Las primeras 200 líneas.
ببخشید سه هیون
این به خاطر خودته
بهتره یکم بخوابی
تا اینکه واقعیت رو بفهمی
...راستش
واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم
مسئله اینه که سوهیونگ خودش رو به دردسر انداخته
واسه همین اون صبح اومد اینجا؟
تا درباره اون حرف بزنه؟
...ولی تو بهش گفتی
من چیز زیادی نگفتم
من فقط بهش گفتم بهتره خوب راجع به چیزی که
براش بهتره فکر کنه
من مامانتم.این حداقل چیزی بود که میتونستم بگم
من فقط بهش گفتم
نمیتونم آسیب دیدن پسرم رو ببینم
جدی میگم سه هیون
سوهیونگ چکار کرده؟
خب
وقتی که سودام
پرستار بچه اش بود
با سودام
چکار کرده؟
حتما زدتش
و وقتی سویو اونو فهمید
به اشتباه فکر کرد منم تو اینکار دخالت داشتم
به نظر خیلی خسته میای
چطوره بری بخوابی؟
فردا میتونیم حرفمون رو ادامه بدیم
برو تو
سه هیون،دیگه سوال نمیپرسه
من همه کارای کثیف رو میکنم
تو فقط باید توی راهی که
من برات صاف کردم راه بری
سه هیون تو صاحب گروه ال اکسی
هرکسی که به خودش جرئت بده
تو راهت قرار بگیره رو نابود میکنم
این سطل یخ چیه؟
میگی باهات بنوشم؟
واقعا فکر میکنی من الان تو حال مشروب خوردنم؟
لطفا فقط برو
چون مگسم میندازیم بیرون؟
من برات مگسم نه؟ - عزیزم -
چرا بزرگش میکنی؟
میشه همچین مواقعی یکم آروم بگیری؟
خدای من،خیلی سرد بود
ته وونگ
داری چکار میکنی؟
به عنوان یه مگس دارم اعتراض میکنم
تا تو عقلت بیاد سر جاش
دیوونه ای؟ - تو دیوونه ای -
بین این همه کار که میتونستی بکنی
چطور تونستی به اون دختر بچه پول بدی
تا همچین کار خفت آوری رو بکنه؟
همش تقصیر تویه
خدای من
هی،دیوونه شدی؟
کی تو همچین موقعیتی عقلش سر جاش میمونه؟
وای مفصلم
چطور این تقصیر منه؟
هی
اگه تو تهدیدم نمیکردی که طلاق میگیری
و اگه بچه دار نشم از خونه فرار میکنی
من اصلا به فکر همچین کاری نمی افتادم
خب باید دربارش با من حرف میزدی
تو طلاق خواستی
میدونی چقدر نگران بودم که از خونه فرار کنی
و بری دنبال زنای جوون؟
همش تقصیر توئه.همش به خاطر تو اتفاق افتاد
خدای من
باورم نمیشه ما حتی یه عکسم تا حال با هم نگرفتیم
گفتی پشیمونی از اینکه
وقتی چمدونت رو گم کردی دنبالش گشتی نه؟
من اسمت رو تو گوشیم عوض کردم
تا همه خاطرات بد رو فراموش کنیم
و از نو شروع کنیم
توام اسم منو عوض کن
خدای من،عزیزم
باورم نمیشه با همچین بدن نحیفی
بچه به دنیا آورده
اینا چیه؟
...مدیر چویی دیروز اومد
دیروز اینجا بود؟
فقط عصر نبود؟
نه،بعد از ظهر اومد
راستی،دیروز رفتی سرکار؟
آره.چرا؟
ظاهرا فکر کرده بود تو اینجایی
چون نرفته بود سرکار
یا یه همچین چیزی
از من
فرار نکن
هرکس دیگه ای میتونه منو مقصر بدونه
ولی تو نه سوجون
چرا فکر میکنی من از رحم جایگزین استفاده کردم؟
دیدم مامان وقتی تو رو به دنیا آورد
چقدر اذیت شد
تو بیمارستان بهش یه کاسه سوپ جلبک دادن
ولی نمیتونست یه قاشق رو درست تو دستش بگیره
چطور وقتی اونو دیدم میتونستم زایمان کنم؟
ولی چرا
باید خواهر سویو میبود؟
