Las primeras 200 líneas.
دنیای انیمه تقدیم میکند
دنیای انیمه تقدیم میکند
ReMadza
Sora
ReMadza
Sora
...میگـــم
داداشی.. چیزی شده؟
!آره.. شده
واقعا شده؟
!شده.. واقعا خیلی چیزا شده
!خیلی چیزا شده؟
.آره
...که اینطور
عه؟ چته؟
.نه خو.. از اینکه عین آدم جواب دادی چندشم شد
هه؟ با اینکه خودت پرسیده بودی؟
.آخه هیچوقت مثل بچهی آدم جواب نمیدی
.اوه.. عجب
!که اینطور
.راس میگی
میشه بپرسم چی شده؟
.وقتی که تموم شد همشو بهت میگم
.اوهوم. باشه
...شرمنده دیگه.. اوضاع از این قراره دیگه
.اینکه همه دور هم جمع بشیم و جشن بگیریم یکم چطوره
...عجــــب
.پس اگه اینطوره، کاریش نمیشه کرد
.ولی خب.. در بدترین حالت خودتم تنها باشی کافیه
!که اینطور
عه؟ بدترین حالت؟
.تازه تو این فکرم برای سوپرایز کردنت موقع جشن، بهعنوان تشکر یه چیزَکی بهت بدم داداشی .پس برعکس، تنها باشیم بهتره
.آخه اگه بقیه تو این حالت ببیننت خجالت میکشی
هه؟ این دیگه چه سوپرایزیه؟
.با اینکه بهم خبر دادی بازم تحت تاثیر قرار گرفتم
!دیدی؟ امتیاز کوماچی بودنم بالا رفت
!آره
!من که مانعِ هاچیمان بودنم بالا رفت یعنی میتونم درست و حسابی غافلگیر بشم؟
.خب.. بهتره ایندفه رو با فقط با اعضای خانواده انجام بدیم
حالا چرا اینطوری میگی؟ مگه تشییع جنازهی خصوصیه؟
!میخوای قشنگ عین این مراسمای خانوادگی ـش کنی
.خیلهخب.. وقت صبحونه خوردنه
Fسال 2 کلاس
...خب.. نه که امروز کلوب فوتبال تعطیله، بعد مدرسه قراره با بچهها
.بریم دَردَر! قراره بریم کارائوکه بوم بترکونیم
.تازه.. اونجا هم، واسه تعطیلات بهاری.. احتمالا برنامه بذاریم بریم صفا سیتی
هایاتو کون، تو جایی نیست که دلت لک زده باشه واسش؟
یویی
امروز بیکاری؟
.من که خودم.. دلم میخواد برم از اون سفرایی که چند روز میرن یه جای دور
.ولی خب.. اگه دلتون یه جای نزدیک بخواد، میشه بریم ساحلی چیزی با هم سال دوممون رو با کباب تموم کنیم
...مـ.. من
هه؟
...یکم
!خو عین آدم صدام بزن
...اوه..راستی دیروز.. از یوکینون شنیدم
.قراره پروم اجرا بشه
.آ.. آره.. پس شنیده بودی
«اوهوم.. دیشب.. تو لاین اومد بهم گفت: «یه کوچولو میای رو در رو صحبت کنیم؟
.به سلامتی
میشه یه کوچولو اینجا وایسیم؟
...وای دختر
!بعد عمری که از اینکارا انجام میدی یکم میترسی
.از اون چیزی که فک میکردم ترسناکتر بود
...همم
.ممنون
...یوییگاهاما
.درخواستت رو بهم بگو
چی میگی؟
.بد پرسیدم
..کاری که دوس داری من انجام بدم رو که چه عرض کنم .اگه درخواستی داری که من میتونم برآورده ـش کنم رو بهم بگو
...کلی چیزا هست ،مثلا وقتی که میخوای صدام بزنی یکم عادیتر رفتار کنی
،و مثلا هی بهم زُل نزنی
