Las primeras 200 líneas.
مری کاترین، اگه الیزابت همین الان داره صدات رو میشنوه، چی میخوای بهش بگی؟
اینکه دلم براش تنگ شده و دلم میخواد بدونه که همهی خانواده عاشقشیم
با خودم فکر میکنم آخه چرا کسی باید بخواد الیزابت رو بدزده؟
وقتی الیزابت رو دزدیدن، من ۹ سالم بود
دلم برای خواهرم تنگ شده بود، برای اینکه پیشم نبود
اون صمیمیترین دوستم بود
فکر کنم داری ازم میپرسی که آیا با این قضیه کنار اومدم یا نه؟
فکر کنم هنوزم دارم باهاش دستوپنجه نرم میکنم
اون شب، من و الیزابت با هم دعاهامون رو خوندیم
و بعد خوابیدیم
چیزی که بعدش یادمه
اینه که یه مرد توی اتاق خوابم بود
به الیزابت میگفت اگه جیغ بزنه، میکشتش
از ترس خشکم زده بود
اصلاً باورم نمیشد چه اتفاقی داره میافته
بالاخره جرئت پیدا کردم که به پدر و مادرم بگم الیزابت نیست
که یه مرد اومده تو و اون رو با خودش برده
بدترین کابوس هر پدر و مادری
یه دختر ۱۴ سالهی اهل یوتا
در حالی که خونوادهش خواب بودن، از اتاق خوابش دزدیده شد
چطور ممکنه همچین اتفاقی درست توی اتاق خواب خودش بیفته
اونم توی یه محلهی ثروتمند؟
الیزابت اسمارت کجای این دنیاست؟
این پرونده تمام کشور رو شوکه کرد
مقامات عملیات جستوجوی گستردهای رو در سراسر کشور شروع کردن
تمام ویژگیهای یه داستان هالیوودی رو داشت
امشب با یه چرخش عجیب و گیجکننده در پرونده روبرو شدیم
پلیس همچنان روی اعضای خونوادهش تمرکز کرده
پلیس باور نمیکنه که ما داریم حقیقت رو میگیم
ما به عنوان یه خانواده، قرار نبود فقط کار رو به پلیس بسپاریم
یه نفر اون بیرون هست که یه چیزی میدونه
این حس قوی رو داشتم که الیزابت هنوز یه جایی اون بیرونه
باید دخترم رو پیدا میکردم
وقتی تصمیم گرفتم برای آزادیم تلاش کنم، میخواستم از موفقیتم مطمئن باشم
قرار بود هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم
تا فرار کنم
تو به عنوان یه پدر، وظیفه داری از بچهت محافظت کنی
و نذاری آسیبی بهش برسه
ولی این اتفاق نیفتاد. من نتونستم ازش محافظت کنم
این فکر مدام و مدام توی ذهنت تکرار میشه
دقیقاً یادمه ساعت ۳:۵۸ صبح بود
مری کاترین اومد توی اتاق و گفت یکی الیزابت رو برده
با خودم فکر کردم: «حتماً یه کابوس بد دیدی.»
«الیزابت احتمالاً یه جایی توی خونهست.»
اما همینطور که اتاق به اتاق رو میگشتیم، استرسمون بیشتر میشد
توی آشپزخونه، دیدم توریِ پنجره بریده شده
و پنجره کاملاً باز بود
همسرم فریاد زد: «به پلیس زنگ بزن!»
پنجم ژوئن، صبح زود بود که پیجرم شروع کرد به زنگ خوردن
گزارش آدمرباییِ یه دختر جوون رو داشتیم
توی منطقهی فدرال هایتس
دزدیده شدن یه بچه از اتاق خواب خودش
اتفاق خیلی نادریه
برای همین حس کردم خیلی واجبه که سریع برم اونجا
رفتم سر صحنه. یکی از کاپیتانها بهم گزارش داد
الیزابت اسمارت یه دختر ۱۴ سالهی جوون بود
که اهل موسیقی بود
و فعالیتهای مذهبی زیادی توی کلیسا داشت
خونوادهش میگفتن که اون از اتاق خوابش دزدیده شده
اونم وسط شب
پنجره باز بود
توری پنجره هم بریده شده بود
بعد، بیرون از خونه
یه نفر یه صندلی رو تکیه داده بود به دیوار
برداشت اولیهم این بود که این قضیه طولانی نمیشه
فکر میکردم تا ۴۸ ساعت دیگه جواب رو پیدا میکنیم
اشتباه میکردم
امروز صبح حدود ساعت ۲، ظاهراً یه مورد آدمربایی داشتیم
از خونهای توی منطقهی فدرال هایتس
با پخش شدن خبر، وحشت همهجا رو گرفت
۱۱ از سالتلیک سیتی، من نیسیا دگرینگ هستم، اخبار ساعت
اولین گزارشم در مورد این ماجرا رو یادمه
«یه دختربچه در فدرال هایتس ناپدید شده...»
