Encounters

Encounters (Los conductos)

Descargar subtítulo en Farsi Persian

Información de lanzamiento

Los conductos MUBI
Comentario por knifeinthewater
زباله‌ی قرن | ترجمه: کسری کرباسی - برای پخش در سینماتک فرش‌فیلم

Etiquetas

other
Publicado el: 2021-12-29
Descargas: 41
Para personas con discapacidad auditiva: No

Vista previa de los subtítulos en Farsi Persian

Las primeras 161 líneas.

.من نقاشی می‌کشیدم که وقت بکشم

،نگهبان یک انبار بودم، مثل همین انبار .روز و شب

آنقدر دقیق در را می‌پاییدم

که میشد چشمانم را ببندم .و باز ببینمش

،چند روز بعد از اثاث‌کشی

.شروع کردم اسلحه‌بدست خوابیدن

.کالیبر 38 بود با 6 گلوله

.چهارتاش باقی مونده بود

،برای گذراندن وقت

.شروع کردم بازی کردن با تفنگ

روی دسته‌اش با چاقوم ،نوشته‌ای حک کردم

،"این زندگی من است"

."مثل نوشته‌ی روی هفت‌تیر "انتقام

.انبار مال ما بود

.چندین انبار مثل اون داشتیم

به شرکت‌ها اجاره داده بودیم یا خالی رهاشان کرده بودیم

.برای فعالیت‌های خودمان

عضو این گروه شدم .چون احساس تنهایی می‌کردم

،تعدادمان زیاد بود

یکجور احساس خسران که در دنیا داشتیم .ما را پیوند داده بود

.مردی بود که همه به او احترام می‌گذاشتیم

،او رهبرمان به حساب می‌آمد

او را "پدر" خطاب می‌کردیم

.گرچه به جوانی ماها بود

.پدر صدای ما و وجدان ما بود

.می‌دانست چطور با ما حرف بزند

می‌گفت ما بالاخره عشقی را زندگی می‌کنیم .که این همه وقت منتظرش بودیم

ولی همه‌ی ما می‌دانستیم

،ما برای عشق به این گروه نیامده بودیم

بلکه بخاطر نفرتی بود که به جامعه .حس می‌کردیم

پدر، حاصل‌جمع نفرت همه‌ی ما را

،با گفتن آنچه می‌خواستیم بشنویم

.میان ما تبدیل به عشق کرد

هر چه

،خارج از گروهمان وجود داشت

،چیزها

،آدمهای دیگر

."اسمشان را گذاشتیم "جهان

.جهان برای ما وجود داشت

جهان

به ماده‌ای می‌مانست ،که می‌توانستیم به میل خود از آن استفاده کنیم

،"چون ما، "برگزیدگان

تنها کسانی بودیم که می‌دانستیم .چطور شکلش بدهیم

،قتل

،دزدی

،حکمرانی

همه‌ی اینها

چیزی نبودند جز نیرویی که ،برای دگردیسی لازم است

.مثل ضربه به آهن برای کوبیدنش

،در طول زمان گروه رشد کرد

.و پول ته کشید

شروع کردیم کار و کاسبی‌های کوچک راه انداختن

که روی آن یکی کار سرپوش می‌گذاشت

.صداقتش کمتر بود ولی منفعتش بیشتر

،بیشتر آدمهای گروه، آدمهای خوبی بودند

.مردان با ایمان

،خداباوران واقعی

.مستعد برای باور به هر چیزی

،از دستورات پدر، سربه‌راه اطاعت می‌کردیم

،قانع شده بودیم که برای عدالت کار می‌کنیم

.حتی اگر خشونت به همراه داشت

پدر ما را به شیوه‌ای ظریف ولی محکم رهبری می‌کرد

تردید روا نبود

.پس باید چشم روی وحشیگری خودمان می‌بستیم

از لحظه‌ای که وارد گروه شدیم

.آماده بودیم که خود را قربانی کنیم

.به نفع همگان و برای پدر

.به زودی تبدیل به یک بدن شدیم

بدنی حیرت‌آور بزرگ و قوی

که دستها و پاهایش

.هر کس که یگانگی‌اش را زیر سؤال می‌برد را شوکه می‌کرد

بدنی که دهان، چشمها و گوشهایش

مرتب بر اعمال فردی که ممکن بود

.کل را در خطر بیاندازد، نظارت می‌کرد

بدنی که اندامهایش بواسطه‌ی ایمانی که ما به گروه

،به پدر، و به خدا داشتیم

.وصل بودند

،ایمانی که به همه‌ی قدرت اعتماد به نفس داد

و احساس اینکه ما به شکلی معجزه‌آسا

،از چنگ جهانی که همیشه ما را بی‌ارزش شمارده بود .نجات داده بود

،آقا

می‌تونی پول روزهایی که کار کردم رو بدی؟

،من اینجا کسی رو نمی‌شناسم

.کمی پول نقد لازم دارم که کرایه‌ی اتاق بدم

.مسئله فقط آنچه بود که می‌خواستیم

،توهم آدمهای برگزیده بودن را زندگی کردن

برگزیده‌ توسط پدر .و بواسطه‌ی او توسط خدا

."برگزیدگان"

