Las primeras 200 líneas.
«انجمن نیمهشب» «قسمت دهم - نیمهشب»
مترجمین ::. پرولیتور و سعید .::
- میتونم کمکت کنم؟ - خانم بالارد
معذرت میخوام شما خانم رجینا بالارد هستید؟
شما کی هستی؟
خودتونید، مگه نه؟
شما اسیسو هستی؟
چطور منو پیدا کردی؟
اصلا کار آسونی نبود
اما یه نشونههایی توی دفتر خاطرات دخترتون بود
تونستم یه نفر رو توی اون موسسه قانع کنم...
که من یه مددکار هستم
اونا چند تا آدرس پستی از شما داشتن
این سومین آدرسیه که امتحان کردم
میشه ببینمش؟
مال دخترتون بوده، درسته؟
درسته
آتینا کجاست؟
- سعی کردم پیداش کنم... - با هم در ارتباط نیستیم
دیدن شما واقعا باعث افتخارمه
نمیدونم میدونید یا نه اما خونۀ قدیمیه شما الان یه آسایشگاهه
من بیمار اونجا هستم. و اینو پیدا کردم
زیر زمین مخفی رو هم تونستم پیدا کنم
زیرزمین شما رو
اون خونه خیلی خاصه
اوه، بله
من خیلی نزدیک بودم
قلبم پاک بود. پیشکش من...
صحیح بود
در نهایت، یه نفر از خون خودم کارهام رو خراب کرد دختر خودم
فکر میکنم کاری که با شما کردن وقیح بود
میدونم اوضاع توی اون موسسهها چه شکلیه
اینکه چه سختیهایی رو اونجا تحمل کردی
تعجب میکنم که خواستی منو ببینی
من طرد شدهم
نشنیدی؟ زن روانی
وقتی که بالاخره گذاشتن از اونجا بیام بیرون گفتن که درمان شدم
تو چی فکر میکنی؟
فکر میکنی من درمان شدم؟
فکر میکنم تصورشون از آدم «بیمار» و «سالم» برعکس باشه
و فکر میکنم شما اینو میدونستی
بهتر از کس دیگهای
من بیمارم
به شدت بیمارم
و میخوام زنده بمونم
فکر میکنم شاید شما بدونی چطور میتونم زنده بمونم
میدونی...
تعلیمات فیثاغورثی بر مبنای دو روش تدریسه
عمومی و تخصصی هر دو به یک اندازه با اهمیت هستن
همیشه میخواستم دخترم در ادامۀ راه، شاگردم باشه
اما بیش از حد از من فاصله گرفته بود بیش از حد شستشوی مغزی شده بود
اما تو...
بنظر میاد هنوز ذهن تو رو فاسد نکردن
بله
هنوز میتونم کمی نور توی چشمات ببینم
یه دختر باهوش
بسیار خوب
میتونم بهت آموزش بدم، جولیا
چون، بله، تو میتونی شفا پیدا کنی
بله، خدایان و الهههای باستان هنوز اینجا هستن
و بله، اگر هنوزم چیزی که میخوان بهشون بدیم حاضرن با ما معامله کنن
همش بستگی داره به اینکه حاضر به انجام چه کاری هستی
میتونم چیزهایی که بلدم یادت بدم
چه مدت زمان داری؟
چه مدت بهم زمان میدی؟
یه هفته بمون
حداقل، شاید هم بیشتر
اما باید در مورد اینکه چطور میخوای برگردی صحبت کنیم
واست یه لباس شب میخریم
ازت میخوام راهی جنگل بشی و حسابی گِلمالیش کنی
و وقتی ازت پرسیدن کجا بودی نباید در مورد من چیزی بهشون بگی
- متوجه شدی؟ - بله
یه داستان خوب سرهم میکنیم. باشه؟
همه عاشق یه داستان خوبن
و بعدش کسی چه میدونه، دختر باهوش؟
شاید تو هم کارهای بزرگی انجام بدی
میخوای چکار کنی، دکتر؟
تصمیمت چیه؟
صبر کن
وایسا!
ایلانکا، ولش کن بیا اینجا به من کمک کن
بذار بره
احیای قلبی بلدی؟
- آره - خوبه
دوستم از کانتی ادونتیست بود وضعیت سلامتشون پایداره. هر سه تاشون
معدههاشون رو شستشو دادن و هفتۀ سختی خواهند داشت
اما زنده میمونن
که یه بخشش رو مدیون تو هستیم
اما البته...
