Las primeras 200 líneas.
همهشون رو خوردم
کدوم رو بیشتر دوست داری؟
از اون میوههای سیبی
نه
اون پودریه، با آبنبات چوبی
دیبداب
همونیه که آبنبات چوبی داره؟
آخه از اونایی که شیرینبیان دارن خوشم نمیآد
آره، همونه که آبنبات چوبی داره
میرم برامون یه کم شیرینی بگیرم، باشه؟
ولی ما که پول نداریم، داریم؟
اگه کمکم کنی، اصلاً پول لازم نداریم
فقط کافیه بری توی مغازه
و به اون آقا بگی که بابات رو گم کردی
چرا؟
فقط واسه اینکه حواسش رو پرت کنی، باشه؟
چرا؟
چون من نمیتونم، اون از من خوشش نمیآد
چرا؟
میخوای تمام روز همین رو بگی؟
دلت شیرینی میخواد؟
بیا اینجا، نگاه کن
یادت میآد توی فروشگاه سِیفوی گم شدی؟
رفتی پیش اون خانومه و ازش پرسیدی میتونه کمکت کنه بابات رو پیدا کنی؟
آره؟
فقط همون کار رو بکن، باشه؟
آخه بابام این هفته سفر کاریه
میدونم، مهم نیست
ولی اگه مثل اون خانومه به بابام زنگ بزنه چی؟
اون که نمیدونه بابات کیه
فقط یه دقیقه تظاهر کن ناراحتی و بعدش فرار کن، باشه؟
اونجا میبینمت
برات از اون میوههای سیبی و دیبدابها میگیرم
باشه
تو اول برو تو
حتی نشد خداحافظی کنم
داشتم با تمام وجود فریاد میزدم
آره
چی سوار بود؟
واقعیت همینه
الو؟
خب، حالا چه کمکی از دستم برمیآد؟
دوستم اینجا بود
همون پسربچه؟
آره
دنبال باباش میگشت
نه، طوری نیست
باباش اومد و بردش
من هیچوقت اون بالا نرفتم
من همیشه میرم اون بالا
پس شنیدی قراره چیکار کنن؟
آره
اومدن سراغت؟
پلیسها؟ نه. نه، خبرنگارها، رسانهها
خودت که میدونی چطورین
تو
الان دیگه نمیدونم کجا زندگی میکنم
خیالم رو از این بابت راحت کردم
و پلیس؟
خب، اونا بهم گفتن اینبار کاری از دستشون برنمیآد
حکمش رو تموم کرده
قانونه دیگه
متأسفم
نمیتونی، پنلوپه
فقط
نمیتونی
اگه میتونستم چیزی پیدا کنم، اگه میتونستم
دانی رو پیدا کنم، اونوقت هرگز نمیذاشتم آزاد بشه
واقعاً فکر میکنی دانی اون بالا توی دشته؟
هستی
و خدا میدونه چند نفر دیگه
میدونم
میدونم احتمالش خیلی کمه
اما باید تلاشم رو بکنم، مگه نه؟
باید یه کاری بکنم
اما یه چیزی رو میدونم که دیوانگی نیست، حتی اگه
هیچوقت چیزی پیدا نکنم، میتونم همهجا پخشش کنم
کاری که دارن میکنن رو
اینکه دارن یه
هیولا رو آزاد میکنن
میتونم کاری کنم که همه بفهمن
منظورت اینه که بری سراغ رسانهها؟
من هیچوقت سراغ اون پستفطرتها نمیرم
پس چی؟
اگه بخوام با تو حرف بزنم چی؟
تو اون برنامه رادیویی اینترنتی رو داری
پادکستم رو میگی
آره، خب، تو میتونی نشون بدی دارم چیکار میکنم
تو بلدی این چیزها رو پخش کنی
آخه... روال کار اینطوری نیست
کار من این نیست
من با آدمها حرف میزنم
آدمهای حوزه سرگرمی، همین و بس
من مستندساز نیستم
تنها چیزی که میخوام اینه که به همه نشون بدی، یه کاری کنی
که نتونن نادیدهاش بگیرن و نتونن آزادش کنن
بیل، واقعاً نمیتونم این کار رو بکنم
میدونم دقیقاً شبیه کاری که الان میکنی نیست
نه، بحث نخواستن نیست، نمیتونم
پادکست کوچیک من
موفق نبود
بهزور کسی گوش میداد، آمارم افتضاح بود
من یه شغل روزانه دارم تا بتونم قبضهام رو بدم
منظورم اینه که من
من اون کسی نیستم که
بخواهم کار تو رو رسانهای کنم
من برنامهات رو شنیدم
فکر نمیکردم اهل اینجور چیزها باشی
من «ویزل» هستم
من و جک هر هفته بهش گوش میدیم
ولی تا آخرش رو گوش دادم، میدونی، همونطور که بقیه میکردن
و هر هفته با خودم فکر میکردم آیا این همون
برنامهایه که توش قراره درباره اون اتفاق حرف بزنی؟
درباره دانی
و فکر میکردم آیا این همون برنامهایه که باعث میشه اون نگاه رو توی چشمهای