..بعدشم، وقتی بهت پیام میدم زودتر جواب بدی، این بهونه آووردن سر غذا رو هم کنار بذاری --آها راستی، گذشته از اینا
.باشه باشه.. معذرت میخوام! شرمنده که بهدنیا اومدم
!ولی انصافا، از خودت که میپرسم، از اون چیزی که فکر میکردم بدترم .چه آدم چندشی هستم
الان فهمیدی؟
!اینکه تو ذهن خودت باشه با اینکه یکی بهت بگه خیلی فرق داره.. قدرت تخریبش
...ولی انصافا، سوار بر کلام شیرین شدیم و کل وجودمون تخریب شد
.طوری که انگار با پُتک زدی تو کله ـم
..نه.. ولی خو.. تا حد ممکن دوس دارم خودمو درست کنم، ولی
!عمرا اگه بتونی، پس ول کن
.اوه، ولی اینکه مثل امروز یهویی برنامه بچینی رو، دلم میخواد درست کنی
.حالا مواقعی که بیکارم اشکالی نداره، ولی بعضی وقتا آدم دلش میخواد خودشو آماده کنه
.عه.. اوهوم.. این یکی رو واقعا شرمنده
...و اینکه
!بازم هست؟ خیلی داریا .شرمنده که همیشه اذیتت میکنم
!واقعا
!هنوز خیلی دارم ها
اگه میتونستیم همیشه اینطوری باهم صحبت کنیم، تا چه حد راحت بودیم؟
خب، مثلا؟
.مثلا.. اون قیافهی دپرس ـت
.بدون گفتن چیزای مهم، وانمود کنیم که اوضاع مثل همیشه ـست
.باشه، پس لبخند رو چاشنی صورتم میکنم
.از عمد روی اصل موضوع دست نذاریم
.بهدرد عمه ـت میخوره! حالا هرچقدم لبخند بزنی چشمات مرده اند
.ولی.. اگر اجازهی اینکار رو برای خودم صادر کنم، به خودم خیانت کردم
!پس باید برم چشمامو عمل کنم
.اون چیزی که میخواستم ازت بپرسم، این چیزا نبودن
پس چی؟
در مورد همون مبارزه هه، همون که هر کی ببره هر چیزی .دلش بخواد میتونه درخواست کنه
!هنوز که مبارزه تموم نشده
...خب.. درسته، ولی
.اما، من باخت رو پذیرفتم، پس یعنی مبارزه تموم شده
!همچین چیزی رو خودت از روی خودت میگی
!نه! من باختم .اونقدر بدون نقص باختم که خودمم حال کردم
.پس.. بذار درخواست تو رو برآورده کنم
...من.. نه که آدم طمعکاری هستم، نمیتونم فقط یه چیز خاص رو بخوام
بازم مشکلی نداری؟
میتونی همه ـشونو برآورده کنی؟
.عوارض قبول کردن درخواست همینه دیگه
.خب.. تا اونجایی توان یاری کنی یه کاری میکنم
!به نظرم بهتره همچین نکنی
...هیکی.. همیشه همینطوری! با اینکه توی توانت نیست، ولی میگی میتونم
...بعدش.. یه کاری میکنی و .خــــیلی به خودت فشار میاری
.پس احتمالا یه چیز آسون ازت بخوام
.من.. زیاد نمیدونم چه درخواستـ(آرزو)ـی دارم، ولی کلی کار هست که دلم میخواد انجام بدم
هووو؟ مثلا؟
!اول.. کمک یوکینون .میخوام توی پروم همراهی ـش کنم
.به سلامتی
.بعدشم.. دلم میخواد برای کوماچی چان جشن بگیرم
.همینه
.بعدشم برم یه جایی بازی و صفا
!عجبز
...بعدشم
راستی.. تعطیلات پیشِ رو رو چیکار میکنی؟
