Las primeras 129 líneas.
ترجمان:
DiArY & Bloodrose
توکا چان...
بقیه کجان؟
باید برم.
باید برگردم.
باید برم.
توکا چان...
اون دیگه چی بود؟
قاتل، کجا داری میری؟
جایی که بقیه هستن...
باید نجاتشون بدم.
کمکم کنین... کمکم کنین!
نه، نه...تمومش کن!
از جون بچهام بگذر!
اون...
آره.
صدای آدمایی که کشتیشون بود.
نمیخواستم همچین اتفاقی بیوفته...
میخواستی از همه محافظت کنی؟
دنیایی بسازی که انسانها و غولها همدیگه رو درک کنن؟
بخاطر کارای توئه که آدما دارن میمیرن.
از همون اولش...
باید همه چی رو به حال خودش میذاشتی بمونه.
نگاه کن.
آدمایی که کشتیم دارن اقیانوس رو پر میکنن.
آهان، درسته...
اهمیتی به مردن آدمای دیگه نمیدی.
نمیدونستم...
همچین چیزی قرار بشه.
پس گمونم آدمکشی موقعی که به درستی نمیفهمی یا قصدش رو نداری مشکلی نداره.
نه.
پس چطوری همچین کاری رو انجام دادی؟
چون بیرحمی؟
نه...
واقعاً فکر میکنی آدم خوبی هستی؟
اینجوری نیست...
پس آدم بدی هستی؟
نمیدونم...
پس بدون اینکه چیزی بدونی، میجنگیدی؟
من...
میخواستم یکی نیازم داشته باشه.
آنتیک
از اون زمان که تو کافه آنتیک یوشیمورا سان بهم یه خورده قهوه داد،
دیدم نسبت به دنیا باز شد.
با غولهای بیشتری دوست شدم...
از وقتی که تبدیل به هایسه شدم،
و آریما سان و اِتو سان...
منو انتخاب کردن.
توکا چان...
کنار من ایستاد.
احساس خواسته شدن کردم.
خوشحالم میکرد.
واقعاً فکر میکردم که میتونم به هر دو دنیا تعلق داشته باشم.
درست مثل همون چیزی که تو گفتی.
اهمیتی به مردن آدمای دیگه نمیدادم.
واقعاً به هدف اهمیتی نمیدادم.
تا وقتی که به جنگیدن ادامه میدادم،
فکر میکردم کسی بهم نیاز پیدا میکنه.
اون موقعی که بهم گفتی ازم متنفر نیستی رو به یاد داری؟
گرچه من ازت متنفر بودم.
اگه تو رو نمیدیدم، همچین اتفاقی برام نمیافتاد.
گیج بودم که چرا تو همچین حسی رو نداری.
الان چطور؟
ازم متنفری؟
گمونم اون همه دردی که تجربه کردم،
زمانهایی که فکر کردم میمیرم، تمام اون سختیهایی که تحمل کردم...
همه اینا برای دیدن چیزهای مختلف و آدمای بیشتر نیاز بود.
چون آدمایی هستن که از دیدنشون خوشبختم.
و افرادی که نیازم دارن...
حتی الان هم...
ازت متنفر نیستم.
پس...
هان...
که اینطور.
من...
خوشحال بودم...
داری میری؟
میتونی از این دریای خون رد بشی؟
گناهانت رو نادیده بگیری؟
میرم که ببینم، میتونم بارشون رو به دوش بکشم.
که اینطور.
گمونم غرق شدنت برام اهمیتی نداشته باشه.
پایان تراژدی
زندهست...درسته؟
اگه منظورت اینه که مغزش کار میکنه، باید بگم آره، اون زندهست.
واقعاً که...همیشه به خودت تکیه میکنی.
حداقل بذار یه خورده گِله کنم.
داداشی!
اینجا خیلی ساده به نظر میاد.
به گل نیاز داره.
مامان...
ظاهراً همهی غولها تو اتاق ساساکی جمع شدن...
حتماً خیلی بهش احترام میذارن و اهمیت میدن.
میخوای بری؟
مطمئنم که میخوای، حداقل برای دیدن صورتش.
لیاقت دیدنش رو ندارم...
به دیدنش برو و بگو چیکارا کردی.
وگرنه چیزی شروع نمیشه.
اوریه کون...
چیزهای خیلی زیادی تو این دنیا هستند که،
خودمون از پسشون بر نمیایم.
برای خود منم صدق میکنه.
نمیتونستم تنهایی انجامش بدم.
توسط خیلیها نجات پیدا کردم.
هرکسی تلاش میکنه بار بیشتری رو به دوش بکشه.
نمیدونم اوضاع با غولها قرار چطوری پیش بره.
هیراکو تاکه سان، عضو سابق سیسیجی، تو چی فکر میکنی؟
همزیستی و مبارزه جفتش بیهودهست.
حتی اگه انسانها و غولها بتونن به درگیریهای بینشون غلبه کنن،
آریما سان گفتند که یه شیطان جلوی اینکارو میگیره.
اینقدر معاملهی بزرگی بوده که باعث شده تو استعفا بدی.
ایتو، کینه به دل گرفتی؟
آریما سان اینم گفتش که...
همهی انسانها به غول تبدیل میشن.
لعنتی! تنفسش داره ناپایدارتر میشه.
با این وضع...
دچار حمله شد! عجله کنین!
اینجا چــــه خبره؟
توکا چان...
فوقالعادهست...
واقعاً بیدار شدی.
اوم...
چرا شما همراه کیمی سان و سایکو سان هستین؟
برای اینکه بتونیم با تهدید بزرگتر مقابله کنیم.
فقط هم اونا نیستن،
الان دیگه اعضای بز و فاختهها باهم کار میکنن.
سیسیجی و غولها؟
ولی چرا؟
No comments yet. Be the first to leave one.