«...که وسط شب از اتاق خوابش ربوده شده.»
یادمه وقتی این کلمات از دهنم خارج میشد، خودم هم شوکه شده بودم
فدرال هایتس یکی از اعیانیترین مناطق سالتلیک سیتیه
خونههاش خیرهکننده هستن
مذهب مورمون با بافت این جامعه گره خورده
اصلاً فکرش رو نمیکنی که اینجا جرمی اتفاق بیفته
یادمه با خودم فکر میکردم: «یعنی واقعاً یه آدمرباییِ واقعیه؟»
تماسی داشتم، برادرم اِد گفت: «خواهش میکنم بیا، به کمکت نیاز دارم.»
یادمه وقتی وارد درِ ورودی شدم
اِد اومد سمتم و منو بغل کرد
ظاهرش طوری بود که انگار از زیر چرخگوشت رد شده؛ داغون بود
الیزابت، اگه اون بیرونی
ما داریم هر کاری از دستمون برمیاد برای کمک بهت انجام میدیم
ما عاشق تو هستیم
میخوایم صحیح و سالم پیش ما برگردی خونه
لوئیس، مادر الیزابت
توی سالن پذیرایی بود و فامیل و دوستها دورش رو گرفته بودن
و فقط یه صدایِ گوشخراش
ناله و گریه بود که ازش شنیده میشد
«دخترم کجاست؟»
از همون اول، یه مرکز تلفن راه انداختیم تا گزارشهای مردمی رو بگیریم
تعداد سرنخهایی که مردم دادن، به حدود ۴۰ هزار تا رسید
برای همین تیمی متشکل از صدها بازرس رو دور هم جمع کردیم
خب، هر چقدر هم که بخوای صورتت رو با سیلی سرخ نگه داری
حالم از این بهتر نمیشه
رفتیم به مدرسه تا با دوستهای الیزابت تماس بگیریم
تحقیقات ما نشون داد که اون نه دوستپسر داشته، نه روابط مشکوک و نه اهل مواد بوده
الیزابت اسمارت فقط یه دختر ۱۴ سالهی معمولی و مذهبیِ مورمون بود
که توی یه محلهی خیلی خوب، یه زندگی خیلی عادی داشت
توی اون منطقه همه الیزابت رو میشناختن
و تا ساعت ۴:۳۰، همهی اهل محل بسیج شده بودن
کسی اینجا احیای قلبی یا صخرهنوردی بلده؟
جامعهی ما خیلی همبستگی داره
برای همین همه حاضر بودن کارشون رو رها کنن و بیان دنبالش بگردن
چرا داری این کار رو میکنی؟
من اِد و لوئیس رو دوست دارم، اونها خونوادهی فوقالعادهای هستن
شوهر خوشتیپ من
خونهی ما توی دل تپهها جا خوش کرده
اوه، چه خوشحالی و شادیای
من و لوئیس و بچهها حدود هشت سال بود که اونجا زندگی میکردیم
ما شش تا بچه داشتیم؛ چهار تا پسر و دو تا دختر
سلام مامان
سلام الیزابت
میدونی، الیزابت دختر اول خونواده بود
خیلی رقابتطلب بود، مخصوصاً با برادرهاش
از نظر قدرت درونی هم، روحیه و ارادهی خیلی قویای داشت
مقامات امروز عملیات جستوجوی گستردهای رو در سراسر کشور آغاز کردن
پنجشنبه، ششم ژوئن
جستوجوها برای پیدا کردن نوجوان ربودهشدهی اهل یوتا، امروز صبح هم ادامه داره
الیزابت اسمارت
یه دختر بیگناه دزدیده شده
از جایی که باید امنترین نقطهی دنیا براش میبود
امروز پلیس سالتلیک سیتی مژدگانیای رو تعیین کرد
هزار دلار برای بازگشت سالم الیزابت ۲۵۰
واکنش رسانهها به این پرونده دیوانهوار بود
خبرگزاری سیبیاِس
فاکس نیوز، اِنبیسی نیوز
فشار زیادی روی ادارهی پلیس بود
تا سعی کنن پرونده رو خیلی خیلی سریع حل کنن
مدارک خیلی کمی برای پیش بردن کار وجود داشت
اما برای این آدمربایی یه شاهد وجود داشت
مری کاترین، خواهر ۹ سالهی الیزابت اسمارت
به عنوان یه بچهی ۹ ساله، فکر نمیکنم میفهمیدم
که اصلاً چه اتفاقی داره میافته
فقط میدونستم خواهرم نیست و خیلی ترسیده بودم
ما سعی میکردیم همهی کارهامون رو با هم انجام بدیم
دلم میخواست دقیقاً مثل اون باشم
با هم دعوا هم میکردیم، بیشتر سر اینکه من چقدر شلخته بودم
اما هر فرصتی که گیر میآوردم تا باهاش وقت بگذرونم، از دستش نمیدادم
احتمالاً مری کاترین کلید پیدا کردن الیزابت بود
هر کسی که یه خاطرهی تلخ و تکاندهنده داره، یه سری تصویر توی ذهنش حک میشه
برای همین میخواستیم توی یه محیط امن و تحت کنترل باهاش مصاحبه بشه
اون مرده گفت: «ساکت باش.»
