به انجامش نيستم.
شاهزاده عزيزم ، بيا ، فکرشو نکن.
در رکابتان خواهم بود.
اين کار براي همه يک غنيمت است.
تمام اسباب کار را فراهم کن.
بدرود سرورم.
-بدرود. -هال...
...وقتي پادشاه شدي ، اجازه نده ما را دزدان...
زيباي روز بخوانند ، اجازه بده جنگل بانان ديانا...
...نجيب زادگان تاريکي باشند. اجازه بده مردم بگويند...
...ما مردان عادل حکومت هستيم ، فرمانبردار هستيم...
...همان گونه که در شب سيماي دريا دزديده ميشود.
من تو را خوب ميشناسم ، براي مدت کوتاهي در ماموريتتان...
...همراه شما خواهم آمد.
ميخواهم خورشيد باشم ، که اجازه بدهم ابرهاي مخوف در پناه من زيباييشان را پنهان کنند...
...تا زماني که بخواهند به طور کامل شکوه و جلالشان...
...را که خيلي تحسين ميشوند را...
...به مدت طولاني به نمايش بگذارند.
اگر تمام سال ، تعطيلات بود ، شعف و تفريح تبديل به کاري خسته کننده و ملال آور ميشد...
...ليکن چون تعطيلات اندک هستند ، ما آروزي آن را داريم.
آن روز وقتي که اين زندگي ناشکيبا به پايان برسد ، براي جبران دين...
...که هرگز در آن نقشي نداشتم تعجب همگان برمي انگيزد ، گفتار هاي من...
...خيلي آموزنده و مفيد هستند ، اصلاحيه من در زندگي آنقدر اتفاقي است که خيلي...
...مورد پسند و تمجيد قرار گرفته و لحاظ شده اند.
قانون من ، بعد از خطاهاي من بيشتر ارزش پيدا ميکند
ولي در انگلستان جايي که تو شاه آن سرزمين هستي ، آيا گالن هاي پر از شراب وجود دارد؟
وقتي پادشاه شدي ، يک دزد را به دار نياويز
نه ، تو بايد اين کار را بکني ، تو بايد يک جلاد شجاع و سنگ دل باشي
تصميمي که گرفته اي خيلي خطرناک است
يقينا" ، زکام بودن ، خوابيدن و نوشيدن نيز خطرناک اند...!
-هنري... -با تو حرف ميزنم ، تو آدم ترسو و بزدلي هستي...
...مايه عذاب و خطر خويش نشو. ما اين گل را به طور سالم ميچينيم.
-هنري... -اين تصميم خيلي خطرناک است...
...دوستان مردد هستند ، زمان خودش نيز معلوم نيست...
...و تمام توطئه هاي شما اهميتي ندارد.
اين نظرت توست ، تو چنين گفتي؟
دوباره ميگويم ، تو يک گوزن بزدل هستي
عاليجناب ، توطئه ما نقشه خوبي است...
...همان طور که هميشه انجام داده ايم.
يک نقشه خوب با دوستان واقعي و وفادار
-ما را تنها بگذار. کيت ، بايد تو را ترک کنم...
...عجب ولگرد بيخيالي!
از حيث عشق و دوست داشتن او متمايل به خانه ماست. از اين طريق خود را به رخ ميکشد.
او کاهداني اش را بيشتر از خانه ما دوست دارد.
آيا باتلر اسب هايش را از نماينده ملکه گرفته؟
سرورم کدام اسب؟ -يک اسب ابلق ، يک اسب گوش بريده ، اينطور نيست؟
آن اسب ابلق مرکب من خواهد بود.
-از که نامه داري؟ از پدرتان
-چرا خودش نيامده؟ -ايشان در بستر بيماري ست
چه شده که در چنين زماني از فراغت دستخوش بيماري شده؟
شما الان بايد متوجه باشي که ، با حالت خيلي صادقانه اي از ترس و سندگدلي...
...وي ميخواهد پادشاه شود و از تمام اتفاقات پرده بردارد.
بره به جهنم...!
براي هر جرمي که مرتکب شده ام ، اين 15 روز...
...زنان را از بستر هري منع کرده ام
وقتي به خواب رفته بودي ، به تو نگاه ميکردم و شنيدم که...
...داستان جنگ هاي آهنين را زمزمه ميکردي ، از روزگاراني حرف ميزدي که...
...اسب هاي چالاک توسن را رام ميکردي ، از شهامت و شجاعت در ميدان نبرد...
...و در مورد شبيخون و خندق ها و خيمه ها...
No comments yet. Be the first to leave one.