Las primeras 139 líneas.
آب.
خاک.
آتش.
باد.
خيلي قبل، چهار ملت با هماهنگي و در کنار هم زندگي ميکردند
اما بعد، همه چيز با حمله ملت آتش تغيير کرد
فقط آواتار، کسي که براي تمام چهار عنصر اصلي تسلط داشت ميتونست اونها رو متوقف کنه.
اما درست وقتي که جهان به اون نياز داشت اون ناپديد شد
صد سال گذشت، و من و برادرم يک آواتار جديد پيدا کرديم.
يک کنترل کننده باد به نام آنگ
و با اينکه اون يک کنترل کننده باد با مهارت هست،
ولي قبل از نجات مردم بايد چيزهاي زيادي رو ياد بگيره.
اما من باور دارم که آنگ ميتونه جهان رو نجات بده.
کتاب اول:آب قسمت يازدهم: دوراهي مرگ و زندگي
امممم.... برزنت رو فراموش نکردي؟
راست ميگي... بگيرش.
سوکا، تو بايد برزنت رو روي چادر بزاري.
البته اگه ما نخوايم رومون بارون بباره.
معمولا تو درست ميگي، اما ميبني که هوا تابستونيه، اشتباه ميکني.
ضمنا، برزنت يه پوشش گرمه.
اما اگه بارون بياد چي؟
اگه نياد چي؟اونوقت من برزنت رو بي دليل نصب کردم.
تو ديوانه کننده اي!
کاتارا، تو چرا درباره جمع کردن هيزم نگران نيستي...
... چون اون هيزم ها يه مقدار ضعيف بنظر ميان.
خب اگه تو هيزم هاي منو دوست نداري...بگيرش!
خيلي خب! اگه تو کارتو انجام نميدي... ارگ!
خيلي خب، من يه حشره دارم اگه شما بچه ها ...
هي، آتش کجاست؟ و چه اتفاقي براي چادر افتاده؟
چرا از بانوي همه چي دان نميپرسي؟ ملکه ترکه ها!
اه اينطوريه؟ خيلي خب آقاي تنبل مفت خور، پادشاه...چادرها!
خيلي خب، بچه ها گوش کنيد. فحش دادن مشکلات رو حل نميکنه، به جاش عمل کنيد...
چرا شما کارهاتونو با هم عوض نميکنيد؟
-کار خوبيه -بهرحال.
ميبينيد؟ دعوا نکنيد و با هم دوست باشيد. همه کارها در روز به دوش آواتاره..
جدي باش مومو، اين منصفانه است. آپا پنج تا شکم داره.
اينجاست، بچه ها، دوراهي مرگ و زندگي.
واو! من ميتونم براي هميشه بهش خيره بشم.
خيلي خب، من به اندازه کافي ديدم.
چرا تو نميتوني به يه چيزي علاقه مند بشي سوکا؟ اين بزرگترين دره در تمام جهانه.
من مطمئنم ما ميتونيم وقتي داريم پرواز ميکنيم کاملا اونو ببينيم.
هي! اگه شما دنبال راهنماي دره ميگرديد، من اول اينجا بودم!
اوووو... راهنماي دره. مطلب مفيدي بود.
بهم اعتماد کن، اون بيشتر از يه راهنماي گردشگريه، اون يه کنترل کننده خاکه.
و تنها راه وارد و خارج شدن از تنگه کمک اونه.
و اون قبيله منو به اونطرف ميبره!
آروم باش، ما ميدونيم تو بعدي هستي.
تو نميتونستي آروم باشي وقتي ملت آتش خونه ات رو نابود کردن و مجبورت کردن فرار کني.
کل قبيله من هزاران مايل به سمت شهر بزرگ با سينگ سه راه پيمودن!
تو يه فراري هستي.
پـــف. يه چيزي که نميدونم بهم بگو.
اون قبيله توئه؟
صد در صد اينطور نيست.
اونها قبيله ژانگ هستن. يه گروه از دزدان سارق و فقير.
اونها براي صد سال دشمن قبيله من بودند.
هي ژانگ ها!من يه جايي براي قبيله ام نگه داشتم پس حتي فکر گرفتن اون رو هم نکنيد!
محل استراحت گان جين کجاست؟هنوز محل اردوتون تصفيه شده است؟
بله! اما اونها منو جلوتر فرستادن تا براشون يه جا نگهدارم.
من نميدونستم راهنماي دره رزرو کردن رو هم قبول ميکنه.
هه! البته که نميدونستي. احمقانه است که من همچين انتظاري از يک ژانگ کثيف داشته باشم!
پس انقدر نابسامان و ناجور براي يک سفر تدارک ميبينيد.
بابت تأخير معذرت ميخوام، جوان ها. کي آماده است تا از اين دره بگذره؟
امم...فکر کنم يکي از اونها.
من اول اينجا بودم!گروه من تو راهن!
من نميتونم کسايي که اينجا نيستن رو راهنمايي کنم.
فکر کنم شماها بايد فردا گردش کنيد.
صبر کنيد! اونها اومدن!
تو که واقعا قصد نداري اين گان جين هاي بيخود رو توي دره ببري؟
منظورم اينه که، ما هم فراري هستيم! و افراد مريضي داريم که به پناهگاه نياز دارن.
من...اه...خب...
ما افراد پيري داريم که از مسافرت خسته ان.
افراد بيمار نسبت به افراد پير ارجحيت دارن.
