Thoughts on humanity, fame and love | Shah Rukh Khan

Thoughts on humanity, fame and love | Shah Rukh Khan

Descargar subtítulo en Farsi Persian

Información de lanzamiento

Thoughts on humanity, fame and love | Shah Rukh Khan
Comentario por mahshidd
مترجم : مهشید، بزرگترین کانالهای بالیوودی ایران @Bollywoodd @Bollyworld @Bollywoodbox

Etiquetas

other
Publicado el: 2017-05-27
Descargas: 23
Para personas con discapacidad auditiva: No

Vista previa de los subtítulos en Farsi Persian

Las primeras 165 líneas.

!با عرض سلام

من ستاره ي سينما هستم و 51 سال سن دارم

و هنوز از بوتاکس استفاده نکردم

واسه همين... پاکم

ولي جوري رفتار ميکنم که انگار همون جوون 21 ساله اي هستم که شما تو فيلمام ديدين

آره همينکارُ ميکنم

من فروشنده آرزوها هستم

و عشق رو به ميليونها نفري که الان در کشورم توو خونه هاشون هستن مثل دوره گردا ميفروشم

اوناييکه معتقدند من بهترين عاشق دنيام

اگه به کسي نميگين بهتون ميگم که اينطور نيست

ولي هرگز اجازه نميدم به اين باور خدشه اي وارد شه

در ضمن ، عده اي متقاعدم کردن که خيلي از شماها که الان اينجايين کاراي منو نديدين

و من واقعا براتون متاسفم

البته اين مسئله اين حقيقت رو نفي نميکنه که من يه آدم بسيار خود شيفته ام

درست همونطور که ستاره هاي سينما بايد باشن

دوستان من ، کريس و ژوليت ازم خواستن ...بيام اينجا

تا در مورد"شمایِ آینده" صحبت کنم

ولي از قرار معلوم انگار بايد درمورد "حال خودم" حرف بزنم

چون من واقعا معتقدم که تعبيرِ انسانيت" بسيار به خودِ من شباهت داره"

باورکنين همينطوره

يه ستاره ي سينما که پا توو سن گذاشته

و مدام داره با اتفاقات تازه اي که اطرافش ميفته ، کلنجار ميره

و در وهله اول اصلا نميدونه در مسير درست حرکت ميکنه يا نه

ولي عليرغم اين موضوع بازم به دنبال راهيه که همچنان بدرخشه

من در محله ي پناهجويان در شهر دهلي نو ، پايتخت هند به دنيا اومدم

و پدرم ، از جمله مبارزين آزاديِ هند بود

مادرمم مثل بقيه ي مادرها فقط يک مبارز بود

بسيار به انسانهاي خردمند اوليه شباهت داشتيم و براي بقا تقلا ميکرديم

در همان اوايل دهه دوم عمرم پدر و مادرمُ از دست دادم

که اکنون بايد بپذيرم تا حدي به دليل بي دقتيهاي خودم بود

شبي که... شبي که پدرم از دنيا رفت رو کاملا به ياد دارم

و يادمه راننده که يکي از همسايه هامون بود و ما رو تا بيمارستان رسونده بود

زير لب ميگفت ، مرده ها انعام خوبي نميدن

و بعد به سمت تاريکي رفت

من اونموقع فقط 14 سالم بود

و جسد بيجانِ پدرمُ روو صندلي عقب ماشين گذاشتم و مادرم کنارم نشست

و بعد از بيمارستان به سمت خونه حرکت کردم

مادرم ، در ميون گريه هاي بي صداش نگاهي به من کردم و گفت

پسرم تو کِي رانندگي يادگرفتي؟

يه کم که فکر کردم متوجه يه چيزي شدم

و به مادرم گفتم: همين الان؛مامان

از اون شب به بعد بود که خيلي با مسئله ي انسانيت و بقيه ي درسهاش آشنا شدم

و کار با ابزار زُمُختِ ادامه ي بقا رو يادگرفتم

راستشُ بخواين در اون زمان چارچوبِ زندگي ، بسيار ساده بود

هر چي که گيرت ميومد ميخوردي

و هر کاري که ازت ميخواستنُ انجام ميدادي

فکر ميکردم سلياک(يه نوع بيماري روده) نوعي سبزيجاته

و ويگان هم دوست گمشده ي ناخدا اسپاک در سريالِ پيشتازانِ فضاست

با اولين دختري که قرار ميذاشتي ازدواج ميکردي

و اگه ميتونستي کاربراتور ماشينتو درست کني يه آدم فني به حساب ميومدي

"فکر ميکردم واژه ي "گِي

يه واژه ي پيچيده ي انگليسي به معناي "شاد" ه

(و اينکه "لزبين "( زنان همجنسگرا همونطور که شما هم ميدونين ، پايتختِ کشور پرتغاله

