Las primeras 200 líneas.
!گرالت
فقط رفته بودم بازار، ین
با تشکر از باغ تو بیشتر از همش چند پنی به دست آوردم
بدجور بیطاقتم که با هم پیر بشیم
من و تو و اون
خانوادهای که همیشه رویاش رو داشتیم
...این... خیلی
رویای قشنگیه
رویای قشنگیه
!گرالت
!بدش به من
!برای ماست
لعنتی
...نمیخوام تو
گفتم بهم دست نزن
بیدار شو
!بهم دست نزن
داریم از سینترا میریم
لعنتی
بالاخره یه جواب درست
اینجا همراه هم گیر افتادیم
کی میدونه؟ شاید دوباره با هم دوست بشیم
نجات داده میشیم
من ایمان دارم
.ایمان رو فراموش کن ما قدرت داریم
نزدیک خودت نگهشون دار
ما رو کجا میبری؟
من شهروند نیلفگارد هستم
سربازهایی که کشتین هم اهالی نیلفگارد بودن
ایسترید از این صحبت کرده بود
شبیه آرتوزا هستن
برای بزرگداشت پیشگوها توسط الفها ساخته شدن
توی جنگهای اولیه باهاشون جنگیدین
بهتره به تاریخ ببازی تا به انسانها
تا حالا اینقدر الف ندیده بودم
باید ببینمش
هدیه آوردم
اینجا کجاست؟
پشت سرم بمونین
دهنتون رو هم میبندین
.جنگ نیلفگارد با قلمروهای شمالی هست نه با الفها
ما رو آزاد بکن
...و قول میدیم که بهتون
تو گفتی هدیه
...گروگان. انسان
باید همین نزدیکیا جسدشون رو آویزون بکنی
میتونن به دردمون بخورن
اینجا جنگل انسانهاست
اینها جنگلهای ما هستن
این یکی توی دیمریتیوم بوده؟
این یکی یه اسیر نیلفگارد بود
یه الف هم هستم
با همنوع خودتون اینطوری رفتار میکنین؟
تو آهنگهای ما رو میخونی؟
بزرگان ما رو گرامی میداری؟
تا حالا برای یه چیز مربوط به الفها اشک ریختی؟
تو الف نیستی
ببندشون - هفتههاست اینجاییم -
هر روزی که بگذره ریسک پیدا شدنمون رو بیشتر میکنه
تو دیگه مردممون رو رهبری نمیکنی، فیلاوندریل
یا ردا سفید به خواب تو هم میاد؟
هر کاری میتونم میکنم تا خودمون رو در امنیت نگه دارم
همینکه چیزی که ...دنبالشیم رو پیدا بکنیم
کلههاشون رو بعنوان یادآوریای از شکوه الفیمون به آرتوزا میفرستیم
تقریبا رسیدیم
خونهت اینجاست؟
گفتی چند نفر بودن؟
نگفتم
...آخرین باری که اومدم
بیست نفر بودن
...الان
شاید کمتر
مطمئنی اینجا در امان هستیم؟
بیا
لمبچاپ
دردسر داره میاد
کدوم گوری بودی؟
فکر کردیم گم شدی
یا کشته شدی
هنوز نه
شرمنده
!داداش
برگشته
میدونستم ورود باشکوهی خواهی داشت - !برگشته -
بالاخره، برادر - میدونستم -
گرگ. اومدی خونه
بالاخره
وسیمیر
آره
یه چند جایی کار داشتم
همم
!اومده خونه
!برادر
!داداشمی
...خب، من اینجایم
برای دومین شب پیاپی ...وسط یه زمین گندم
...دارم یخ میکنم
اونموقعست که زن کشاورز ...میاد تا سرک بشه
و بگه که دارم وقتم رو تلف میکنم
شوهرش سریع دید که از اتاق رفت بیرون
نه
!کارگر کوفتی مزرعه بود
،و الان بود که داشت ناله میکرد "وای، الان میخوایم چیکار بکنیم؟"
اگه کلهی بیشتری تحویل ندی !شوهرم پولی نمیده
...برای همین شمشیرم رو بیرون کشیدم و گفتم
ولی باید بابت کارگز مزرعه دو برابر پول بده
لمبچاپ خودمی
با دو تا اسب و یه قالی خز برگشت
بهترین کار تمام اون سالم بود
قیافهی هر کدومتون دلیل کافی برای جشن گرفتن هست
.در امانین. زنده برگشتین برگشتین خونه