شايد اگه شما ژانگ ها انقدر گلي نبوديد، انقدر افراد بيمار نداشتيد
اگه شما گان جين ها انقدر تميز نبوديد، شايد ديگه نيازي نبود انقدر پير بشيد.
من ميتونم بوي گندتون رو از يه مايل دورتر حس کنم.
خيلي خب آنگ، آماده اي تا مهارتت توي برقرار کردن صلح رو...
...امتحان کني؟
من...نميدونم. يه مبارزه بزرگتر از کارهاي روزمره است.
اين مردم براي صد سال دشمن هم بودند.
همگي، گوش کنيد! اين آواتاره! و اگه شما بهش يه فرصت بديد،...
... من مطمئنم اون کاري ميکنه که همه بتونن شاد باشن.
اه...شما ميتونيد کنترل کننده خاک رو تقسيم کنيد و با هم سفر کنيد؟
امکان نداره!
.ما حاضريم توسط ملت آتش دستگير بشيم تا اينکه با اين دزدهاي بدبو مسافرت کنيم.
بهرحال ما نميخوام با اين احمق هاي متکبر سفر کنيم.
من متکبر نيستم
خيلي خب! يه معامله ميکنيم!
همه ما با هم ميريم پايين و آپا با پيرمرد ها و مريض هاي شما به اون طرف پرواز ميکنه.
خوبه؟
ببخشيد آپا.تو بايد اينکارو انجام بدي.
اين قضيه دشمني قبايل يک مسئله مهمه.
تو مطمئني درگير شدن تو اين قضيه کار درستيه؟
راستش، مطمئن نيستم.ولي کي بودم؟
اون آواتاره، سوکا.برقرار کردن صلح بين مردم کار اونه.
کار اون گذروندن ما از کل اين دره اونم روي پاهامونه، نه؟
خيلي خب، حالا نوبت خبرهاي بده.
بردن هيچ غذايي به درون دره مجاز نيست. غذا باعث تحريک شدن شکارچي هاي خطرناک ميشه.
بدون غذا! اين مسخره است.
آووو،شما کوچولوها ميتونيد يه روز رو بدون غذا بگذرونيد. بهتره گرسنه باشيد يا... بميريد؟
ما تا 10 دقيقه ديگه ميريم پايين.
بهتره همه غذاها توي شکمتون باشن، يا تو روده اتون!
آپا تا وقتي ما برسيم اونجا به خوبي از شما محافظت ميکنه.
اون طرف ميبينمت، پسر. يپ يپ!
کنترل خوبي بود.
اين کار بزرگتر از يک کنترل کردن ساده است، بچه جان. مردم اطلاعات ميخوان.
احتمالا خيلي از شما از اينکه چطور دره ها شکل ميگيرن شگفت زده هستيد.
کارشناسان به من گفتن اين دره احتمالا توسط ارواح خاک در زمين کنده شده...
...اونها کسايي بودند که بخاطر اينکه کشاورزهاي محلي حاضر نشدن بهشون هديه مناسبي بدن از دستشون عصباني شدند.
فکر کنم ارواح هنوز عصباني هستند! اميدوارم همه شما هدايايي با خودتون آورده باشيد.
خيلي خب... همه از ديوار دور شيد.
چرا اينکارو کردي؟
اين مردم از ملت آتش فرار ميکنن، نه؟
من بايد مطمئن ميشدم اونها نميتونن دنبالمون بيان. ما الان در امانيم.
ما بايد بهش کمک کنيم!
خيلي خب...حالا تو بايد بهم کمک کني!
اون چي بود؟
خزنده هاي دره. اه! و قطعا تعداد بيشتري از اونها اينجا هستن.
بازوهات... اونها شکستن!
بدون بازوهام من نميتونم چيزي رو کنترل کنم. به عبارت ديگه...
... ما تو دره گير افتاديم.
فکر کنم تنها فايده دور ريختن غذاهامون اين بود که...
... نميخواستيم با چيزهايي مثل... خزنده هاي دره مواجه بشيم...
تقصير ژانگ هاست! اونها با خودشون غذا اوردن، حتي بعد از اينکه راهنما بهشون گفت اينکارو نکنن!
چي! اگه اينجا کسي باشه که نتونه يه روز رو بدون غذا بگذرونه،...
...شما گان جين هاي سوسول هستيد!
اميدوارم خوشحال باشيد. ما توي اين دره بدون هيچ راه خروجي گير کرديم.
چرا از خودتون تشکر نميکنيد، مخفي کننده هاي غذا!
ببينيد. با هم بودن تنها راه براي...
من حتي يه قدم ديگه با يکي از اونها برنميدارم.
اين حرفيه که ما ميتونيم قبولش کنيم..
فکر ديگه اي داريد؟
کنترل کردن امکان پذير نيست. ما بايد از اين دره خارج بشيم.
من نميخوام اين پايين بميرم! من نميخوام يه بخشي از زنجيره غذايي بشم!
ميبيني؟ ما داريم بخاطر شما تبديل به بخشي از زنجيره غذايي ميشيم!
البته. سرزنش کردن هاي غيرعادلانه ي ژانگ ها هميشه اتفاق ميفته!
خوشحالم!
کافيه! من فکر ميکردم من ميتونم کمک کنم شما با هم باشيد،...
...اما حدس ميزنم اين اتفاق نميخواد بيفته.
ما بايد جدا بشيم. گان جين ها اين طرف... و ژانگ ها اون طرف.
No comments yet. Be the first to leave one.