Las primeras 200 líneas.
از زخمت خوب مراقبت کن
بدرود
خوب استراحت کن
شب بهخیر، دیگو
شب بهخیر، لولیتا
مثل بزدلها هوت سوال رو به قتل رسوندی
اگر جراتش رو داری باهام مبارزه کن
«متـــرجم: امیــرحســیـن تـرکـاشــونـد» Hiz3n
فکر میکردم شرافتمندی
بدون قانون شرافتی وجود نداره
آتش
بهخاطر پدرم
آفرین
به طرز بزدلانهای
دست راست زورو به دام افتاد
این چرندیات چیه؟
آره، چون نگفتن توی خائن ماشه رو کشیدی که
میدونم زورو نمیاد سراغم، برناردو مزه نریز
ببین
کلارنس رجینالد مانتگامری کیه؟
از کجا میدونه موناستریو اولین نفر اونجا رو ترک کرده؟
دیگو د لا وگا، کسی" "...که پدرش پیش از این به قتل"
الان فقط نالین و کالسکه مهمن، درسته
باید ببینم همونیه که من رو برد به قبیله خرس یا نه
"...زورو با ضرب گلوله" اینها رو از کجا میدونه؟
"دیگو با لبخند رضایت، از آنجا رفت"
کلارنس رجینالد مانتگامری
کلارنس رجینالد مانتگامری
چیه؟
چرا اومدی اینجا؟
میدونم تو کی هستی نالین بهم گفت
چی میخوای؟
نگهداشتن رازت در ازای آزادیش
باورنکردنیه
تو به دنیای اونها تعلق داری
بهت شک نمیکنـن
به ما کمک کن - میخوای ازم اخاذی کنی؟ -
از کجا مطمئن باشم سر قولت میمونی؟
چون ما هم مثل شما
سر قولهامون میمونیم
خیلیخب
فعلا نمیتونیم به لا پرلا بریم
باید به زندان برم و نالین رو قنع کنم که از اونجا میارمش بیرون
«زورو»
واقعا ازم میخوای
این زن محلی رو آزاد کنم؟
دارم توصیه میکنم
که برای به تله انداختن زوروی واقعی
ازش به عنوان طعمه استفاده کنید
ببینم زخمش رو
کاپیتان، جفتمون میدونیم که زورو، زن نیست
من یه زخم روی سینهم دارم که خلافش رو ثابت میکنه
من از نزدیک دیدمش
خیلی بد نیست، درسته؟
این رو بگیر
باید یه موضوعی رو درک کنی
اون زن خیلی خطرناکه
انفجار توی قصر فرماندار کار اون بوده
نکنه یادت رفته؟
و اتفاقی که میافته، اینه
به پایتخت میبرنش تا اونجا محاکمهش کنـن
خانم کول، لطفا پانسمان جدید و یهکم الکل بدید
باید زخم رو ضدعفونی کنیم - بفرما -
مکزیکوسیتی
درسته
این ممکنه یهکم درد داشته باشه
بهترین راه برای جلوگیری از آشفتگی، همینه
کی قراره منتقل بشه؟
...وقتی که - کاپیتان -
زن سرخپوست از سلولش فرار کرده
همینجا بمون
آماده
هوشیار باشید
بذار دکتر بره
زنده از اینجا بیرون نمیری
نه! وایسید
صبر کنید
دارن میبرنت به مکزیکو سیتی بس کن وگرنه میکشنت، من فراریت میدم
بس کن
تو یکی از اونهایی
اگه فراریت ندم مردمت من رو لو میدن
دلیل قانعکنندهای هست؟
بهم اعتماد کن
حق با تو بود، کاپیتان اون خیلی خطرناکه
...اگه من رو بکشی اوضاع رو برای خودت
و مردمت بدتر میکنی
بگیریدش
دیوونه شدی؟
میخوای بکشیش؟
اونش به فرماندار بستگی داره
فعلا، براش مجازات شدیدی در نظر گرفته میشه
حکم تلاش برای فرار
سی ضربه شلاقه
شروع کنید
سی ضربه کافی نیست - قانون این رو میگه -
دکتر راس چی؟ - اون دستش شکسته -
پس خانم کول تا وقتی که خوب میشه جانشینشه
یه دلیل برام بیار تا اون سرخپوست رو جلوی اعضای کلیسا نکشم
اینطوری اون تبدیل میکنی به یه شهید
و با فرستادنش به پایتخت از این کار جلوگیری میکنیم
درسته
مقالههای زورو که توی روزنامه کالیفرنیا بود رو خوندی؟
