Las primeras 200 líneas.
بچهها تو سنین خیلی پایین یاد میگیرن که خشونت قابلتحمله، اغلب ازشون انتظار میره...
و بعضی وقتا هم ضروریه.
واحد ۲۲، دریافت شد. دو تا نوجوونِ گمشده پیش شما هستن.
- بیا. همونی که دوست داشتی. - شکلاتیه؟
آره. شکلاتی.
آخ! خیلی داغه! عالیه.
یه روزِ فوقالعادهی دیگه تو اداره... خدا آمریکا رو حفظ کنه!
- به چی میخندی؟ - اسپینلی، تو همیشه در حالِ غر زدنی.
چرا استعفا نمیدی؟
و هیجانِ گلوله خوردن رو از دست بدم؟
و حالا که حرفش شد...
- اینو پیش خودت نگه دار. - از اسلحه خوشم نمیاد.
آدم هیچوقت نمیدونه چی پیش میاد.
- این فقط به خاطرِ خودته، اسپینلی. - واحد ۱۴. درگیری تو خیابون مِین.
- داد و فریاد و شیشهی شکسته. - واحد ۱۴ دریافت شد، داریم میریم.
ایول، داداش!
ای بابا... این اسباببازیِ کوچولو رو ببین!
- تمومش کن، مکس. - با داداشِ کوچیکهی من کار داشتی؟
داره مزاحمِ دختره میشه.
اگه با داداشم دربیفتی... یعنی با من درافتادی.
- همونطور که گفتم، یه روزِ فوقالعادهی دیگه... - همین الان تمومش کنین.
دنده عقب بگیر. کلی جا هست!
عالی شد!
- امشب باید نقشِ تاکسی رو بازی کنیم. - تو حواست به اینجا باشه، من میرم تو رو بگردم.
- هی، مایکل. بیا اینجا. - با منین؟
سلام، افسر گرانت. اوضاع چطوره؟
- این دیگه چه معنی میده؟ - هیچی.
همونجا وایسا.
- دفعهی بعد تو هم دعوتیم. - مهمونی دیگه تموم شد! ولش کن.
- شنیدی چی گفتم؟ - شنیدم.
- وگرنه چی؟ میخوای با تیر بزنیم؟ - ولش کن تا بیخیالِ قضیه شیم.
و منم باید حرفتو باور کنم؟
بزنش!
بیلی!
تو برادرم رو کشتی، پلیسِ عوضی! تقاصش رو پس میدی!
همونجا بمون! دستا روی سر!
تویی که لباسِ قرمز پوشیدی... در رو باز کن!
برگرد و بیا بیرون!
بیدار شو.
بیدار شو.
نههه!
ممکن بود برای هر کسی پیش بیاد.
برای هر کسی پیش نیومد. برای من پیش اومد، اسپینلی.
برای من.
دیگه نمیتونم این نشون رو به سینه بزنم.
باید یاد بگیری باهاش کنار بیای، بیلی.
کجا میخوای بری؟
نمیدونم.
هفت سال بعد
خب کنی، اینم از این... مدرسهی جدیدت.
- هیجانزده نیستی؟ - چرا، مامان.
مدرسهی جدید اونم وسطِ سالِ آخر. رویای هر نوجوونیه.
- بخند دیگه! - عزیزم، اینجا قراره بهت خوش بگذره.
کن!
مرسی.
نمیخوای باهام خداحافظی کنی؟
- بعداً میام دنبالت. - نگران نباش. خودم پیاده میام خونه.
حداقل خوبه که فلاسکِ چای نداد دستم...
کنی!
- باید تازهوارد باشی. اسمت؟ - کن مارکس.
من ناظم کوالسکی هستم. سواد خوندن داری؟
چه عجب، یه تنوعی شد. قوانین از این قرارن:
سیگار کشیدن، فحاشی یا دیوارنویسی ممنوع. دعوا و اسلحه هم ممنوع.
از سکس خوشت میاد؟ مهم نیست، اینجا باید زیپت رو کشیده نگه داری.
قوانین رو بشکنی، با من طرفی. شیرفهم شد؟
خوبه. هی با توام، فکر کردی من احمقم؟ اون سیگار رو بنداز دور.
کودن، برو یه فکری به حال زندگیت بکن. خدای من!
تیراندازی! بخوابین رو زمین!
- صدای زنگ رو نشنیدین؟ - مراقبِ راهرو. وای چقدر ترسیدم.
شماها باید سر کلاس باشین. باید به کوالسکی گزارشتون رو بدم.
- من راب هستم و... - اگه جای تو بودم این کار رو نمیکردم.
البته اگه میخوای دوباره خونوادهت رو ببینی.
- این دفعه رو ازتون میگذرم... - من یه بازندهام.