آره
اینم به سلامتی یه زمستون دیگه که با همیم
آره
خوب گفتی
به سلامتی نفس توی ریههامون
!آره
به سلامتی برادران
برادران
!به سلامتی فراموش کردن گذشتهی کوفتی
برای یه شب کوفتی
کی آمادهست؟ - !اسکل -
!اسکل برگشته
خوبی؟ به نظر بدجور داغونی
باید اون یکی رو میدیدی
همم
مبارزهمون شش ساعت طول کشید
...دخل یارو رو هم میاوردم
اگه اکسیرهام رو از دست نداده بودم
ولی دستش رو گرفتم
اون چیه؟
اون یه لشی هست؟
اون چیه؟ - شبیهشون بود -
مثل اونها حرف میزد
یجورایی
یجورایی؟
خیلی وقته با یه لشی روبرو نشدم
توی کیدوین نه - خب، خودت رو خوششانس بدون -
مگه اینکه دلت هوس نیش یکی از ریشههاشون رو کرده باشه
آتش فرو کردن داخل قلبشون تنها راه کشتن اونهاست
توی شش ساعت مبارزه به ذهنت نرسید؟
تو دیگه کی هستی؟
شاهدخت سیریلا از سینترا
از دیدنت خوشوقتم
« ویـــــچــــر »
وقتی بهم گفتی که حق ...غافلگیری رو درخواست کردی
بهت گفتم که اشتباه بزرگیه
تو گفتی قول دادی که بچه رو قبول نمیکنی
گفتم خوبه، بازم اشتباه بزرگیه
باید نجاتش میدادم - میدونم -
و میدونستی که باهات مخالفت میکنم
آره
ولی آوردیش اینجا
پس بهم میگی که از نیلفگارد فرار کرده
از قتلعام عمومی قلمروش نجات پیدا کرد
چطور؟
من پرسیدم
دروغ گفت
به تو نمیخوره که پا پس بکشی
ویچرها دنبال جواب هستن
فکر کنم تو همچین چیزی گفته باشی - چی فکر میکردم؟ -
آوردمش اینجا تا در امان باشه
برام آسونتره که درون این دیوارها ازش محافظت بکنم
اونقدری هست که جواب پیدا بکنی؟ - دقیقا. بفهمیم کیه و چیه -
و چطور میتونم کمکش بکنم؟
...این رو میگی
...ولی یادت میاد آخرین باری که ویچرها
توی کارهای دربارها و قلمروها دخالت کردن چه اتفاقی افتاد
اگه شاهدختت چیزی فراتر از اونی باشه که براش معامله کردی؟
این رو از الان میدونم
شاهدخت
اسکل
.دارم میچرخم به گرالت گفتم که یه اتاق خوب پیدا میکنم
...خب، اینجا
یه قلعه نیست، علیا حضرت
اینجا فقط خرابه هست
تیسیا گفت که جادوگرهای الف مُردن
اشتباه کرده. یا دروغ گفته
جای تعجب هم نداره
قبلا هم خواب دیدی - بعد از جنگ کابوس دیدن طبیعیه -
...تو خودت هم - خوابت دربارهی چی بود؟ -
...فکر میکنی واقعا الان وقت اینه که - ...فکر میکنی میپرسم چون -
به شخصه برام مهمه؟
دیدی که چهرهی یکی زیر ردا مخفی بود؟
یه ردای مشکی. از کجا میدونستی؟
من یه قرمز پوشش رو دیدم
و جادوگر الف ما خواب یه سفیدپوشش رو دیده
رویاهای مشترک، نشانهی قدرتمندی هستن
آره، الان بخاطر این رمز و راز جادویی خیلی هیجانزده هستم
این مهمه که میتونیم از این به نفعمون استفاده بکنیم
باید با فرانچسکا صحبت بکنیم
دلیلی نداره که بخواد به ما اعتماد بکنه
اول باید اعتمادش رو به دست بیاریم - شوکه کنندهست -
باید دوباره به روش ین انجامش بدیم
...ایندفعه این خیلی شوکهکنندهتره
که تو قراره برنده بشی
شکارچیها تونستن فقط همین رو پیدا بکنن؟
این جنگل تقریبا خالی از موجودات زندهست
شاید شکارچیهای توی تمریا یا ردنیا شانس بیشتری داشته باشن
اونها چکمههای انسانها رو میلیسن
No comments yet. Be the first to leave one.