تعریفشون رو شنیدم
طبق این آشغال، آدم بده ماییم
آشغال به خورد ذهن متوهم رعیت میدن
این هم یه دلیل دیگه برای محتاطانه رفتار کردن
آره، گمونم راست میگی
بگذریم
تا وقتی خوب بشه صبر میکنیم بعد میکشیمش
اونقدری که اینها میگن، حیوون نیستیم
بله، قربان
کاپیتان
قبل از این که بری یه لطفی بهم بکن
این رو بده به آقای آندریویچ
توهینآمیزه
منظورش اینه که اگه پول ندیم عواقبش گریبانگیرمون میشه
توی کسب و کار، غرور مثل مه میمونه
جلوی دیدت رو میگیره
این اخاذیه، بحث غرور نیست
فرماندار به ما قول معدن رامیرز رو داده بود
بیاحتیاطیش اون رو از چنگمون درآورد
احتیاط چیز خیلی مهمیه خودت دیگه این رو بهتر از همه میدونی
اون هم بعد از واکنشی که تادئو مارکز به اخبار مزایده نشون داد
ممکنه اشتباه باشه
نشانی از ضعفه
ضعف و احتیاط خیلی راحت با هم اشتباه گرفته میشن
مشکل اینه که با پول ندادن
برای خودمون یه دشمن میتراشیم
تو زن باهوشی هستی
ولی یادت نره، رئیس تو نیستی
فقط چیزی که دیدم رو گفتم
مطمئن باشید من از دستورات شما پیروی میکنم
راهی هست که پول ندیم ولی دشمن هم نتراشیم؟
بله. هر چه زودتر سرش رو بکنید زیر آب
بهترین سلاحتون اعتمادش به شماست
بیا
مامان... نه
منتظر چی هستی؟
مال توئه؟ - آره -
اگه ازش خوشت نمیاد ...میتونیم بریم پارچه بخریم و
نه
عاشقشم
چهطوره؟ - بپوشـش -
یه تن بزن
همون کالسکهست
یکی از نقابهاشون رو پیدا کردم
چهطور ممکنه که تادئو... ؟
اون توی سالن مزایده نبود
اون شب، چند مرد نقابدار اونجا بودن؟
سه؟
رامیرز یکیشون بود اون یکی تادئو بود؟
چهقدر معمای حل نشده
و اونهایی هم که دارن حل میشن جوابهای خوبی ندارن
اون شبی که نالین به موناستریو حمله کرد، میخواستم از لولیتا خواستگاری کنم
...گمونم باید خوشحال باشم که نکردم ولی
نمیدونم
توی لباس عروس دیدمش
خیلی زیبا شده بود
حتی اگه اشتباه هم باشه شاید بهتر بود بهش میگفتم
البته که دوستش دارم
در برابر کی ازش محافظت کنم
در برابر من؟
در برابر دشمنان زورو؟
و از این به بعد فقط دوست معمولیش باشم
باشه
یه استراحت بکن، مارکو بعدش ادامه میدیم
داشتم میرفتم خونه گفتم یه سلامی بکنم
طویله جدیده؟
خونه جدیدمه
میخوای ببینیش؟
آره
جلو پات رو بپا
اینجا اتاق پذیراییه
بزرگه
قراره بچه زیاد به دنیا بیاری؟
گمونم بهخاطر اینه که خواهر برادر ندارم
تو دوست نداری، داشته باشی؟
تاحالا دربارهش فکر نکردم
از وقتی که بچه بودم و مادرم فوت کرد
ولی آره
دوست داشتم داشته باشم
اینجا آشپزخونهست؟
واسه همچین خانواده بزرگی، کوچیکه
تو نیومدی که فقط سلام و احوالپرسی کنی، درسته؟
نه
همونیه که اون شب نتونستی بهم بگی؟
میدونستی چی میخوام بگم؟
میدونم که یه حسی بهم داری نمیدونم چیه
ولی نمیفهمـم چرا همچین رفتاری داری
فکر میکردم از ناپخته بودنه ولی نه
...یه چیز دیگهست. انگار
انگار یه پرده بینمونه
تو یه معمایی، دیگو
...خودم یه شکهایی داشتم ولی
سکوتـت قانعم کرد
بعضی اوقات مهم نیست آدم چی میخواد
مهم اینه که چی صلاح بقیهست
بهنظرت ازدواجم با انریکه به صلاح ماست؟
انریکه مرد شرافتمندیه
و عدالتجوئه
No comments yet. Be the first to leave one.