.که تشویق شده‌اند اولین مخالفی را از میان بردارند

.این آخریه که ازت می‌گیرم

.یکی دیگر بگیر تا بُکشمت

.بهم گفتن یه عملی خاک بر سری

.وسایلت رو بردار و خالی کن

این تی-شرت‌ها رو از کجا آوردی؟

.خیلی‌خب، بچه. اولاً که، اینا تقلبی‌ان

.دوماً، مطمئنم دزدیدی‌شون

.باید پلیس خبر کنم

.ولی مهربونی می‌کنم

.این 20 هزارتا رو بگیر و گمشو

.یک روز اتفاقی افتاد

.دیدم جایی‌ام که نباید باشم

،از اونجا، دیدمش

،اون رو

،پدر

.کاری می‌کرد که کاش از یاد ببرم

.می‌خواهید به من بگید این که چیزی نیست

.ما به شنیدن چنین چیزهای وحشتناکی زیادی عادت کردیم

،ولی باید اونجا می‌بودید

،و می‌دیدیدش

تا می‌فهمیدید ما همان یک‌ذره خوبی که مانده بود را هم .از دست داده‌ایم

،ناگهان نفرت وحشتناکی نسبت بهش احساس کردم

.نسبت به خودم، نسبت به گروه

.انگار که دوباره انسانیت‌ام را بازیافته باشم

.فهمیدم "برگزیده" بودن، دست‌کشیدن از انسانیت است

آن روز دریافتم .این کار فقط از من برمی‌آید

چون من تنها کسی بودم که می‌دانست .باید همه‌چیز را متوقف می‌کردیم

باید منتظر لحظه‌ی مناسب می‌ماندم .و از شانسم استفاده می‌کردم

،من یکی از مردان معتمدشان بودم

کسی که او اجازه داد .در انبارمان تنها کار کند

.می‌دانستم پیشم می‌آید تا مأموریت دیگری به من بدهد

روزها به در، به دیوارها خیره مانده بودم

،پاشنه‌هایم را در راهروها می‌کشیدم

.منتظر بودم سر و کله‌اش پیدا شود

بقیه تا چه مدت دنبال من می‌گشتند؟

شاید نه مدتی طولانی

اگر کسی از وضعیت استفاده می‌کرد

.تا به پدری جدید بدل شود

،در انباری در بوگوتای جنوبی

گروهی از بزهکاران .وارد یک انبار متروکه شدند

،وقتی زنگ خطر خاموش شد

.سعی کردند از پشت بام فرار کنند

.یکی‌شان به زمین افتاد

.پلیس که رسید مُرده بود

:سه نفر بودند

.پدر و دو پسرش

.اسم پدر بولت بود

.بچه‌ها: نات و بِیبی

.هر یکشنبه در تلویزیون بودند

،به محله‌های کارگر-نشین می‌رفتند

.که چاله‌های توی جاده‌ها را اندازه بگیرند

،هر کدام این چاله‌ها

.نشان‌دهنده‌ی همانقدر مالیاتی‌ست که فساد منحرفش کرده

.مترهای اندازه‌گیری غول‌آسا داخل چاله‌ها می‌انداختند

به عددها و اندازه‌ی باورنکردنی چاله‌ها .بی‌اختیار می‌خندیدند

زندگی آنها مایه‌ی خنده‌ی مردم بود

.خنده به این چاله‌ها، دزدی‌ها و سیاست‌مداران فاسد

جنگجویان صلیبی حسابشان می‌کردند

.اما دسته‌ای دلقک بیش نبودند

گفتند چاله‌ها آنقدر بزرگ بود

که ماشین داخلش می‌افتاد

،و پایین، در جاده‌هایی موازی جاده‌های ما می‌راند

بعد داخل چاله‌های دیگر می‌افتاد

که هر از چندگاه به سطح برگردد

روی جاده‌ای که

.که به همه‌ی جاده‌های دیگر مشرف بود

،یک روز

مردم فهمیدند نات از وقتی هفت ساله بوده .معتاد به مواد مخدر است

،اندکی بعد از این افشاسازی

،نات از خیابان سردرآورد

.تباه‌شده‌ی دواها و تا گدایی تنزل‌یافته

.گدایی که همه می‌شناختند

Encounters subtitles in other languages

Comentarios

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left