.بذار ببینم.. شاید بیام پیشت وقت بگذرونیم
.باشه پس
واقعا بیام؟
...بعدشم
.مثلا درخواست هیکی رو برآورده کنم
...درخواست من؟ سخته که تصمیم بگیرم چیه
.آره دیگه! پس خوب سرش فکر کن
.موقعی که داریم درخواستای منو برآورده میکنیم، منم سرش فکر میکنم
.بعدش.. تمام و کمال بهت میگم
!پس.. تمام و کمال ازم بپرس
...میگم
تو در موردش چطور فکر میکنی؟
چی رو؟
!یویی رو
!هـا
،من دوست تو نیستم و اصلا اهمیتی برام نداری .ولی یویی قضیه ـش فرق میکنه
!پس نبینم کارای چپرچلاقانه انجام بدی
!اصلا خوش ندارم
.زورمو میزنم
.همین.. به سلامت
!چه آدم خــــوبیه
!هیکی! یوهووو
!یخیدم
!دختر چه سرد شده یهویی
...امروز موقعی که بیدار شدم.. اوه
!یوکینونه
!باشه. به چشم
-یوییگاهاما سا
!اوه.. سنپای هم باهاشه
...دیروز که گفتی
!خب دیگه. نه خسته
.انگاری تو تعطیلات بهاری کلی ازشون هست
اوکی ـه؟
.مشکلی نیست
.نیمهی آخر تعطیلات وقتم تقریبا خالیه
چی بگم.. هان؟
...عـ.. عه.. خب
قصد راهاندازی کاری پرتدارک که تدارکاتش هنوز به بهترین حالت نرسیده کردیم
.ولی در عمل مشکل بزرگی نداریم
.خب.. یه چیزی در همین حدودا
!یوکینون توضیحاتت پیچیده بود خدایی !نفهمیدم
.مـ.. معذرت
...حقیقتش در حد اینکه بگم اوکی پیش میره، خوب پیش نمیره، برای همین دو به شک بودم چطور بگم
!دیگه زیادی راستشو گفتی
!ولی همین رفتارته که تو رو یوکینون کرده
!نزدیکی
!آخه سرده خو
.انگاری خوب پیش میره
...در حالا حاضر که بگی نگی
.ولی هنوز نمیدونیم چی میشه
.قصدمون اینه که نذاریم اینطوری بشه
.اوضاع از این قرار است که فرمودند
.هوووو؟ خب.. به خودت فشار نیار پس
!نه نه.. دیگه به خودمون فشار رو آووردیم
.وگرنه نمیتونیم به موقع تحویل بدیم
.حقیقتا به شدت به نیرو نیاز داریم
درسته که فشاری که امروز و فردا قرار ـه روی دوشمون بیوفته خیلی سنگینه ...و حجم کار به شدت بالا
.به نظرم بدون کمک گرفتن از بقیه میتونیم یه کاریش کنیم
.اونم بهخاطر تلاشایی که تو داری انجام میدی، ایشیکی سان
.خب.. امروز که نه، ولی اگه فردا احیانا کمک خواستین، دریغ نکن
!واقعا؟
...ایشکی سان، فردا تمرکزمون رو تمرینِ نمایشه
.نمیتونیم حواسمون رو به چیزای زیادی بدیم
.پس به نظرم نیازی نیست تعداد آدما ـمون زیاد باشه
واقعا؟ ...ولــــی
!میگما.. من مترجم شماها نیستم ها
.دیگه وقتشه بریم. پس فعلا
!اوهوم.. فعلا
!روز اجرا کمکمون کنی ها
!ولی، من هروقت بیای با آغوش باز پذیرا هستم
...اگه بیکار بودم
!حالا واسه ما قُپی نیا بیکارِ خدا .عین آدم بگو کمکتون میکنم
!عجب دردسری هستی تو هم، مرسی اه
!لطفا وایســا
No comments yet. Be the first to leave one.