«اگه جیغ بزنی بهت شلیک میکنم، ولی اگه نزنی کاریت ندارم.»
صداش برات آشنا نبود؟
آره
میتونی بگی قبلاً کجا شنیده بودیش؟
نه، یادم نمیاد
مری کاترین اشاره کرد که صدا براش آشنا به نظر میرسیده
نمیتونست بگه صدای کیه، اما صداش آشنا بود
میدونی، در نگاه اول به خونوادهی اسمارت
اونها یه خونوادهی خوشبخت و معمولی به نظر میرسیدن
اما طبق آمار، در بیشترِ مواقع
عامل این نوع جرمها، یکی از والدین یا اعضای خونوادهست
برای همین، شروع کردیم به بازجویی دقیق از اونها
اعضای خونوادهی اسمارت رو آوردیم اینجا
مصاحبههای عمیقی باهاشون انجام دادیم
و چند تا مسئله پیش اومد که باعث شد به شک بیفتیم
بهم گفتن که دزدگیر ناخواسته خاموش مونده بوده
و در مورد پنجره
صبحِ اولین روز که بهش نگاه کردم
هیچ جای خراش یا ردی روی دیوارِ بیرونی نبود
حتی اگه روی صندلی هم بری، بالاخره یه ردی از خودت میذاری
ولی من هیچ اثری ندیدم
ارزیابی اولیهم این بود که شاید اصلاً از اینجا وارد نشده باشن
شاید همهچیز صحنهسازی بوده
یکی توری رو بعد از ماجرا بریده، ولی اصلاً از پنجره نرفته و نیومده
پس خونه رو گشتیم
دنبال هر نشونهای بودیم که ثابت کنه بلایی سر الیزابت اومده
اصلاً جسدی توی خونه هست؟
ما یه سگ زندهیاب خیلی خوب توی اداره داریم
اسمش «جیجی» بود؛ خیلی بهش اطمینان داشتیم
اون بوی الیزابت رو پیدا کرد
از پشت خونه رفت بیرون و بعد وارد محوطهی درختی شد
و یه مسیری رو دنبال کرد
تا رسید به خیابونِ بالایی که بنبست بود
و همونجا ردِ بو رو گم کرد
فرضیهم این بود
که احتمالاً با یه ماشین بردنش
یه سری شواهد هست که نشون میده شاید کارِ یه آشنا بوده باشه
پلیس تأیید کرده که ۱۲ تا کامپیوتر رو از خانواده ضبط کرده
ما پلیس رو سوالپیچ میکردیم
«کار خونوادهست؟ دارید روی خونواده تحقیق میکنید؟»
میخوام از همهی شما برای کمکهاتون تشکر کنم؛ واقعاً نمیدونم چطور جبران کنم
من... میدونم که پیدا کردنش به همتِ همه بستگی داره
واقعاً سخته به این فکر کنی که یکی اومده تو و اون رو با خودش برده
من... هر کاری میکنم تا دوباره بتونم اون رو توی آغوشم بگیرم
در مورد اِد و لوئیس اسمارت، فکر کنم اولش غم و غصهشون رو حس میکردی
اما کمکم فضا عوض شد
مردم وقتی صحبتهای اِد رو توی تلویزیون میدیدن
نظرهایی میدادن مثل اینکه: «موقع گریه کردن اصلاً اشکی نمیریزه.»
این حس به وجود اومده بود که: «آیا داره همهچیز رو به ما میگه؟»
«ممکنه خودش دست داشته باشه؟»
یه جای این داستان میلنگید
به عنوان یه خبرنگار، تو... سوالهای خوبی میپرسی
اما هنوز سوالهای خیلی بیشتری باقی مونده
مثلاً چی؟ به نظر واقعی نمیاد
No comments yet. Be the first to leave one.