کجا بودم؟

به تمامي نظامهايي که نسلهاي پيش ازما با زحمت و از خود گذشتي

براي مراقبت از ما ساخته بودن ،اعتماد ميکرديم

و احساس ميکرديم دولتها واقعا در جهت بهبود اوضاع ما فعاليت ميکنند

علوم، بسيار ساده و منطقي به نظر ميومدن

تا اون زمان "سيب" فقط يه ميوه بود که

اول حوا ازش خورد و بعد به نيوتن رسيد

و تا اون موقع خبري از استيو جابز نبود

و واژه ي "يافتم! يافتم!" چيزي بود که وقتي ميخواستين

لخت توو خيابون بدوئين ازش استفاده ميکردين

هر جا که زندگي براي کار کردن ميبردت ميرفتي و مردم معمولا ازت استقبال ميکردن

اون موقع "مهاجرت" واژه اي بود که هنوز

براي دُرناهاي سيبري به کار ميرفت نه براي آدما

و از همه مهم تر اينکه ؛

خودِ واقعيتون بودين و افکارتون رو بيان ميکردين

بعد در اواخر دهه دوم عمرم به کلان شهر بزرگِ بمبي نقل مکان کردم

و چارچوب اصلي زندگی من

درست مثل همان انسانيت آرماني و صنعتي شروع به تغيير و تحول کرد

در شلوغي شهري با هدف بقايي تازه و پرزرق و برقتر

چشم اندازها به گونه اي متفاوت شدند

آدمايي رو ميديدم که از سرتاسر دنيا ، اومده بودن

با چهره‌ها،نژاد ها وجنسيت هاي گوناگون و وام دهنده ها رو

رفته رفته تعاريف شکلي سيالتر (عاري از قطعيت)به خود گرفتن

رفته رفته ،مشاغل، مَبينّ ماهيت اصلي افراد شدند و اين روند با شدت و به طور يکسان پيش ميرفت