اگه بخاطر تو نبود، اصلا گذرشون به اون پایین نمیافتاد
پس اینم باید درنظر داشته باشیم
میدونی اون پایین توی زیرزمین یه راهپله هست
که به خوبی مخفی شده
و وقتی من اومدم پایین
راستش رو بخوای، اصلا تعجب نکردم که جولیا اون پایین بود
اما از دیدن تو تعجب کردم
- تو اجازه دادی فرار کنه؟ - معلومه که اجازه دادم
اون آدمها روی زمین داشتن جون میدادن و من یه دکترم، ایلانکا
میدونی، توی این چند ساله سه بار دستور دستگیریِ جولیا رو دادم
ورود بیاجازه، ورود غیرقانونی آزار و اذیت
کاشکی اونقدر واسم احترام قائل میشدی که بدون مشورت با من کاری انجام ندی
که اونو به عنوان دوستت نگاه کنی...
و منو...
نمیدونم به چه عنوانی نگاه میکنی
اون دلیل اومدن من به اینجاست
اون از پسش بر اومد. حالش بهتر شد
هرچیزی که در موردش فکر میکنی هر کاری که بعد از اون انجام داده...
باعث نمیشه اینو انکار کنی
یه چیزی اینجا هست
هیچ چیزی نیست
اون هیچ فرقی با ساندرا نداره
چیزی که در مورد جولیا و افراد دیگهای که طی این سالها دیدم، وجود داره...
اینه که نمیتونن قبول کنن که فقط خوششانس بودن
اما زمان برای هر کسی فرا میرسه
- منظورتون چیه؟ - فکر میکنم واضحه
این تنشها، فرار کردنها...
اون دیشب سعی کرد تو رو مسموم کنه
نمیخواست نجاتت بده
میخواست خودشو نجات بده
اون دوباره بیمار شده
و هر سحر و جادویی که فکر میکنه سال 68 کشف کرده
از بین رفته
و دوباره داره همون کارها رو انجام میده داره طبق قوانین گروه پاراگون پیش میره
تو گفتی چیزی در مورد گروه پاراگون نمیدونی
بله. چون هیچوقت دیگه لازم نیست در موردشون صحبت کنیم
یا اجازه بدیم اون افکار بیمارگونه توی ذهن آدمهایی مثل تو جولان بدن
آدمهایی که ممکنه ناچار بشن
اما من مثل اونا نیستم
- من... من احمق نیستم - نیستی
این افکار، مثل...
مثل سرطان هستن
زمانی که به ذهن کسی خطور کنن
دیگه مهم نیست چند سالته
یا چقدر باهوش هستی
همۀ ما کم و بیش در خطر هستیم
لطفا...
خواهش میکنم به بقیه نگید من چکار کردم
خب، چرا که نه؟
بهتر نیست بدونن؟
فکر میکنم تو بودی میخواستی بدونی
فکر میکنم...
فکر میکنم... میخوام برم خونه
پدرم امروز برای روز خانواده میخواد بیاد اینجا
فکر میکنم باهاش برگردم
خب، البته این کاملا به خودت بستگی داره
من فقط...
واقعا متاسفم
داری چکار میکنی؟
امم
هیچی
چیزی نیست
مهارتهای حرکتی
چطور پیش میره؟
اینو خیلی خوب تونستم بگیرم تقریبا از ده دفعه، هفت بار گرفتمش
اما بعضی وقتها، از دستم در میره
بیا اینجا
فکر میکنم با چشم چپم...
با چشم چپم خیلی خوب نمیتونم ببینم
باشه
- چیزی نیست - اوه، خدای من. میدونستم اینطوری میشه
آره
مسئله اینه که بعد از اینکه اون تصورات توی ذهنم میاد
چیز زیادی بعدش طول نمیکشه
میدونم
و اینجا واسم نقطه کوره
آره، این هست. و بعدش...
وسیعتر میشه
عالی. ولی...
ولی یه...
یه سایه هست
واقعا هست...
درست گوشۀ چشممه
یه جورایی مثل...
مثل اون چیزیه که تریستان میگفت
چیزی که آنیا تعریف میکرد
آره
و میتونم ببینم که حرکت میکنه
نزدیکتر میاد
و گاهی شبیه یه آدمه... بعضی وقتها شبیه...
یه شکله. اما...
وجود داره
میتونم ببینمش
لعنتی
آره
بیا اینجا
اگه چیزی لازم داشتی، هر چیزی فقط تماس بگیر
- باشه؟ من هواتو دارم - باشه
با ما در ارتباط باش
دوست دارم دیوونه
من خیلی واست خوشحالم
هر چیزی که گفتی اینجا هست...
دوست دارم کاملترین...
خفنترین و دیوونهکنندهترین داستان رو در موردش بنویسی
دوست داریم
هی
بذار نگات کنم یه نگاه درست حسابی. لطفا
تو دوباره منو میبینی
متاسفم
من نیستم
روی درمانت تمرکز کن، باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.