Las primeras 172 líneas.
عصر بخیر. من مایفانوی دیویس هستم
بزرگان بومی، اونا نگهبانان دانش هستن
تاریخدانها، مربیها و حاملانِ زبان
اونا برای خیلی از مردم، نماد خیلی چیزها هستن
بهار امسال، یک سری مصاحبه جمعآوری کردم
با بزرگان بومی و جوامع ولاستوکی
میکماک و پاساماکوودی
اونا داستانهاشون رو با ما در میون گذاشتن
تا ما هم بتونیم اونا رو با شما به اشتراک بذاریم
این هم «بزرگان»
ما الان توی زمینهای مقدسِ محل برگزاری مراسمهامون هستیم
اینجا یه منطقه خیلی مهم و مقدسه
چون کلی مراسم مختلف اینجا برگزار میشه
مراسمهای شفابخشی که همینجا انجام میشه
اسم من نوئل میلیاست، من از
قبیله بومی السیپوگتوگ هستم
مردم بهم میگن «بزرگ»، بعضیا هم میگن «خردمند»
یا نگهبان دانش، اما این عنوانیه که
داشتنِ چنین لقبی واقعاً افتخار بزرگیه، هرچند
همونطور که گفتم، این برچسبی نیست که خودم
بخواهم رو خودم بذارم، چون بزرگهای فوقالعادهی دیگهای هم هستن
که من بهشون احترام میذارم و کلی مراسم
انجام میدن و منم ازشون یاد میگیرم
خلاصه که این موضوع برام خیلی خیلی پرمعناست
هر کدوم از بزرگها اینجا مراسمهای زیبایی برگزار میکنن و
کارها رو به بهترین شکلی که بهشون آموزش داده شده انجام میدن
و سعی میکنن این آموزهها رو
به بقیه هم انتقال بدن تا به شفای اونها کمک کنن
فکر میکنم نیتِ قلبیِ همهی بزرگها همینه که بتونن
به بهترین شکل ممکن به مردمشون کمک کنن
فکر میکنم این بخشی از
کارِ من در زمینهی شفابخشی، بخشی از روند بهبودیِ خودمه
من خودم یه الکلیِ در حال بهبودی هستم
و بخشی از حسِ بهبودیِ من این بود که
بتونم چیزی به جامعهم برگردونم
نسخههای متفاوتی از
اون طب سنتی که دوست داریم، وجود داره
واسه همین خودم شروع کردم به ابداع یه روشِ شخصی
اما در واقع، این یه ابزاره
برای اینکه مردم بتونن خودشون رو شفا بدن
میدونی، اینکه چطوری یاد بگیری به خودت قدرت بدی تا
بتونی «خودت» رو درمان کنی
بخش اعظمِ چیزی که مردم من دارن ازش رها میشن
رنجِ زندگی در یه نژادپرستیِ سیستماتیکه
وقتی با نژادپرستی روبرو میشی
این فکر به سرت میزنه که لابد یه مشکلی داری
یا اینکه با بقیه فرق داری
گاهی وقتا که مردم درخواستِ برگزاری مراسم میدن
در واقع دارن با سختی دستوپنجه نرم میکنن و
وقتی درخواست مراسم میدن، معمولاً به این خاطره که
برای من سخته که به کسی بگم:
«چرا مراسم رو فردا یا یه وقت دیگه انجام ندیم؟»
«یا مثلاً پسفردا؟»
چون همیشه تو ذهنم اینه که
«اگه اون فرد تا فردا دووم نیاره چی؟»
«نکنه این مراسم دقیقاً همون چیزی باشه که برای ادامهی زندگی...»
«بهش نیاز داره؟»
میدونی، این مسئولیتیه که
با این کار همراهه و واسه همین
همیشه انجام دادنش برامون یه افتخاره
گاهی باید غرورت رو کنار بذاری و فقط به بهترین شکلی که میتونی
در خدمت مردم باشی
شاید نسل بعدی که میان، با خودشون بگن
اینا هم پدر و مادرن، پس قراره
به بچههاشون در مورد تفاوتها بگن و بگن:
«ای وای، شاید همهی اون تصوراتی که داشتیم...»
«اصلاً درست نبوده.»