من اولش کاملا مخالف بودم
ولی اون هی گریه کرد و التماسم کرد که
مامانش رو نجات بدم
ولی بازم
چطور تونستی با همچین چیزی موافقت کنی؟
الان خیلی پشیمونم
اول،خواهرش اومد دیدنم.و بعد مامانش
برای منم خیلی دردسر شد
چی؟ سویو میدونه؟
آره،کله صبح قبل از اینکه مامانش بیاد
اومد و یه بلوایی به پا کرد
دیروز صبح؟
تو عذرخواهی کردی؟
چرا عذرخواهی کنم؟
من بهش پول دادم
خیلی بیشتر از قیمت بازار
بهش پول دادم - نونا -
عجیبه تو همچین وضعیتی عذرخواهی کنم
بعدشم،من گذاشتم دبیو کنه
این خیلی بهتر از
عذرخواهی کردنه
سوجون
صبحونه نخورده کجا رفتی؟
دویدی؟ - آره -
که اینطور.برو صبحونه بخور
گرسنه نیستم - چی؟ -
خانم دو
بله،قربان
یه چیز سبک به سوجون بده.اشتها نداره
چشم قربان
نمیدونم اینبار دیگه چش شده
اون همیشه خیلی شاد بود،ولی این روزا همش افسرده است
مطمئنم
چون اون دختره داره سر به سرش میذاره
اگه بذاریم با اون باشه همه چیز فقط بدتر میشه
بله قربان
چرا هنوز سویو رو اخراج نکردی؟
وقت تلف نکن و فقط از شرش خلاص شو
میترسم اینجوری خون سوجون رو خشک کنه
اون خیلی حساسه،و کلی وزن کم کرده
مطمئنم اون دختره داره رو مخش راه میره
گفتم بهش نگو دختره.اسمش سویوئه
...خب اخه
به خاطر اون دختره چیزی نمیخوری،نه؟
به خاطر اون نیست.به خاطر دلایل شخصیه
چه دلایل شخصی؟
از این شوکه شدم که خانوادمون چقدر در مقابل دیگران بی ملاحظه اند
و دارم با خودم فکر میکنم نکنه منم همینکار رو کردم
چی میگی؟ چرا با خودت همچین فکری میکنی؟
سوجون سوجون
هی،بیا اینجا
سوجون رفت؟
براش ساندویچ درست کردم
مثل همیشه دیر کردی
تو میتونی بخوریش
باید دهنش رو میبستی
تا چیزی نگه
چطور گذاشتی سوجون بفهمه؟
من فقط بهش گفتم باید خوب فکر کنه
ببینه چی براش بهترینه
حتما زدتش
و وقتی سویو فهمیده
سوپ سرد شده.برات گرمش میکنم
خوبه
یادم نمیاد دیشب چطوری خوابم برد
اشتباهی کردم؟
نباید زیاد مست بشی
ممکن بود اشتباه کنی
یادمه درباره سویو و سوهیونگ حرف میزدیم
به خاطر سودام یه مشکل کوچیک داشتن
سوهیونگ خیلی عصبانی بود
ولی من باهاش حرف زدم و آرومش کردم
پس دربارش باهاش حرف نزن چون همه چیز بدتر میشه
یه جوری رفتار کن انگار چیزی نمیدونی
شنیدم دیروز که سویو اومد اینجا
یه اتفاقی بینتون افتاد
چی؟
فکر کردم اومده تو رو ببینه
چیز خاصی به من نگفت
ولی یادمه گفتی یکاری کردی
سویو دهنش رو ببنده
من؟
سوهیونگ اونکار رو کرد نه من
من چرا کاری بکنم که سویو دهنش رو ببنده؟
اون عشق اولته
من هیچوقت همچین کاری نمیکنم مگر اینکه عقلم رو از دست داده باشم
نباید بری سرکار؟ - چی؟ -
چی؟ من اینجوری خوابم برد؟
پس بگو چرا انقدر سرد بود
چطور تونستی بذاری شوهرت اینجوری بخوابه؟
گفتم پیژامه بپوش ولی قبول نکردی
چرا قبول نکردی لباس بپوشی؟
ما بدون اینکه کاری کنیم خوابمون برد؟
آره،معلومه
تو رو تخت خوابیدی و من اینجا؟
بابام هی میگفت چرا نمیای پایین
بلندشو دیگه - لعنتی -
هی،صبر کن
No comments yet. Be the first to leave one.