Las primeras 56 líneas.
من آدماي زيادي رو کشتم
من چنين آدميم
اين شغلمه
در واقع قراره امشب يک نفر را بکشم
تو در حدي نيستي که تصميم بگيري
چه کسي زنده بمونه يا چه کسي بميره
اوه , پدر اينجا دقيقا" همان جايي است که اشتباه ميکني
اعتراف فصل 5
خيلي دوست داري, مگه نه؟
چي رو؟ قدرت
...پدر , بهت گفتم من چيزي رو
تو دوست داري هرچي ميگي من باور کنم
برام اهميتي نداره چي رو باور ميکني
اگه برات بي اهميت بود اينجا نبودي
اين همه تهديد , فشار
وادار کردن من که به داستانهاي تو گوش بدم
اينها داستان نيست
اوه , بله شک ندارم
تمام کارهايي که گفتي واقعا" کردي
اما بخواي يا نخواي از انجام اين کار لذت ميبري
بذار بهت بگم چي فکر ميکنم من پشت
آن اسلحه و آن ظاهر خشن
يه پسر بچه کوچولو ميبينم که اسلحه باباش را کش رفته
و با خودش آورده سر کلاس
بعضيها فکر ميکنند ترسوندن مردم
باعث جلب توجه ميشه
اين اسلحه باعث ميشه احساس قدرت کني درسته؟
مردم را مجبور ميکنه تورو ببينن
بگو ببينم تو از اون بچه ها بودي
که بهت بي توجهي ميکردن؟ فراموشت کرده بودن؟
احتمالا" هميشه دوست داشتي به کسي يا جايي
متعلق باشي اما براي تو هيچ جايي مناسب نبود
اولين بار که ماشه رو کشيدي
حتما" خيلي ترسيدي
لابد تمام آن نامهربانيها و بدبختيها و
آزارها يه دفعه به مغزت خطور کرد
به نظرم اين همه فشار تو رو مستاصل کرده
براي همين عقده هاي روحيت را سر ديگران خالي ميکني
تو نياز داري مردم قدرتت را ببينن
تو نميخواهي من جلوتو بگيرم
به هر حال کاري رو که قراره امشب بکني ميکني
نميتوني دست بکشي
يعني نميخواهي دست بکشي
چونکه فکر ميکني اگر دست بکشي
دوباره تبديل ميشوي به همون موجود بي پناه
فکر ميکني منو ميشناسي؟
اشتباه ميکنم؟
همه ماها عشق قدرتيم
اشتباه ميکنم -حتي خود تو هم عاشق قدرتي
نه , من نيستم
حالا تو بگو چرا اصرار داري من حرف تو رو باور کنم
نه من دارم حقيقت را به تو ميگويم
پدر , تو تنها آدمي نيستي که داري اين حرف را مي زني
منم ميتونم همين حرف را بگم
پدر , بي اعتقادي به خدا در چشمانت بوضوح پيداست
چه بلايي بر سر ايمانت آمده؟
No comments yet. Be the first to leave one.