کسی که مزدا اِمایکسفایوِ جدیدِ کوالسکی رو آورده تو سالن اجتماعات، -
شناسایی و مجازات میشه.
اوضاع چطوره، عزیزم؟
- دیشب کجا بودی؟ زنگ زدم. - تمرین بودم.
- قرار بود بریم سینما. - یادم رفت. حالا مگه چی شده؟
اگه همچین سوالی میپرسی، پس اصلاً دلم نمیخواد در موردش حرف بزنم.
همینطوری نمیتونی ول کنی بری. تو مالِ منی.
روز به روز داری بیشتر شبیهِ اون لیِ روانی میشی.
لی سنسیِ منه. درست در موردش حرف بزن.
برو کنار!
چرا هر روز رو تختهسیاه نوشته سبزیجات؟
کلاس شروع شده. اون آدامس رو از دهنت دربیار.
بهم بگین، دیروز تو کلاس ریاضیِ آقای فاین چه اتفاقی افتاد؟
- یه احمقی حسابی کتک خورد. - مراقب حرف زدنت باش، تام.
خب راست میگم دیگه، اسمش احمقه.
رفته بود کنارِ دوستدخترِ کاپیتان تیم نشسته بود.
- اشتباهِ بزرگی کرد. - نشستن کنارِ یه دختر؟
- کارش به اورژانس کشید. - خب به من چه ربطی داره؟
- حقش بود. - ولی من شنیدم چاقو خورده.
خب، پس ظاهراً حسابی حالیش کردن...
شاید شماها ساده بگیرین، اما اینجور رفتارها واقعاً شوکهکنندهست.
بهتون هشدار میدم. اگه اسلحهای ببینم، تفنگ، چاقو یا هر چیز دیگهای -
- صاحبش بدجوری به دردسر... اونو بده به من ببینم!
ببخشید. امروز روزِ اولمه، و نتونستم کلاس رو پیدا کنم.
شاید باید زودتر میاومدی، تا وقت داشتی پیداش کنی.
- اسمت چیه؟ - احمق...!
- کن مارکس. - فقط همین یه بار رو ازت میگذرم.
اون جای خالیِ اونته رو میبینی؟ همونجا بشین.
فلاسکِ قشنگیه، کنی...
ده دقیقهی دیگه پرسش کلاسی داریم. جزواتون رو مرور کنین.
پس ظاهراً بدجوری دلت میخواد بمیری.
- چی گفتی؟ - اون مو بلونده... جولی.
خوشگله... خیلی جذابه. اما بیخیالش شو. برات دردسر میشه.
دوستپسرش خودِ گودزیلاست. یارو کاملاً دیوانهست.
خیلی باهوش نیستن؟ میتونم چرت بزنم ولی بازم به نظر برسه حواسم جمعه.
باحاله، نه؟
مایک.
- کن مارکس. - به اینجا خوش اومدی، کن.
شاید این مدرسه جای مزخرفی به نظر برسه، اما دلایلِ خودش رو داره.
واقعاً همینطوره.
تکیه بده و سعی کن یه چیزایی یاد بگیری... شب بخیر.
از رو اون اسکیتبرد بیا پایین!
دیدی که چی شد. حالا بزن به چاک!
- این کمدها... - میتونی بازش کنی؟
به خاطرِ رطوبتِ هوا، هر پنجتا ضامنش گیر میکنه.
فقط یه ضربهی کوچیک میخواد...
خب، چی باعث شد بیای به این خرابشدهی عالم؟
مادرم کارش رو از دست داد. اومدیم جایی که کار پیدا بشه.
- اونم درست سالِ آخرِ مدرسه. - آره، ولی ما فقط همین دو نفریم.
- خب آره، ولی دوستات چی؟ - باید دوستای جدیدی پیدا کنم.
اَه!
من به یه امدادگر نیاز دارم. امدادگر!
خوشت اومد؟ خوبه.
وقتی یاد بگیری چطور گلیمت رو از آب بکشی، اینجا اونقدرها هم بد نیست.
آدمایی هستن که باید ازشون دوری کنی، و آدمایی که نباید باهاشون دیده بشی.
جانسون آرزو داره بازیگر بشه. یه بار نقشِ دلقکِ بوزو رو بازی کرده.
اون بویگندوی اونطرف -
- هیچوقت لباساشو عوض نمیکنه. بدونِ ماسکِ ضدگاز اصلاً بهش نزدیک نشو.
یه بار به خاطرِ اینکه خیلی بوی گند میداد از مدرسه اخراجش کردن.
کلهتراشیدهها، که بهشون جنگجوهای نازی هم میگن.
نباید بهشون زل بزنی. اونطرف هم بیف و پال نشستن.
قهرمانای فوتبالِ محلیمون. خیلی با هم صمیمیان.