از همون زمان بود که حس کردم دارم اعتمادمُ به آن نظامهاي پيشين از دست ميدم

چون با توجه به گوناگوني انسانها بسيار زمختتر از اوني بودن که بشه بهشون اتکا کرد

به دليل نياز انسان به رشد و پيشرفت

ابراز عقايد با آزادي و سرعت بيشتري جريان يافت

و توانستم ، اعجاز در نوع آوري و همکاري بشر را تجربه کنم

و زمانيکه خلاقيتهاي من از جانب تدابيرِ اين کوشش جمعي حمايت شد

منُ با شدت تمام به سوي ابرستارگي راهي کرد

کم کم اين حس در من به وجود اومد که آره، بالاخره رسيدم

و وقتي به 40 سالگي رسيدم واقعا در اوج و پرواز بودم ... شهرتم همه گير شده بود

تا اون زمان 50 تا فيلم و حدود 200 آهنگ کار کرده بودم

از طرف مالزياييها لقب شواليه گرفتم

و از سوي دولت فرانسه مفتخر به دريافت بالاترين مقام شهروندي شدم

مقامي که در سرتاسر زندگيم تا همين حالا هم نتونستم درست تلفظش کنم

متاسفم فرانسه و ممنونم فرانسه براي اينکار

ولي افتخاري بزرگتر از اون هم داشتم که ملاقات با آنجلينا جولي بود

اونم به مدت دو و نيم ثانيه

مطمئنم که اونم يه جايي اون برخوردُ يادش مياد

شايدم نه

تازه ، کنار هانا مونتانا هم نشستم همه دور يه ميز بوديم

ولي بيشتر پشتش به من بود

همونطور که گفتم درحال پرواز بودم از مايلي به جولي

و انسانيت هم داشت... و انسانيت هم داشت با من اوج ميگرفت

درواقع هردومون داشتيم به طرز غيرقابل کنترلي پرواز ميکرديم

همه تون ميدونين بعدش چه اتفاقي افتادم

اينترنت به ميون اومد

در اواخر دهه چهارم عمرم بودم

و مثل يه قناري که توو قفسه (شروع کردم به جيک جيک کردن (توئيت زدن

با اين باور که کسانيکه ...نگاهي دقيق به دنياي من ميکنن

...حتما منُ به خاطر

اعجازي که بهش باور داشتم تحسين ميکنند

اما چيز ديگري در انتظار من و انسانيت بود

ميدونين؟ ما انتظار گستره اي وسيع از ايده ها و آرزوها رو داشتيم

با شبکه ارتباطي گسترده اي که در دنيا به وجود اومده بود

... انتظار نداشتيم با ... چارچوبِ محدودي از افکار

قضاوتها و تعابير مواجه بشيم

...که همگي از همانجايي نشأت گرفته بودند که

خاستگاه آزاداي و حرکات انقلابي بودند

هر چي ميگفتم معنايي جديد پيدا ميکرد

...هر کاري که ميکردم ، خوب، بد يا زشت

کل دنيا ميومد در موردش نظر ميداد و قضاوت ميکرد

در واقع حتي حرفايي که نگفته بودم و ...کارهايي هم که نکرده بودم

با همين سرنوشت مواجه ميشد

چهار سال پيش

من و همسر دوست داشتنيم ، گوري تصميم گرفتيم براي سومين بار بچه دار بشيم

ولي در اينترنت گفته شد

...که اين بچه ، حاصل عشق

نخستين بچه مون بوده

که در اونزمان فقط 15 سال داشت

ظاهرا پسر ارشدم در اونزمان ...در روماني با ماشينِ دختري رانندگي ميکرده و

و با اون دختر رابطه جنسي داشته

بله ، تازه يه ويدئوي ساختگي هم در اين باره منتشر شد

کل خونواده مون از اين موضوع آزرده خاطر شد

...پسرم ، که الان 19 سالشه

حتي همين الان که باهاش سلام عليک کنين

...پشتشُ ميکنه و ميگه

باور کن داداش ، من حتي گواهي نامه رانندگي توو اروپا ندارم

بله

توو اين دنياي جديد

آروم آروم ، حقيقت ، شکل مجازي به خودش ميگيره هر آنچه مجازيه، شکل واقعي پيدا ميکنه

...بعد کم کم احساس کردم که

ديگه نميتونم اوني که ميخوام يا اوني که فکر ميکنم هستم ، باشم

...در همين زمان بود که انسانيت

کاملا خودشُ با من همسان کرد

فکر کنم در اونزمان هردومون داشتيم بحران ميانسالي رو طي ميکرديم

و انسانيت هم مثل من داشت تبديل به سردمداري خيلي شاخص ميشد

شروع به فروختن همه چي کردم

از روغن مو گرفته تا ژنراتورهاي ديزلي

انسانيت داشت همه چيز رو ميخريد

از نفت خام تا رآکتورهاي اتمي

ميدونين؟ حتي سعي کردم يه لباس ابرقهرمانانه ي بسيار تنگ بپوشم

تا خودمُ از نو خلق کنم

بايد قبول کنم که به طرز وحشتناکي شکست خوردم

دلم ميخواد به طور جداگانه از طرف ...تمامي بت منها ، اسپايدر منها و

...سوپرمن هاي دنيا بگم که

شما بايد اونها رو ستايش کنين

چون پوشيدن لباسهاي ابرقهرمانان بسيار بسيار درآوره

بله ، دارم صادقانه بهتون ميگم و بايد اين مطلبُ همينجا بهتون بگم

جدي ميگم

و خيلي تصادفي ، اتفاقي افتاد که گونه اي رقص رو ابداع کردم

که خودمم نفهميدم چي شد ولي يه غوغاي عجيبي به پا کرد

حال اگه ايرادي نداره

و شما هم که يه تيکه هايي از بدنمُ ديدين براي همين خيلي بي حيام، پس نشونتون ميدم

به اين رقص ميگن ، رقص لُنگي

حالا اگه اشکالي نداره نشونتون ميدم. چون در اين زمينه خيلي مستعدم

يه چيزي شبيه اين بود

تقدیم به همه دوستداران شاهرخ خان @Shahrukhism

به تخصصی ترین کانال برای پادشاه بالییود بپیودید @Shahrukhism

همين بود که غوغا به پا کرد

Comentarios

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left