و دلیلش هم همینه
و چون نمیشه... نمیشه جلوی شفا رو گرفت
و نمیتونی از فکر کردن به مسیرِ زندگی دست بکشی و
ما همیشه در حال یادگیری هستیم؛ من از خیلیها یاد گرفتم
خیلی از همونایی که من رو «بزرگِ» خودشون میدونن
گاهی وقتها بهترین معلمهای من، شاگردام هستن
چون اونا کسایی هستن که
پیام زندگی و امید رو با خودشون حمل میکنن
سسیلیا بروکس هستم. از سنت ماری
و... آره، من «مادربزرگِ آب» هستم
در مؤسسهی رودخانههای کانادا
خب، «بزرگ» اصلاً یعنی چی؟
این سوالیه که ما توی
حلقههای گفتگومون خیلی در موردش حرف زدیم
اینکه چطور یه بزرگ رو بشناسی و
ویژگیهاش چی هستن؟
به نظرم این یه جور عنوانه که
از طرفِ جامعه بهت اعطا میشه
پس وقتی مردمِ جامعه شروع میکنن به «بزرگ» صدا کردنت
یعنی داری وارد دورهی بزرگی میشی
و این اواخر برای منم همینطور شده
اولش، باید اعتراف کنم، یه کم
نمیگم ناراحتکننده، ولی یه جورایی عجیب بود
مثل یه عنوانِ جدیده و آدم خیلی محتاط میشه
چون این یه عنوانِ پرافتخاره که آدم
به هیچ وجه نمیخواد خدشهدارش کنه
پس وقتی این عنوان رو گرفتی، باید حواست باشه که
چطور رفتار میکنی
و مطمئن شی که داری به
جوونها و بقیهی مردمِ
جامعه فکر میکنی و اطلاعاتت رو باهاشون به اشتراک میذاری
خب، ما توی پارک «اودل» هستیم و اینجاییه که پسرم
آنتونی و من با کسایی که بهشون میگیم «پیادهروها» میایم اینجا
اونا میان و برای «پیادهرویِ دارویی» ثبتنام میکنن
خلاصه که مردم رو در قالب گروههای کوچیکِ
مثلاً ده نفره، میبریم توی
جنگل و گیاهان دارویی رو بهشون یاد میدیم
و فکر میکنم گیاهان واقعاً... خب، بدیهیه که
برای محیطزیست حیاتی هستن
من تمام عمرم با گیاهان در ارتباط بودم
چه برای غذا، چه برای دارو
کلاً همیشه شیفتهی گیاهان بودم
خیلیا بهم آموزش دادن
اولین معلمم مادرم بود
مادرم... خب، حدس میزنم اونم از
مادرش و بقیهی آدمهای زندگیش یاد گرفته بود
و دوستاش هم به من یاد میدادن
با هم میرفتیم برای جمعآوریِ گیاهان
پدرم نظامی بود، واسه همین تو کشورهای دیگه زندگی کردیم
و همیشه میرفتیم به جنگل، مخصوصاً این موقع از سال
چون مامانم همیشه میگفت: «توی فصل بهار کلی چیز خوردنی...»
«اون بیرون پیدا میشه، چون جوانههای کوچیکی که...»
«دارن در میان» رو میچیدیم و میآوردیم
خونه و باهاشون یه سالاد خوشمزه درست میکردیم
من لیسانس شیمی دارم
با گرایش زیستشناسی، اما هیچوقت واحدِ گیاهشناسی برنداشتم
لابد چون فکر میکردم میخوام برم دانشکده پزشکی، پس
فکر میکردم علوم جانوری مهمتره
اما بعدش، اولین دورهی گیاهشناسیم رو با پسرم
آنتونی گذروندم. بهش گفتم: «میخوای چیکاره شی؟»
و اون گفت: «خب، دوست دارم در موردِ...»
«کاری که تو میکنی بیشتر بدونم.» واسه همین با هم کلاس رفتیم
یه سری دانشها پیش بزرگهای ما هست که
اصلاً توی کتابها پیدا نمیشه
واسه همین با بزرگها حرف میزنم و از دانستههاشون میپرسم
و چیزهایی که خودم خوندم رو بهشون میگم
و بهشون نشون میدم. اونا هم همیشه
مشتاق هستن و همیشه با کمال میل
اطلاعاتشون رو به اشتراک میذارن و البته خودشون هم یاد میگیرن
چون بخشی از اون دانش
در طول سیستمِ مدارس شبانهروزی از بین رفت
و البته به خاطر سیستمِ مناطقِ رزرو شده و
میدونی، نداشتنِ دسترسی به
زمینهایِ خارج از اون مناطق
به نظرم دانش، وقتی که
دانش داری... فکر کنم یه
ضربالمثل هست که میگه «دانش قدرته»، مگه نه؟
ایدۀ قشنگیه و واقعاً هم درسته، دانش قدرته
اما اگه دانش به اشتراک گذاشته نشه
یه جورایی مثل یه داستان میمونه، مگه نه؟
اگه تعریفش نکنی، از بین میره
دیگه منتقل نمیشه
و سنت ما اینه که اون دانش رو انتقال بدیم
تا «مردمِ ما»
و وقتی میگیم «مردم ما»
منظورم فقط بچههای خودم نیست، منظورمون همهی آدمهاست
همهی انسانها، تا بتونن ادامه بدن
و بتونن به شکلی از خودشون مراقبت کنن که
با طبیعت در هماهنگی باشه
واسه همین آره، میخوام اون دانش رو انتقال بدم
میخوام تا جایی که ممکنه با آدمهای زیادی تقسیمش کنم
من یه جورایی بین این موضوع و دنیای آکادمیک شباهت میبینم
چون خودم تو محیط دانشگاهی کار میکنم؛ اونجا دکترها رو میبینی
که برای خودشون متخصص هستن، درسته؟
اونا متخصصن و ما هم متخصصهای خودمون رو داریم
ما بهشون میگیم «بزرگان»
پس به نظرم برای بزرگها یه وظیفهست که
اون دانش رو برای بقای نسلهای آینده
به اشتراک بذارن و منتقل کنن
اسم من جورج پائوله
من اهل متپناگیاگ، همینجا توی میرامیچی هستم
یه «بزرگِ سنتی» کسیه که
تجربهی روزهداری و شرکت در مراسمهای مقدس رو داشته باشه
مثل مراسم «کلبهی عرق» یا مراسم «پیپ»
و همچنین تمامِ دانشِ سنتیای که
No comments yet. Be the first to leave one.