زنم ببینم، همون نگاهی که هر وقت توی تلویزیون دربارهاش حرف میزدن، داشت
اما تو هیچوقت این کار رو نکردی
هیچوقت درباره تنها چیزی که
آمارت رو بالا میبرد و باعث میشد دیده بشی، حرف نزدی
توی اخبار پیچیده بود
و نمیتونی بهم بگی که چیزی ارائه ندادی
چیزهایی که واقعاً دلت میخواست، میدونی، فقط برای اینکه دربارهاش حرف بزنی
توی این سالها، اون کرکسهای روزنامهنگار سراغ همه رفتن، میدونی که
پدر و مادرها، برادرها، خواهرها، عموها و داییها، پسرخالهها و پسرداییها
منظورم تو نیستی
مردم باید بدونن دارم چیکار میکنم
و این یعنی رسانهها، اما بعد از اونهمه کاری که
کردن، نباید کار اونا باشه، نباید اینطوری آلوده بشه
برای همین خودمون باید این کار رو بکنیم
بیا، میخوام معرفیت کنم
کلر؟ آره
این لیزه
اون دوستمه و یکی از محیطبانهای این دشته
اون کمکم میکنه اینجا در امان بمونم
در امان؟
آره، اینا دشتهای توربزار هستن
زیستگاه غنیای برای حیات وحشن، اما خب
خب، خطرات خودشون رو هم دارن
مخصوصاً خارج از مسیرهای مشخصشده که ما قراره از اونجا بریم
مطمئنی نمیخوای بیای؟
ببخشید، فقط یه لحظه بهم وقت بده
اولین ناپدید شدن در اون زمان برای ما خیلی نگرانکننده بود
و وقتی فهمیدیم الگویی وجود داره که
بچهها دارن گم میشن، این موضوع شد تنها اولویت ما
اما سرنخ زیادی نداشتیم
مدارک خیلی کمی وجود داشت
اوه، وحشتناک بود
بهش میگفتن تابستونِ ترس
و واقعاً لرزه به تن همه انداخته بود، به تن تکتک والدین
تمام مدت فقط حواست به بچههات بود
یادمه مامانم، قبلاً میذاشت خودم برم مدرسه و مشکلی هم نبود، خب؟
و بعد وقتی همه این اتفاقها افتاد
آره، خودش من و برادرم رو میرسوند و تمام
درست بعد از مدرسه میاومد دنبالمون
معلمها ما رو تا دم درِ مدرسه میآوردن
مامان میاومد دنبالمون و مستقیم برمیگشتیم خونه
یادمه یه بار دخترم رو توی سوپرمارکت گم کردم
و واقعاً فقط یه لحظه سرش رو برگردونده بود تا
چیزی رو ببینه، اما وحشتی که اونجا حاکم بود... آدم حتی
یه لحظه هم دستشون رو رها نمیکرد، مبادا که غیبشون بزنه
خب آره، سختترین بخش، روبهرو شدن با والدین بود
سخته تصور کنی یه همچین چیزی چه حالی داشته
توی سالن مدرسه سخنرانی بود و ما رو فرستادن تا
با این خانمه حرف بزنیم، مددکار اجتماعی بود یا یه چیزی شبیه این، نمیدونم
همهمون باهاش گپ زدیم
حدس میزنم
میدونی که
چطور پیش رفت؟
اوه، امروز هیچی
مال تو
داغون به نظر میرسی
با این حال، منطقه وسیعی رو پوشش دادن
میشه نقشه و کدهای ارتش رو برداری تا بهت نشون بدم؟
اینجا جایی بود که بودی
و اینجا جاییه که فردا میریم
اون بیرون چطوریه؟
برای من، اونجا جای یه بچه نیست
از اون به بعد، تمام توجهمون رو معطوف به دشت کردیم
اونا مدام اون بالا بودن، داوطلب میشدن و جستجو میکردن
قبل از اون، اصلاً به این مکان فکر نمیکردیم
فقط همونجا افتاده بود
هوا افتضاح بود
ظاهراً بارون و مه بود
هر جا که میتونست مانع کارمون بشه، شد
تدارکات و سختیهای اونهمه جستجو
خب، صادقانه بگم، توی اون دشتهای خطرناک
اونا هیچوقت چیزی پیدا نکردن
قدیما یه روز از تابستون رو میرفتیم چیدن تمشک، یادت میآد؟
مثل یه سنت تابستونی توی روستا بود، اما یهو قطع شد
بدون هیچ اطلاعیهای یا چیزی
فقط متوقف شد
مردم دیگه نمیرفتن
غمانگیزه
معمولاً حدود ده درصد از جوونها
منطقهای که توش بزرگ شدن رو ترک میکنن
اما از اون تابستون به بعد
این آمار به پنجاه درصد رسیده
شخصاً فکر میکنم اونا فقط نمیخواستن
دیگه اون مکان رو از پنجره خونهشون ببینن
برات چایی درست کردم
No comments yet. Be the first to leave one.