اصلاً نمیفهمم. تو شهرِ ما از این دردسرها نبود.
- همه با هم دوست بودن. - اینجا شهرِ شما نیست.
با من بپلک، همهچی درست پیش میره.
- نه، با اون نه! مگه بهت نگفتم. - فقط میخواستم یه سلامی بکنم.
دوستپسرش تیکهتیکهت میکنه.
- ایناهاش. - بیخیال. دیگه اونقدرها هم بد نیست.
از آشناییت خوشحال شدم، کن.
سلام.
کن مارکس هستم، شاگردِ جدید. فقط خواستم یه سلامی کرده باشم.
- سلام، من جولیام. - از دیدنت خوشحالم. اینجا کسی نشسته؟
- اون مرتیکه داره چه غلطی میکنه؟ - داره با دوستدخترت حرف میزنه.
جینا، حواست به آقای جانسون باشه. نباید این صحنه رو ببینه.
این پسره دنبالِ چیه؟
خب... دنبالِ دردسر؟
سلام، آقای جانسون. داشتم به سخنرانیتون فکر میکردم -
- در موردِ ویژگیهای ثانویهی جنسی. داشتم با خودم فکر میکردم اگه...
لطفاً بد برداشت نکن، اما نباید با من حرف بزنی.
من دوستپسر دارم...
این رو شنیدم. ولی خب این نباید جلوتو برای پیدا کردنِ دوستای جدید بگیره؟
نه نباید بگیره، اما...
بیاین بریم.
- خدای من! کن، تو باید الان بری. - چرا؟
- دوستپسرم اینجاست. - آخه...
- کن، فقط فرار کن! - شوخیت گرفته...
- پیشِ خودت چی فکر کردی؟ - حواست به خودت باشه، پسر!
صبر کن ببینم.
- دلت دعوا میخواد؟ - مگه سلام کردن چه اشکالی داره؟
حرف زدن با اون یعنی درافتادن با من.
- من که منظوری نداشتم... - تام! ولش کن دیگه.
من کاری نکردم عزیزم. خودش شروع کرد.
نمیدونست چه خبره. تازهوارده.
این دفعه رو قِسِر دررفتی. دفعهی بعد...
داشتم دنبالت میگشتم. اون شاهکارِ هنریِ توئه؟
- خب، حالا تو کولهپشتیت چی داری؟ - بگو پنیر!
همین فکر رو میکردم. یالا بیا. برو تو دفتر.
- سلام، کن. - سلام.
بدونِ جاذبه خیلی همهچی راحتتر میشد.
- کجا بودی؟ - داشتم قایم میشدم. اون یارو دیوانهست.
- خب منم که همینو بهت گفتم. - باشه بابا، فقط تو کَتَم نرفت.
- حالا باید چیکار کنم؟ - تا چند دقیقهی دیگه یه قطار میره نیویورک.
- دستت درد نکنه واقعاً. - گربهام رو تو مایکروویو جا گذاشتم. میبینمت.
البته اگه تا اون موقع زنده بمونم...
سلام، کِنِث...
میدونم ما تازه با هم آشنا شدیم... اما من اصلاً ازت خوشم نمیاد.
اینکه به خاطر لباساته یا اون مدلموی احمقانهت، دقیقاً نمیتونم بگم. اما یه چیزی رو خوب میدونم:
دست از سرِ جولی بردار. فهمیدی؟
- آره، فهمیدم. - چون وگرنه...
...اتفاقاتِ بدی برات میفته. مثلِ این.
کیفپولش رو بگرد.
فکرِ کارای احمقانه به سرت نزنه.
کاپوت... و یه ده دلاری.
مسئله پول نیست، کنی. مسئله احترامه.
ما دیگه میریم. اگه دیر برسیم، لی عصبانی میشه.
کمک میخوای پسرجون؟
- خوبی؟ - خودم از پسش برمیام.
بذار یه نگاهی بهت بندازم.
تازه وارد بودن سخته، مگه نه؟
- سختتر از اونی که فکرشو میکردم. - مالِ این دور و برا نیستی؟
از سالیناسِ کانزاس اومدم.
- خندهداره؟ - اینجا اصلاً شبیهِ کانزاس نیست، هان؟
ببین... مرسی.
همه فکر میکنن من از یه دهاتِ پَرت اومدم که فقط گاو داره و توالتهاش تو حیاطه.
اما در واقع اونجا هم مثلِ اینجاست، فقط کوچیکتره.
- خیلی هم خوب. دوستای زیادی داشتی؟ - آره. تو سالِ ما فقط ۵۰ نفر بودیم.
- فقط ۵۰ تا؟ جاش درد میکنه ؟ - نه، خوبم.
No comments yet. Be the first to leave one.