Las primeras 126 líneas.
سلام
مَرد: وقتی به اون دوران فکر میکنم
نه گرمایش یادم میاد، نه گرد و خاکش، نه حتی راهبهها
حتی پسرا رو هم اونقدری یادم نیست
که اون حسِ انتظار یادمه
این باورِ همیشگی که بالاخره یه جوری نجات پیدا میکنم
نمیگم اوضاعمون خیلی بد بود
چون تنها چیزی بود که اکثرِ ما میشناختیم
فقط انگار یه چیزی بود که دستمون بهش نمیرسید
و شاید هیچوقت هم بهش نمیرسیدیم
خاموشی، پسرا
سلامت باشین
و زیر سایهی رحمت خدا بخوابین
پسرا: آمین
پسر: اسپارکس
یکی داره میاد
یادم نیست کی اون شعرِ «من عاشقِ این سرزمینِ آفتابسوختهام» رو گفته
ولی شرط میبندم خودش هیچوقت اینجا زندگی نکرده
فقط نیگاش کنین
تهِ متروکه بودن و تنهایییه
من بیشترِ سالای جوونیم رو اینجا گذروندم
اینجا زندگی میکردم تا وقتی که، اینجوری بگم
یه رویا نجاتم داد
اینا بهترین رفیقام بودن: اسپارک، اسپیت و مپس
اسمِ واقعیم ورنونِ، ولی بهم میگن میستی
فعلاً لازم نیست به علتش بپردازیم
امروز اولِ دسامبره
پسرهای دسامبری، لطفاً بیان جلو
میگن بهترین جا برای شروع، همون اولشه
پس اول از همه بدونین که همهی ما یتیم بودیم
تولدت مبارک
ممنون خواهر
ممنون خواهر
مرسی
همگی حاضرین؟ (صاف کردن گلو)
پسر: قضیه سرِ سیگاراست
بهت گفتم که زیرِ تشک رو چک میکنه
پسر ۲: من اونجا نذاشته بودمشون
پسر ۳: قضیه مسخرهبازی درآوردن واسه ویلییه
زن: بیاین تو
بیاین تو پسرا
مادر روحانی: پدر اسکالی، ایشون جیمزه
دونالد، بروس و ورنون
که بیشتر به اسمِ مپس، اسپارک، اسپیت و میستی شناخته میشن
اینا پسرهای دسامبریِ ما هستن
اسکالی: اوه. تولدتون مبارک
ممنون پدر. خیلی ممنون پدر
یه سورپرایزِ کوچیک براتون داریم
اووه، یه سورپرایزِ خیلی خوبه
یه خیرخواه یه پولی برای پرورشگاه «سنت گرگوری» گذاشته
و من تصمیم گرفتم همهتون رو بفرستم تعطیلات
چون این ماه، ماهِ تولد شماست
حس کردم خیلی مناسبه که شما
اولین کسایی باشین که میرین. داریم میریم تعطیلات؟
اسکالی: قراره پیشِ آقا و خانم مکانش بمونین
اونا از دوستای نزدیکِ کلیسا هستن
مادر روحانی: تو یه شهرکی به اسمِ «لِیدی استار کُو»
جای خیلی خاصییه
کنارِ دریا
کنار دریا؟
بله
شاید مریمِ مقدس براتون میانجیگری کرده
من یه جور حسِ درونیِ معنوی داشتم که بقیه نداشتن
واسه همین چیزایی رو میدیدم که هیچکسِ دیگه نمیدید
وقتی به مریم مقدس نگاه میکردم، میفهمیدم
میدونستم من رو برای یه ماموریتِ خاص انتخاب کرده
مَرد: چیزی فراتر از یتیم بودن بود که ما رو به هم وصل میکرد
یا حتی فراتر از رفاقتمون
انگار... تقدیر بود
شمشیرها رو بکشین! (خنده)
حتی ماهِ تولدمون هم یکی بود
پسرا: همه برای یکی، یکی برای همه
هر چی بیشتر سفر میکردیم
و از چیزای آشنا دور میشدیم، بیشتر به نظر میرسید
که داریم واردِ یه دنیای دیگه میشیم
دنیایی که همهی درهاش باز بود
و هر چیزی توش ممکن بود
مدیرِ نمایش: (از دور، با اکو) خانوما و آقایون
مدیرِ نمایش: ...نفسگیر، حیرتآور
مرگبارترین نمایشی که تا حالا دیدین... دیوارِ مرگ
تنها و شجاعترین مَردِ روی دو چرخ
«فورتهیِ بیباک»! (تشویق جمعیت)
پسرا، حالتون خوبه؟
مپس: بله، پدر
بیاین دیگه
بدویین رفقا
آه، درسته
خوش اومدین
پسرا، ایشون ناوبان «بَندی مکانش» هستن
پدر
میستی: ناوبان
اوه، آه
همونطور که میبینین، همگی حاضر و آمادهان
پسرا، میخوام شما رو با همسرِ نازنینم آشنا کنم
و ناخدایِ این عمارت
خانمِ مکانش
از دیدنتون خوشحالم
خانمِ مکانش: پدر، خدا رو شکر میکنیم
که بسلامت رسیدین
امیدوارم لطفش چراغِ راهتون باشه
و بهتون خرد و شادیِ لازم رو بده
توی این تجربهی جدید
پسرا: آمین
میدونستم یه کاسهای زیرِ نیمکاسهست
خانمِ مکانش: خب، ناوبان
سربازایِ تازهوارد رو راهنمایی کن
سمتِ اقامتگاهشون، منم کارِ آشپزخونه رو تموم میکنم
خب، خوش بگذره پسرا
ممنون، پدر
بَندی: درسته. از این طرف بیاین
خوش اومدین
بَندی: خب، رفقای ملوانی
روزِ طولانیای بود
وقتشه آروم بگیرین، همگی تو تختخواب
و میذاریم «پیرِ آرام» براتون لالایی بخونه
شب بخیر پسرا
میستی: صدایِ اقیانوس خیلی زیاده
فکر نمیکردم اینقدر پر سر و صدا باشه
مپس: آره. پیرِ آرام
هی اسپیت، یه نگاه به این بنداز
(صدای سازدهنی در دوردست)
اون چیه؟
لابد میدونی که قراره مستقیم بری به جهنم؟
جدی؟
حالا دیگه همبازی دارم
هر دوتا تون بس کنین
No comments yet. Be the first to leave one.